ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۳  

عزيزان ! اينهم بعد از مدتها عرض ارادتی ديگر. اميد که بيشتر بتوانم ديداری تازه کنم. از همه‌ی آنهایی که در اين مدت پيام گذاشته اند و بی جواب مانده است پوزش می طلبم. ز دست کوته خود زير بارم.

دستمال يار

نشسته است و به سر فكرهاي بسيارش

كه  روزگار چه بازي نموده در كارش

هنوز كودك شوخي ميان دهكده بود

كه مرغ جنگ برآورده چنگ  منقارش

به گردباد نشست و دويد دشت به دشت

نه خانه، نه سرو سامان ، نه پاي و پيزارش

به يك حساب سرانگشتيش عيان مي‌ديد

جهان به شكل عجيبي نموده انكارش

دگر نه شوق پريدن به آسمان دگر

نه تاب ماندن و مردن به دام تكرارش

دلش گرفت پكي زد به آخرين سيگار

كه تف به جنگ و تفنگ و تمام اقمارش

®

پر از دريغ ، پر از درد مرد زل زده بود

به دستمال سفيدي كه داشت از يارش

نه دستمال كه يك باغ پر زخاطره بود

نشان دست كسي لابلاي هرتارش

هزار آيت روشن در آن نشانده به ناز

زمعجزات شگفت دو چشم بيمارش

و مرغ بر سر يك شاخه منتظر مانده است

كه دام عشق تو كي مي‌ كند گرفتارش

دوباره مي شود آيا پرنده شد پر زد

به سال عشق به آن لحظه هاي دشوارش

نسيم عطر خوشي را به چارسو پرداد

جهان دوباره جوان شد به دبخت بيدارش

نشست و گفت كه رنج جهان و داغ جهان

فداي آن لب خشك ز بوسه سرشارش