ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٠  

خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار(2)

 

وقتي از باغچار بار كرديم، پائز برگريز غمناكي بود. ما رفتيم  پاكستان و از آنجا هم ايران و عاشوراي آن سال را كه گمانم سال 1359 بود، در قرچگ وارمين بودم. برايم چيزعجيبي بود. اول وجود آنهمه آدم كه شيعه باشند و بدون واهمه از كسي براي امام حسين بيرون از خانه در دشت بزرگ  گرد آمده باشند. من فكر مي‌كردم ياران امام  در زمانه‌ي ما هم مثل زمان خودش در اقليت اند و نهايت همان مردمان  قريه ما و چند قريه بالا و پايينش هستند، كه بايد مراسم شان را در سياه خانه‌هاي تنگ و تاريك برگزار نمايند. وجود آنهمه آدم  برايم  باور كردني نبود. تعجب ديگرم از نحوه‌ي  برگزاري مراسم بود . مردم به جاي اينكه در يك حسينيه حمع شوند و مصيبت داري  كنند، مثل ميله‌هاي  وطني ما، به دشت و صحرا زده بودند و هر دسته براي خودشان خدم و حشمي داشتند و دول و دمبك  ونقاره و ني وزنجير، كه بيا و ببين. عاشورا كه براي ما ضجه‌ي زنان و گريه‌ي مردان بود ، اين جا چيزي ديگري بود. چيزي  مثلا شبيه جشن سالگرد استقلال كه من يكبار آن را در مركز ولسوالي دايجوپان ديده بودم كه مردم در دشت سواركاري گرد آمده بودند و دول زنها، هنگامي كه سواركاراسپ را از ابتداي ميدان هي مي‌زد او نيز بردول خود كوفتن آغاز مي‌نمود. اما اين جا دول و ني را در عزاي امام مي‌زدند. اين بود كه يكي از همولايتي هاي  ما وقتي اولين بار عاشوراي اين جماعت را ديده بود گفته بود اينها مسلمان نيستند در روز عاشورا دول مي زنند.

عاشوراي سال بعدش را فكر مي‌كنم كويته بوديم. نمي دانم به چه دليل از اين سال تصوير زياد روشني در ذهن ندارم. و سال بعد باز ايران و اين بار مشهد مقدس و در كنار امام هشتم. مشهد خوبيش اين است كه در روز عاشورا تمام راه‌ها به حرم ختم مي‌ شوند و تناسب خاصي ميان ظرف و مظروف برقرار است.  در مشهد يادم هست سال اول را مي‌رفتيم مسجد محل، با همسايگان ايراني‌. حتي روز عاشورا نيز با هيات مسجد التيمور سينه زنان تا حرم رفته بودم. نوعي سينه زدني كه تازه آن را تجربه مي‌كردم. آن زمان هنوز مهاجرين براي خودشان « دل و گوني» نداشتند و اگر در گوشه و كنارهم داشتند من با آنها آشنا نبودم. از سال بعد كه همراه  دوسه نفر از همشريان كه تازه طلبه شده بوديم. چشم و گوش مان  گشوده شده بود و تازه داشتيم رفتار كم وبيش تبعيض‌آميز برادران ايراني مان را احساس مي ‌كرديم، به اين فكر افتاديم كه مراسم محرم را جداگانه و در خانه‌ي  يكي از وطنداران برگزار كنيم. يكي دو سال به اين شيوه گذشت. دهه‌ي  محرم را مراسم جداگانه داشتيم ولي روز عاشورا دسته نداشتيم. اين بود كه بعد از آن، در روز عاشورا  بازيگري را  رها كرده  و به جمع تماشاگران پيوستيم.

از لطايف محرم اين چند سال اول يكي اين بود  كه به گفته استاد «حجت هاشمي خراساني»-حفظه الله ـ  ما  جوجه طلبه‌هاي تازه سر از تخم مرغ در آورده، سر خلق الله را شيره مي‌ماليديم. ملا و روضه خوانشان ما بوديم و داشتيم مشق سخنراني و روضه خواني مي‌كرديم. آنها نيز مردمان خوبي بودند و تحمل مان مي‌كردند. هرچند ما حرفهاي  مي‌زديم كه براي آنها تازگي داشت و گاه گاهي به عقايد شان نيز برمي‌خورد يا حد اقل رفتارهاي چندين و چند ساله شان را زير سوال مي‌برد. اما خاموش بودند و مي‌گفتند اينها شيخ اند و لابد ما تا بحال نمي‌فهميده ايم. نمي‌دانم به چه دليل من به جاي ين كه طبق معمول به سراغ  منبرها و روضه‌هاي معمولي مثلا برگرفته از منتهي آلامال و رياض‌الحسيني بروم، به گرايشات روشنفكرانه تمايل داشتم و مثلا كتاب  شهادت دكتر شريعتي و نوشته« ثار» ايشان را حفظ كرده  و به خورد همشهريان مظلومم مي‌دادم.

 يكي دو سال بعد كار بالا گرفته بود. خبر شده بوديم كه در مناطق مهاجرنشين مثل گلشهر، افغانها از خود مسجد و حسينيه‌ي جداگانه دارند و مي‌توانند حتي بلند‌گو گذاشته صداي شان را به اطراف نيز برسانند. اين بود كه مي‌رفتيم آنحاها.  شبها از اين سخنراني به آن سخنراني  و نيمه هاي شب به خانه باز مي‌گشتيم. آن سالها مساجد و تكايا تقسيم شده بود ميان اين حزب و آن حزب. كتابخانه رسالت مخصوص سازمان نصر بود و مسجد زيد در كنترل حركت اسلامي. ما كه نه حركتي بوديم و نه نصري تقيدي نداشتيم. بنا به مثل مشهور قد قد را جايي مي‌كرديم و تخم را جاي ديگر مي‌گذاشتيم. نان را جايي مي‌خورديم و سينه را جاي  ديگر مي‌زديم.

يك دو سال  كه بدين منوال گذشت و ما جوجه بال و پر در آورديم، ديگر پريدن در سطح منطقه را جايز ندانستيم و يكسال در يك منطقه ديگر كه مردمش بيگانه بودند به عنوان آخوند انجام وظيفه كردم و سال بعد بنا به اغواي دوستي كه آن سالها صاحب كتابخانه و مدرسه بود و از جايي حقوق دريافت مي‌كرد، به عنوان سخنران در از مساجد مهاجرين معرفي شده بودم كه در اصل آن مسجد از خود روحاني موجه و نسبتا پخته اي داشت. من جواني خام و جوياي نام ،  قبل ا زآن روحاني گرم و سرد چشيده  و جهانديده  مي‌رفتم و سخنراني مي‌كردم. سنت روشنفكران آن زمان اين بود كه سرمنبر نمي‌نشستند و در كنار منبر شايد به توهم تريبون ايستاده سخنراني مي‌كردند. خلاصه در اين محرم خيلي حرفها زدم، اندر باب مفيد نبودن اشك  ريختن تنها برحسين و اميد به شفاعت داشتن. و بعد از من وقتي شيخ مي‌رفت، نرم نرم، تمام رشته هاي مرا پنبه مي‌كرد و ا زخدا براي آناني كه در ديوار اعتقادات مردم رخنه مي‌افكنند نفرين مي‌طلبيد و از مردم آمين مي‌گرفت.

روزهاي عاشورا صبح زود راه مي‌افتاديم و حالا دلمان خوش بود كه افغانها خودشان دسته دارند. معمولا اين دسته ها را كه اغلب از گلشهر مي‌‌آمدند، در چهار راه برق درك مي‌كرديم،  اول چشم مان دور و بر مي‌پلكيد كه دوستان هممدل خود را بيابيم. كه اين سفر يك روزه بي‌دوست خوش نمي‌گذشت. از چار راه برق تا چهار راه سيلو، تقريبا جمع سه چار نفري مان تكميل مي‌شد. حمزه واعظي ، سيد نادر احمدي ، جواد خاوري  و ديگر و ديگران را پيدا كرده بوديم. باهم مي‌رفتيم دسته هاي را كه چندان باهشان قرابت فكري احساس نمي‌كرديم سرسركي سيل كرده تا مي‌رسيديم به دسته اي كه نوعي كشش جنسيتي و فكري ميان ما و آنها وجود داشت.  در كنار گام مي‌زديم آنها اما نه آنقدر كه عضو شان قلمداد گرديم اما در كنارشان وتيره كننده‌ي بازار شان بوديم. گاه دست در دست هم داده زنجز نگهباني شان مي‌شديم. گاه شعري و شعاري اگر لازم مي‌شد، زود تهيه كرده مي‌داديم كه پيشخوانان بخوانند. در پايان مراسم هم كه طبق معمول عطش پيدا كردن حليم  روز عاشورا به جانمان مي‌زد و از اين كوچه به آن كوچه مي‌رفتيم تا حد اقل نهاهار اين روز را از خانه نخوريم. اگر جاي پيدا نمي‌شد، بيت آيت‌الله كابلي دامت بركاته پلو روغن دارش  بود. البته اگر خيلي مس مس مي كرديم همان را نيز از دست داده بوديم.  

در سالها اول دسته‌ي  بزرگ، متعلق به « شوراي اتفاق اسلامي» بود. كه اغلب تصويري كلاني از سيد ساده و صادقي، بنام بهشتي را در حالي كه قطار مرمي بر بازويش حمايل شده بود، پيشاپيش شان حمل مي‌كردند. بعد از ان حركت اسلامي بود  و سازمان نصر وباقي احزاب خرد و ريز ديگر. اما يكي دوسال بعد كار ديگرگونه شد و نفوذ شوراي اتفاق در اثر تيرگي روابط ميان تهران و« ورث» رو به كاستي گذاشت  ولي در عوض بازار حركت اسلامي و سپاه پاسداران گرم شده مي‌رفت. در اين سالها دسته حركت اسلامي را مي‌ديدي كه يك سرش در چهار راه برق است و سر ديگرش زيرپل مقدم. پيشاپيش خلق تعدادي روحاني و معمولا سادات  و پشت سر گروهي از مردم مخلص هزاره،  سينه زنان در حركت ا ند. عكسي از آيت الله محسني و شهيدان خرد و كلان اين حزب كه معلوم نبود در كدام ميدان به شهادت رسيده اند قبل از همه جلو داري مي‌كنند. گاهي پيش مي‌آمد كه در گذرگاهي تنگ، دوسپاه مخالف، مثلا نصر و حركت بهم تلاقي‌ مي‌كردند و برسر راه، جدالي سخت ميانشان روي مي‌داد كه با دخالت نيروهاي امنيتي خاتمه مي‌يافت در حالي كه يكي دو نفر از طرفين خونين و مالين شده بودند.

اين سالها اينگونه مي‌گذاشت و روزهاي را نيز ديدم كه كاروان حركت اسلامي سال به سال آب شده رفت و خصوصآ با تشكيل حزب وحدت اسلامي كاروان ديگري جاي آن را گرفت. كارواني كه ديگر سادات جلودار شان نبودند كه همراه  با رشد و تكامل نهضت بازگشت به خويشتن مليت هزاره، تعدادي عالم هزاره پيشاپيش راه مي‌افتاد و عكس هاي از رهبران اين حزب، خصوصا استاد مزاري را حمل مي‌كردند. ديگر حركت اسلامي صبح زود دست و پاي دسته اش را جمع ‌كرده مي‌رفت  تا در سيلاب بزرگتر از خودش گرفتار نيايد. در اين سالها ديگر عزا داري امام حسين تقريبا به حاشيه رانده شده بود. دسته‌ي  سينه زني روز عاشورا به  ميتنگ، يا مظاهره  حزبي بيشتر شبيه بود.

اين دسته‌ها در پايان راه نيز ماجراي جالبي داشت. دسته هاي ايراني وقتي به حرم مي‌رسند ديگر كارشان تمام شده بود و هر كدام مي‌رفتند خانه‌هاي شان. ولي دسته‌هاي افغانها بايد در گوشه‌اي تجمع مي‌كردند و برنامه هاي خاصي را نيز اجرا مي‌نمودند. اين محل معمولا كنار مقبره‌ي «پير پالان دوز» بود. از حسن سليقه نيروهاي انتظامي، دو گروه متخاصم در نزديكي هم جاي داده مي‌شدند و سخنرانان و مجريان  هردو دسته صداي فحاشي و شعارهاي حزبي شان را به گوش طرف مقابل مي‌ رساندند.

نگفتم كه  بعد از آن سالها ي اوليه  و بعد از پرفشاني هاي نخستين،  ديگر روزه خواندن و منبر رفتن را فروگذاشتم. نه منبر كسي را خوش داشتم و نه خودم منبر مي‌رفتم. اين چند سال اخير ديگر دل و دماغ هيچكاري را نداشتم. نه در مجالس و محافل ايراني پاي رفتن داشتم و نه در محافل همشهري‌ها ناي رفتن. در يكي تو را خارجي گفته نشان مي‌دادند و در ديگري سيد گفته هو مي‌كردند. خودم هم كه مانند ديگر همسلكانم هنر روضه خواني را ياد نگرفته بودم كه بروم حدل اقل روزيي چند ماهه زن وبچه‌ها يم را در بياورم. اين بود كه مثل امسال در خانه مي‌ماندم و خودم را با كتابي ، نوشته اي  وبلاكي سرگرم مي‌كردم.

بلي دوستان! سالهاي سال روزهاي عاشوراي ما اينگونه مي‌گذشت. تا اينكه سالهاي بعد از يازده سپتامبر پيش آمد و بازار حزب‌ها كساد شد و ديگر كسي  انگيزه براي  راه اندازي دسته وجمپه  نداشت. دسته هاي كوچكي از مساجد محل مي آمدند و عكسها ي رهبران كم شده بود. امسال هم كه من نرفتم تا بدانم چه شد و چه نشد. به قول اخوان

مشتهاي آسمانكوب قوي

وا شدند و گونه گون رسوا شدند

آنكه در خوش طلابود و شرف

شانه‌اي بالا تكاند و جام زد

چتر پولادين نا پيدا به كف

رو به ساحلهاي ديگر گام زد

با ز ما مانديم و شهر بي‌ طپيش

خدا يارتان