ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳٠  

مبارك بادت اين سال وهمه سال

همايون بادت اين روز وهمه روز

 

 

مي‌خواستم رسيدن سال هشتاد و چهار را ياداشتي در اين خانه بنويسم. بايگاني ذهنم را به دنبال بهانه‌ي شروع پاليدم. از شعر شاعران گرفته تا سخنان حكيمان و شطحيات عارفان. از نگاه عقل مدار حكيم ناصر خسروي قبادياني كه عتاب آميز مي سرايد:

چند گويي كه چو هنگام بهار آيد

گل ببار آيد و بادام ببار آيد

اين چنين بيهده اي نيز مگو با من

كه مرا از سخن بيهده عار آيد

شصت بار آمد  نوروز مرا مهمان

جز همان نيست اگر ششصد بار آيد

كه در جاي خودش درست است و سخته. تا نگاه جمال گرا و توصيف‌گر منوچهري دامغاني كه انگار هيچ درد و رنجي در بهار امسال، امن عيش او را برهم نخواهد زد:

نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا

باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا

بوستان گويي بت خانه فرخار شده است

مرغكان چون ثمن و گلبنان چون وثنا

كبك ناقوس زن و شارك سنتور زن است

فاخته ناي زن و بط شده طنبور زنا

تا اين رباعي سخت معاصر و روانشناسانه از حكيم عمر خيام، رند نيشابور ي كه يكباره بر داستان بلند ازل و ابد يا گذشته و آينده خط بطلان مي‌ كشد و مي گويد:

          بر چهره‌ي گل نسيم نوروز خوشست

در صحن چمن روي دل افروز خوشست

از دي كه گذشت هرچه گويي خوش نيست

خوش باش و زدي مگو كه امروز خوشست

 از بهاران مستمر در جان مولانا، تا بهاران خون آلود و غمناك شاعران معاصر كه همگي انگار در خزان زيسته اند. و اين بيت شفيعي كدكني زبان حال همه شان است :

چه بهاريست خدا را كه در اين دشت ملال

لا له‌ها آينه‌ي خون سياوشانست

وحتي نظم واره خودم كه روزي روزگاري كه از بركت وجود طالبان كرام، ما هم اندك شرري داشتيم و سر سوزن ذوقي. نه مثل امروز كه همه‌ي كار ها را سامان يافته مي پنداريم و گذاشته ايم بر عهده‌ي از ما بهتران و هر كدام مان چسپيده ايم به جبران زندگي عقب افتاده خود. بگذريم . داشتم مي‌گفتم كه بلي آن روزها يادش بخير ما هم سروده بوديم:

جهان حال خوشي دارد به نوروز

دريغا حال خلق مانده در بند

شكسته مردمي كز دير سال است

به روي خود نديده يك شكر خند

          بلي، ديدم هر كدام در جاي خودش خوب است و بلند. حتي همين فقره ارتكاب خودم كه به نسبت حال و احوالي كه در خورد زمانه ماست هي بدك نيست. اما ديم هر كدام مال جمعي است و گروهي. بعضي در خور غمگينان است و براي شادخواران حرفي ندارد . بعضي ديگر مربوط به عوالم برتري است كه با جان انسانهاي هابط جور نيست. چيزي كه بتواند زبان حال عموم خلق باشد از عالم و عامي تا خرد و بزرگ كدام است ديدم باز چيزي نيست جز همان نيايش كوتاه، عميق  و زيباي كه مرحوم شيخ عباس قمي در پر فروش ترين كتاب تاريخ ما يعني مفاتيح الجنان خودش نمي دانم از كجا و با چه سندي از كه روايت كرده است. اين است آن دعا:

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال.

اولين خصوصيت اين دعا سكولار بودن آن است. شايد تعجب كرده باشيد. دعاي سكولار ديگر نشنيده بوديد. اكثر دعاهاي ما با صفات مخصوصي از خداوند شروع مي شود كه بهر حال بر آمده از فرهنگ خاص و يا ايدئولوژي خاص است. صفاتي از قبيل «منتقم»، «جبار»،  «مالك روز جزا» و يا «رحيم» و «رحمن» كه به هر صورت از الاهيات بخصوصي حكايت دارد. اما آدمي به هر دين و كيشي كه باشد و حتي بي دين و كيش هم كه باشد خواهان تغير و تحولي در كار و زندگي خويش است و سر انجام چيزي را، شخصي را، اموري را در اين تغير و تحول مؤثر مي‌پندارد. اين دعا مرجع منادا را تعيين نمي‌ كند و به صورت مطلق خواست آدمي است، براي بيرون شد از كهنگي از ماندن از كوري از ناداني. خداي كه در اين دعا از او چيزهاي خواسته شده خداي منطقه مشاع همه‌ي آدمهاست، از هرملت و نژادي.

از نمودهاي ديگر سكولار بون اين دعا خواسته‌هاي مطرح شده در آن است. اين دعا در سه بند اول طلب است اما بدون تعين خواسته و در عين حال خواسته‌اش را نيز همراهش دارد. سه خطاب پياپي، تا توجهات را جلب كند. در اين سه طلب بر سه پديده‌ي بسيار مهم تكيه شده. و اين سه پديده ديگر مطابق معمول اغلب دعا ها بر خواستهاي متافيزكي از قبيل آمرزش گناه و ايمني از عذاب و هديه‌ي بهشت، توجه ندارد. اتفاقا خواسته‌هاي دنيوي از قبيل صحت و روزي حلال هم نيست. اما چيزهاي است كه همه را در خود دارد. در بدن آدمي دو عضو است كه اگر از خواص مادي خودش اندكي منتزع شود سرانجام كاربرد مشابهي مي‌يابد. و آن دو عضو چشم و قلب است كه مدام در كنار هم طرح مي‌شود. يا همان «ديده و دل» معروف ادبيات فارسي. اين دو عضو در معني دوم كارشان از نوع ديدن است. اولين خواسته‌ي اين دعا تحول در نحوه‌ي ديدن آدمي است. مولانا هم شايد همين مفهوم را مي‌خواسته برساند كه گفته:

بعد از اين ما ديده خواهيم از توبس

تا نپوشد بحر را خاشاك و خس

در بند بعد از يك تغير، يك پارادوكس در طبيعت سخن به ميان مي‌آيد و آن شب و روز است كه شايد تآثير گذار ترين چيز در ساختار زندگي و تاريخ بشر باشد. و لطيفه آن اينكه گذشته از تغير شبانه روزي طبيعت نماد ديدهن و نديدن است. بند سومي و آخري از احوال و نفوس آدميان سخن مي رود كه وقتي آن خوش باشد همه چيز خوش است و وقتي آن نا خوش باشد تمام داشته هاي اين جهان ناخوش خواهد بود. و سر انجام طلب به شكل صريح خودش چهره مي‌نمايد و آن چيزي نيست جزهمان تحول بنيادي.

نقش بارز موسيقي كلام از ديگر خصوصيات اين دعا است كه به نوعي شورش، جنب و جوش  و ديگر گونگيي كه در ذات بهار است از لابلاي كلمات آن به استماع جان انسانها مي‌رسد. و جالب اينكه تمام صامت ها و مصوت‌هاي اين دعا، حالت كشيدگي و نوعي تعالي را القا مي‌كند. باشد كه جان همه ما در سالي كه پيش روست چنين باشد.