من سر هرماه
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳  

 مولانا در دفتر سوم مثنوی از یک عادت  روحی روانی خودش حرف می زند و می گوید:

من سر هرماه سه روز ای صنم

بی گمان باید که دیوانه شوم

در جایی خواندم و به گمانم تفسیر مثنوی علامه محمد تقی جعفری بود که گفته بود این نوعی عادت مردانه است؛ شبیه آنچه در زنان است. گیرم این موضوع از نظر علمی درست باشد اما دوست ندارم این بیت اینگونه تفسیر شود و اصلا تفسیر علمی دادن از مفاهیم عرفانی همیشه مشکل ساز بوده است. به گمانم مولانا دارد از یک عادت معنوی که مخصوص انسان است و در میان عرفا با شدت بیشتری وجود دارد و مولوی که سر عارفان جهان است آن را بارها و بارها تجربه کرده بوده است، سخن می گوید و آن عبارت از همان لحظات بیتابی بشری است که گاهی به سراغ آدمها می آید و تمام مثنوی به یک معنی شرح و بسط ریزه کاری های همان حالت است. همان که در آغاز مثنوی گفته است:

بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

ا زنفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

حافظ هم گفته است:

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت

طایر روحش به دام اشتیاق افتاده بود

همین «دام اشتیاق» یا «شرح درد اشتیاق» که در ادبیات عرفانی از آن به « جذبه» و بسط نیز تعبیر کرده اند چیزی است که هر از چند گاهی در حین سرایش مثنوی گریبان مولانا را می گرفته است. همین لحظات است که به مثنوی رنگ و بوی متفاوتی را از سایر منظومه های عرفانی داده است. کسانی که مثنوی را خوانده اند می دانند که جای جای این کتاب بزرگ - که در کل یک منظومه روایی و اخلاقی است و مولانا با کمال ادب و متانت یک واعظ دارد دقایق عرفانی و معضلات سلوکی را برای مخاطبان نسبتا عادی، باز گو می کند، یکباره طایر روحش به دام اشتیاق می افتد و برای ساعاتی سخنانی می گوید که از عالم دیگر است ورنگ و بوی دیگری دارد - با دیگر بخشهای  این کتاب متفاوت است. این لحظات هرچند بسیار نیست و در حقیقت این خود مولانا ست که زود متوجه می شود که دارد بیراهه می رود و برخودش نهیب می زند که :

بند کن چون سیل سیلانی کند

ورنه رسوایی و یرانی کند

این گونه است که جلو این سیل و یرانگر را می گیرد و دوباره بر سر قصه و حکایت خودش باز می گردد:

باز می گردیم از این ای دوستان

سوی مرغ  و تاجر و هندوستان

من خودم در کل از خواندن مثنوی لذت بسیار می برم حتی از آن حرفهای ساده و نصیحت های  گاه معمولیش که به اصطلاح امروزیها نه صور خیال دارد و نه زبان موسیقی داری. اما در این میان وقتی به لحظاتی می رسم که به اصطلاح تولیدات « سرماه » این پیر رازدان است، دیگر نمی توانم احساس خودم را به راحتی وصف کنم و به واقع گاهی بدون هیچ ادعایی تئوری « از تو برمن تافت» را که مولانا در آخر دفتر اول مثنوی از زبان آن مبارز که آب دهان به صورت مولا علی انداخته بود نقل می کند، تجربه می کنم.

***

حکایت این است که در طول این سالها که گاهی حال و ذوقی داشته ام که اغلب نداشته ام و کشیده می شده ام به سمت این کتاب شگرف و به این بخشهای توفانی مثنوی می رسیده ام، آنها را در دفترچه های بیرون نویس کرده ام. اگر شده از برشان کرده ام  و در تنهایی هایم زمزمه شان کرده ام. روزی که این دفترچه ها را مرور می کردم بد ندیدم بگذارمشان در وبلاک بی رونق باغچار تا به برکت نفس حضرت مولانا جانی بگیرد و کسانی که همذات منند و از این گونه ابیات خوششان می آیند و یحتمل وقت آن را ندارند که بروند مثنوی بخوانند اینها را حد اقل داشته باشند و بخوانند.

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

قصدم این است که این ابیات را با توضیحاتی در توصیف حا ل و هوای باقی ابیات که منجر به این ابیات شده است و نیز نکاتی که به نظر خودم سودمند می نماید به صورت دنباله دار اینجا بیاورم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.   

 

اشاره الف:

یکی از مشخصه های این حالت در سراینده مثنوی این است که از کثرت هجوم نکته های تازه و به قول خودش ناگفتنی غافلگیر و دست پاچه می شود و زبان و قالب معهود و معمول خودش را برای بیان آنها نا رسا و تنگ احساس می کند. این است که مانند مرغی خودش را به در و دیوار قفس زبان می کوبد. از طرفی این پر و بال زدن مدام،  باعث ایجاد بیان تازه در خود زبان اصلی متن می گردد و ازطرف دیگر گاهی اصلا به تغییر زبان منجر می شود و اصلا وارد فضای یک زبان تازه می شود. مانند زبان عربی و یا ترکی. تا جایی که می توان این حالت را به عنوان یک ویژگی سبکی در مثنوی و کار مولانا بیان کرد.

اشاره ب:

این ابیات در دفتر اول مثنوی داستان پادشاه وکنیزک آمده است. آنجا که کنیزک بیمار می شود و از دست طبیبان مدعی کاری ساخته نیست. شاه بعد از گریه و نیایش در محراب مسجد به خواب می رود. در رویای صادقه بشارت آمدن پیری را دریافت می کند که طبیب حاذق الهی است. شاه فردا چشم براه این پیر می استد:

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچه بنمودند سّر

دید شخصی ، فاضلی، پرمایه ای

آفتابی درمیان سایه ای

می رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال

 شاه به استقبال این طبیب روحانی می رود و او را در آغوش می گیرد. ابیات مورد نظر ما ازاین حالت حکایت می کند:

 

(1)

 

...دست بگشاد و کنارانش گرفت

همچو عشق اندردل و جانش گرفت

دست و پیشانی

ش بوسیدن گرفت

از مقام و راه ، پرسیدن گرفت

پرس پرسان، می کشیدش تا به صدر

گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

گفت: ای هدیه حق و دفع حرج

معنی الصبرُ مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سوال

مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دل است

دست گیری، هرکه پایش در دل است

مَرحبا یا مُجتبی یا مُرتضی

اِن تَغَب جاء القضا ضاق افضا

انت مولی القوم من لایشتهی

قد ردی کلاّ لئن لم ینتهِ