از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است

من اولين با و آخرين باري كه مرحوم قيصر امين پور را ملاقات كردم، سال 1384 در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بود. ايشان براي دوست‌دارانش كتاب امضا مي‌كرد. مرا نمي‌شناخت توسط دوستي، مختصر معرفي شديم. دور و برش شلوغ بود و حالي چندان خوشي هم نداشت. با و جود اينكه خيلي دوست داشتم باهاش چند كلام گپ بزنم، اما مزاحم نشدم. آرام از غرفه بيرون آمدم و رفتم دنبال كارو بار خودم آنهم به اعتماد به اين ريسمان سست اميد كه خوب قيصر هست و تو هستي. يار زنده و صحبت باقي. همان غفلت‌هاي مرموز و هماره‌اي كه ما آدميان داريم و بايد داشته باشيم و به قول مولانا ستون اين عالم است و اگر نبود نظام اين جهان بهم مي‌خورد. يعني مثلا اگر من آن روز با تكيه بر حس مرگ آگاهيم كه ندارم و به فرض مي‌داشتم، دامان اين عزيز را رها نمي‌كردم. آن وقت لابد غرفه‌ي كوچك نمايشگاه كتاب از ازدحام انسانهاي مرگ‌آگاه، چندان شلوغ مي‌شد كه كار و كاسبي بچه‌هاي انتشارات خانه‌ شاعران بهم مي‌خورد و خيلي محترمانه عذر ما را مي‌خواستند. و تازه بگذريم اگر خود اين بچه‌ها هم مي‌دانستند كه دو سال ديگر، ديگر قيصري نيست كه بيايد و كنار دست‌شان بنشيند و برا ي مشتري‌هاي شان كتاب امضا كند، آنها هم لابد دست از كار و كاسبي مي‌كشيدند و فرصت را غنيمت شمرده كنار دل اين شاعر بزرگ مي‌نشستند. تازه من چه مي‌گويم اگر همه‌ي ما اين آگاهي را مي‌داشتيم آن وقت هيچكدام كنار دست همديگر نمي‌نشستيم . اين همان قيامت است. پس سپاس خداي را كه به ما آن مايه هوشياري عطا نكرده كه آفت كار و زندگي مان شود. كه بگذريم. بلي مي‌گفتم كه اين اولين و اخرين ديدار ما بود. اما شناخت من از شعرقيصر خيلي قديمي‌تر از اين حرفها بود. از همان زماني كه كتابهاي " تنفس صبح" و "همصدا با حلق اسماعيل" تازه درآمده بود. نوشتم همصدا با حلق اسماعيل! اين كتاب از مرحوم سيد حسن حسيني است. اما نمي‌دانم چرا اين دو نام و اين دو كتاب براي من هماره يكجا تداعي مي‌شود. اين شايد به خاطر اين است كه من در آن سالها اين دو كتاب را يكجا خريده‌ام و خوانده‌ام. شايد به اين دليل كه اينها با هم دوست بودند، همكاربودند، همفكر بودند، شبيه هم بودند، هرجور بوده‌اند فكر مي‌كنم اين دو نفر در شخصيت خيلي شبيه‌ هم بودند چنانكه اينك ديديم در عمركوتاه اما زيبا هم بهم شباهت رساندند. گفتم زيبا. اين باز بيان احساس آدمي است كه از دور دستي برآتش داشته است و شايد كساني كه با اين دو بزرگوار آشنايي بيشتري دارند اين را ثابت كنند. من به عنون خواننده‌ي شعرهاي اينان دريافته بودم كه پشت اين شعرها و اين رفتارها انسانهاي نجيبي نشسته اند. آن روزها براي كسي چون من كه تازه مشق شعر گفتن مي‌كردم، شعرهاي قيصر و حسيني از جهات بسياري زيبا بود. يك الگو بود. ما طلبه‌هاي جواني بوديم و اندكي اهل آرامان و تعهد. البته با گرايش‌هاي خفيفي در روشنفكري ديني. اين بود كه كتابهاي شريعتي را با مطهري توأمان مي‌خوانديم. به كساني كه مي‌توانست اين اجتماع به ظاهر نقيضين را توجيه كنند نيازمند بوديم. از طرفي در حوزه‌ شعر نو علي رغم جذابيت شعرشاعران نو پرداز و مشهور، آنها را كمي بيگانه و گاه متعارض با هويت و سلايق خود مي‌ديديم. اين بود كه شعرهاي افرادي چون قيصر كه هم زبان نو داشتند و هم دلي آشنا براي مان جالب بود.

نكته‌ي ديگري كه مرا به شخصيت اين دو نفر نزديگتر كرد نوعي مناعت طبعي بود كه در كارشان مشاهده مي‌كردم. آنچه كه بسياري از شاعران امروز متأسفانه ندارند و در پي داشتنش هم نيستند. مي‌خواهند كمبودهاي زندگي‌شان را يكشبه در پناه شعر جبران كنند. اين است كه در هر محفلي حاضرند و با هرسازي مي‌رقصند. درمقابل قدرت خاضعند و در مقابل ستايش از خود متواضع. نه تفاخر به روشنفكري را اصل مي‌دانند و نه تظاهر به دين‌خويي را. اصل براي شان آدميت و حقيقت است كه مي‌تواند همه جا باشد. فقط بايد چشمي جستجوگري داشته باشي كه آنها را بيابي و بشناسي. اين دو انسان شاعر به گمان من چنين بودند. دركنار اينكه براي مظلوميت امام حسين شعر مي‌گفتند و منتظر منجي موعود خود هم نشسته بودند وقتي پايش مي‌افتاد در باره اخوان ثالث نيزپا از دايره‌ي انصاف بيرون نمي‌گذاشتند. اينها كم امتيازاتي نيست كه مرحوم قيصر و حسيني به گمان من داشتند. شعرهای او همه قشنگ است ولی من از میان اینها این بیت از یک غزل ایشان را خیلی خوش دارم

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است

دست به میوه حوا بزنم یا نزنم

روحشان شاد و روانشان مينوي باد.    

 

 

 

 

/ 65 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاکه تيغون

سلام، شما پيش شويد ما در خدمت حاضريم. اگر شماره تيلفون تغيير نکرده باشد در همين روزها برايتان زنگ خواهم زد.

...

سلام ! السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين عليه السلام اَللّهُم ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ . خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانکه بي دريغ دادن جان خود را در راه حسين عليه السلام . یا علی مولا رخصت

امان پویامک

سلام به آقای مظفری! از این که خانه ام را آفتابی کردی، آفتابی باشی، راستش من دوستان مثل خودت را به اندازه ی خودم دوست دارم،گزشته ازاین دید شما چیزی برای نفس کشیدن دارد درست مثل عناصر چندگانه ی هوا و همیشه از شما و کار های نوشتاری تان که برای ما در آنسوی مرز افتخار میآفریند مثل هوای تازه استفاده میکنم . سلامم را برای برادران آنسوی مرز بده، برای برادرانی که هیچ مرز و هیچ دشت و سرک اسفالت نمیتواند کو چکترین نقطه یی در ادامه ای جمله ای من و آنها بگزارد...این نه یک شعار افغانی است و نه نظر ویبلاکی... همیشه آبی تان آبی باد...

جواهر

سلام استاد خوش به حال شما که اين همه سرتان شلوغ است.

وحيده

سلام استاد خوب و خوش باشيد گفتم می آيم برای داستانم از شما کمک بگيرم لحظات روزگار تندتر از برق و باد برايم گذشتند و ماندم در خرابه های مانده از حسرتها و افسوسها.. خير باشه ما همچنان شاگرديم

حمید سهرابی

دارم خودم را توی آغوش تو می بینم [دارند خنثی می کنند این آخرین مین را] تو خواب های خسته ام را در بغل داری [می آورند از جبهه یک تابوت غمگین را] آخرين پنجره با عناوين زير به روز شد: خبر چاپ شماره دوم نشريه همين فردا بود نگاهی اجمالی به مطالب نشريه و شعر که منتظرش بودی

باديگارد

اینجا موجودیم به خاطر وجود شما! هستی ما را دوام بخشید! ...

ابراهیم حسنلو

سلام عزیز دوست داشتنی! واژه واژه ی قلمتان راهمواره می خوانم و می بوسم حتمادر مورد شعرها یم نظر بدهید ممنونم به زودی لینک خواهید شد ولینک بشیم خیلی خوشحال می شیم