ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸  

 

 

نگاهی به مجموعه داستان "زني با حرير آبي در طبقه ي هفتم"

نوشته ی سکینه محمدی

اشاره

 

 من مطالعات بسيار پراكنده‌اي دارم. از داستان و شعر گرفته تا فلسفه و عرفان و دين‌پژوهي و غيره و ذالك. اين است كه به قول معروف همه كاره و هيچكاره شده ام. يكي از دلايل اين كار اين است كه من هيچگاه كاربردي كتاب نمي‌خوانم. يعني هرچه ذوقم حكم داد همان مي‌كنم. و ذوقم هم چون تربيت درست نشده گاه حكم‌هاي متضاد صادر مي‌كند. بهرحال در عالم اين پراكنده خواني‌هاي اين چند روز اخير يك مجموعه شعر از شاعر جواني با نام ابراهيم اميني خواندم كه تا حدودي مرا شگفت زده كرد. نام اين مجموعه بود؛ " وقتي هواي چشم ترا مه گرفته بود" .اميني كه تازه با اسمش برمي‌خوردم، ساكن مزار شريف است و متولد "چمتال" ولايت بلخ. حاصل شگفتي‌ام ياداشت‌هايی شد كه چند روز ديگر خواهيد خواند. اما قبل از آن مجموعه داستاني هم خوانده بودم با نام " زني با حرير آبي در طبقه‌ي هفتم" نوشته‌ي خانم سكينه محمدي. حاصل اين مطالعه نقد تقريباً مفصلي شد كه خوب در جاي خودش چاپ مي‌شود. اما موقع خواندن تك تك داستانها يادداشتهاي كوتاهي براي خودم برداشته بودم كه بعد ديدم خودش شده يك نقد ديگر. آن ياد داشتها را سرو ساماني دادم و مناسب ديدم در اين خانه كه مدتي است به آن نرسيده‌ام بگذارم. لازم به گفتن است كه اين كتاب در سال جاري توسط انتشارات عرفان به  چاپ رسيده است.

اما سكينه‌ محمدي را خيلي وقت است مي‌شناسم از وقتي كه دانش آموزي بود و همراه خواهر ديگرش بتول محمدي به جلسات آموزش و نقد داستان مي‌آمدند. خواهران محجوب، كم گويي و مودبي كه داستان را وجه همت خودشان قرار داده بودند. اين دو خواهر هنرمند امروز هركدام براي خودشان بانويی شده اند. بتول  در دانشگاه قزوين فلسفه خوانده و سكينه در دانشگاه رفسنجان مهندسي كشاورزي و تا كنون دو كتاب منتشركرده است. كتاب اولش با نام چند سال پيش در كابل توسط مؤسسه تعاون به چاپ رسيد كه يكي دو نسخه بيشتر دست مولف نرسيد و به همين خاطر ناياب تلقي مي‌شود. وقتي اين كارش را نقد مي‌كردم تلاش كردم آن را نيز گير بياورم ولي خوب ناياب بود. سبك نويسندگي سكينه غبطه برانگيز است. از بس ساده و بي‌تكلف مي‌نويسد. در داستانهايش غوغاي تكنيك و گرد و خاك فرم را مشاهده نمي‌كنيم. اما با وجود اين بر دل مي‌نشيند. ساختار محكمي دارند. شايد به راحتي نتواني بفهمي كه اين حسن قبول را از كجا به دست آورد. آنچه مي‌خوانيد گزارش نقد گونه‌اي از داستانهای اين كتاب است. 

1_ "سفيد"  كه اولين داستان كتاب است گرايش نمادگرايانه دارد. اين گرايش در چند تا از داستانهاي ديگراين كتاب هم ديده مي‌شود. مانند خال گوشتي. سفيدي كه شايد همان بي‌رنگي مطرح شده در عرفان ما باشد تم اصلي اين داستان است. دختري كه سفيدي را دوست دارد و در خواب مي‌بيند كه با مداد نقاشي سپيدش روي دفتر سفيد نقاشي كشيده است. پنجره و پرنده و ابركشيده است و بعد پرنده او را تا دوردستهاي جهان برده است. اين دختر وقتي از خواب بلند مي‌شود نيز مي‌خواهد اين كار را انجام بدهد. اما غافل از اينكه دنياي واقع قوانين خاص خودش را دارد. غافل از اينكه دنياي ما دنياي رنگ است. و مدتهاست كه به قول مولانا بيرنگي اسير رنگ شده است. تضاد ميان دنياي خيال و واقع در دو بخش اول و دوم اين داستان طرح شده است. دختر وقتي نقاشي‌اش را به مادرش نشان مي‌دهد، مادر با بي‌تفاوتي و شايد با تعجب شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد. شايد نكته‌ي لطيف اين داستان كشف همين وضعيت باشد. نويسنده در ترسيم سيماي شخصيت دختر داستان ناتوان به نظر مي‌رسد. خواننده بعد از خواندن نمي‌تواند سيماي شخصيت را نقاشي كند. در پايان داستان حال خواننده مانند حال مادر دختر است كه چون بر صفحه‌ي كاغذ دفتر نقاشي دخترش چيزي نمي بيند ناچار شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد كه يعني ‌چه؟

2_ موهاي كوتاه حكايت درگيري دختري است كه از موي بلند و سياه خودش ناراضي است و موي زرد و كوتاه را دوست دارد. اولين نشانه‌هاي تغيير هنجار و درافتادن با هنجارهاي رايج اولين نشانه‌هاي دنياي مدرن. مشكل اين داستان به گمان من كاربرد بيش از حد تلخيص به جاي صحنه است. اين داستان در مجموع 37 سطر دارد تنها يك سطر و نيمش روايت در حال و به اصطلاح صحنه است. اما باقي داستان همگي روايت كلي و تلخيص شده‌ي زندگي اين دختر است. در اين گونه داستانها مشكلي به نام نشان دادن و گفتن پيش مي‌آيد. موضوع به جاي اينكه نشان داده شود گفته مي‌شود. اين است كه ما در يك صفحه داستان زندگي يك دختر را مي‌بينيم. اين يك داستان كوتاه نيست بيان يك حس متراكم است. چنانكه اتفاقات در اين داستان خلاصه شده است احساس نيز خلاصه شده است.

2_شايد بشود گفت كه پيراهن عزيزه خانم جزء كامل ترين داستانهاي اين كتاب است. يك داستان كوتاه جمع و جور در بيان حالات و احساسات قشري از زنان اين داستان با گرايش رقيق فمينستي حال دو زن را روايت مي‌كند كه درعين دوستي و داد و ستد كاري بر سر تصاحب يك مرد رقابت مي‌كند. در اين داستان زن خياط با وجود اينكه از مرد متنفر است اما وقتي كه مي‌بيند مرد توسط رقيبش شكار مي‌شود از خودش حساسيت نشان مي‌دهد. صحنه پردازي و روايت در اين داستان هوشمندانه است. شخصيت‌‌هاي داستان نيز بياد ماندني‌اند و مي شود آنها را ديد و شناخت. داستان زن خوشبخت نيز در امتداد پيراهن عزيزه خانم داستان خوش ساختي است. دغدغه‌هاي يك زن سنتي و خانه دار به خوبي در آن نشان داده شده است. ضربه‌هاي نهايي كه اغلب در آخر داستانها و در يك جمله زده مي‌شود در اين داستان بخوبي به كار گرفته شده است." شوهرش وارد حياط مي‌شود و بسته‌ي سبزي را بدست زن مي‌دهد".

3_ در زني با حرير آبي در طبقه‌ هفتم، مردي با خيالهاي زنش كه در داستان حضور عيني ندارد درگير است. مرد در دلش نقشه ي قتل زن را مي كشد ولي عملا كاري از پيش برده نمي تواند. و اين باعث مي شود كه درونش بيشتر متلاشي شود. در اين داستان زن مدام خنده مي‌كند و مرد مي گريد اما نويسنده به ما از علت اين روابط و اين اتفاقات چيزي نمي‌گويد. داستان به شيوه‌ي روايت ذهني و توصيف هاي خيالي نوشته شده كه در كل با ساختار داستان نويسي سكينه كه مبتني بر سادگي و نگارش واقع گرايانه است متفاوت مي نمايد. تناسب ميان تم داستان و روايت و صحنه سازي يا همان دكوپاژ داستان جالب است. قرار گرفتن مردي به ظاهر آرام در طبقه‌هفتم و دور از جنجال‌هاي خيابان در حال خواندن كتاب اما با دروني كاملا توفاني و پرطپش. در ترسيم زندگي زن برخلاف زندگي آرام مرد رقص و تلاش و شلوغي حس مي شود. تضادي كه ميان دنياي شلوغ ذهني مرد و فضاي آرام طبقه ي هفتم و تنها پنجره‌اي كه از انجا مي‌شود خيابان شلوغ را ديد جالب است. روحيه‌ي مرد ستيزانه‌اي در اين داستان وجود دارد كه از واقعيت به خيال كشيده شده. اما اين داستان از نظر دقت در توصف اشكالاتي دارد. ازباب نمونه: " بادي كه پاورچين پاورچين از لاي پنجره به درون آمده كتابي را كه خيس است ورق مي زند.

4_ خال گوشتي نيز در عداد داستانهاي خوب كتاب است و اوج نگاه بدبينانه و مرد ستيز نويسنده. مردي كه خال گوشتي بر گونه‌ي خودش دارد دچار اين توهم است كه زن دوستش دارد و خصوصاً عاشق آن خال گوشتي اوست. اما زن از او متنفر است. رفتارهاي به ظاهر تناقض آميزي در اين داستان ديده مي‌شود. مرد زن را دوست دارد ولي به او سلام نمي‌كند. و زن از مرد متنفر است اما دوست دارد كه مرد بهش سلام كند. نكته‌ي ديگر اينكه در اين داستان و اغلب داستانهاي اين كتاب نويسنده از عنصر مونتاژ خوب استفاده نمي‌كند و اغلب فاصله‌هايی كه توسط چارخانه‌ها در ميان روايت يك داستان مي‌اندازد ربطي به ساختار داستان ندارد و غيرلازم مي‌نمايند. سكينه محمدي دركل و از جمله در اين داستان ماجرايي را به صورت عيني و زنده و در زمان حال نقل نمي‌كند. شيوه‌ي روايت ايشان كلي، تلخيصي و اغلب به صورت نقل ماضي استمراري است. و اين يعني همان گريز از حال و به دست ندادن صحنه كه دو عنصر هويت ساز داستانند. ايشان داستانها را معمولا از عناصر و سوژه‌هاي دور و برش نمي‌گيرد.

5_ "نويسنده حرفه‌اي" مردان داستان زن را ملعبه‌ي رفتارهاي خودشان قرار داده‌اند. اين داستان هرچند روابط علت و معلوليش چندان قدرتمند نيست ولي بهرحال در تبين يك چيز موفق است و آن درون ناشناخته‌ي آدمهاست. سردبيري كه معلوم نيست عاشق زن است يا عاشق حرفه‌اش بهرحال سرنوشت زني را تدبيرمي‌كند. و زني كه بي‌اختيار در پي بازي‌هاي مردان روانند.

6_ "يك رابطه‌ي ساده" بيان يكي ديگر از دغدغه هاي زن مدرن است. زني كه از تن سپردن به زندگي زناشويي ابا دارد اما در عوض به روابط آزاد زن و مرد آنهم با همان مردي كه همسرش بوده راضي است. اين داستان هرچند به لحاظ ساخت موفق است و ساختار جمع و جور و يكدستي دارد اما از لحاظ موقعيت اجتماعي يكي از پا درهوا ترين داستانهاي اين مجموعه است. يعني روشن نيست اين زن و مرد در كدام اجتماع زندگي مي‌كند. در جوامعي كه ما مي‌شناسيم زن ومردي كه از هم جدا شده ‌اند حاضر نيستند به قول معروف ريخت همديگررا ببينند.

7_ گاهي سوژه‌هاي به كار گرفته شده توسط نويسنده آن قدر عجیب و پرت است كه آدم خيال مي‌كند نويسنده از باب تفنن آن را از جايي شنيده و يا در جاي خوانده وتبديل به داستان كرده‌ است. داستان مراسم تدفين از اين گونه داستانهاست. شيوه‌اي از زندگي كه نمي‌دانم در كدام كشوري در حال جريان است. گروهي زن و مردي شيك و آراسته زني آراسته را تشيع مي‌كنند و به خاك مي‌سپارند كه هيچ نسبتي با او ندارند. روايت در اين داستان نيز مانند اغلب داستانهاي اين كتاب پاكيزه و منظم است. ابهامي كه شخص متوفي، مرد با كروات قرمز كه مدير تداراكات اين برنامه است و نيز تشيع كننده گان جنازه وجود دارد با تم داستان جور است. در صفحه‌ 42 سطر سوم آمده است:" مردها بيشتر بودند و پشت سر زنها، آرام مي‌آمدند و نه حرفي بود و نه اشكي و نه حتي مويه‌اي. ساخت جمله و كلمه‌ي "حتي" نشان مي‌دهد كه نويسنده با مفاهیم و موضع كاربرد اين كلمات چندان آشنا نيست. ساخت طبيعي جمله بايد چنين مي‌بود: آرام مي‌آمدند، نه مويه‌اي، نه اشكي و نه حتي حرفي.

8_ در داستان يك صبح معمولي احساسات ناخوشايند زن و شوهري كه باهم زندگي مي‌كنند ولي ازهم فاصله دارند روايت مي شود. در اين داستان هم فاصله‌ها و قطع و وصل شدن صحنه‌ها چندان توجيه شده نيست. روايت اين داستان كه مي توانست بدون قطع شدن بيايد و يكدست تر باشد بي‌جهت به بخشهاي تقسيم شده است. و يا حداقل در مواردي ديگري كه بايد فاصله آنجا مي‌بود اين كار صورت نگرفته است. در صحنه‌ي از همين داستان بخشي است كه خواننده متوجه نمي شود زمان آن به كي بر ميگردد: " او به ياد موهاي زنش افتاده بود و فكر كرده بود كه اگر زنش با او ازدواج مي‌كرد حتماً عاشق هم مي شدند و از زن بدش آمد. با آن موهاي بور و فرهاي ريز" اين يكي از آشفته ترين جملاتي است كه معلوم نيست نويسنده چند زمان دور از هم را درهم تنيده و ساختار اين جمله را از دل آن بيرون كشيده است. يك خصوصيت ديگر داستانهاي محمدي كه در اين داستان خودش را بهتر نشان مي‌دهد اين است كه ايشان معمولا به دلايل و علتهاي احساسات آدمها نسبت به يكديگر بي‌توجه است و نشان نمي‌دهد كه زن و مرد اين داستان به چه دليل از هم خوششان نمي‌آيند و از هم متنفرند.

9_ نيمرو صحبانه ي كامل داستان زن به اصطلاح روشنفكري است كه خيلي فرماليته كارهاي نيمه رمانتيك و اشرافي انجام مي‌دهد و سانتي مانتال است، او با اينكه مي‌داند گرسنه سيگار كشيدن بد است،گرسنه سيگار مي‌كشد، قهوه مي‌نوشد و ضبط روشن مي كند، صبحانه‌ي كامل مي‌خورد، لبهايش را رژ مي‌زند، به پارتي دوستش نمي‌رود و براي تفريح به پارك مي‌رود  و طبق معمول بي‌گمان از مردهم متنفر است. هرچند در اين داستان مستقيم از مردي سخن به ميان نيامده ولي سايه‌ي وحشت او گه گاه زن را مي‌ترساند:" صدايي در گوشش مي پيچيد: بوي سيگار را خيلي دوست داري؟" زن جا خورد سيگار از دستش روي ميز افتاد و روميزي آبي رنگي را كه تازه خريده بود سوزاند.

10_درميان داستانهاي اين كتاب داستان حالا مي‌شود نروي از لحاظ موضوع  يك داستان متفاوتي است. اين تنها داستان اين مجموعه است كه درآن ميان زن و مرد روابطي نسبتا عاطفي برقرار است و شايد به همين دليل است كه كارشان به داشتن سه تا بچه كشيده است. شايد دليل اين امر هم اين باشد كه مرد در اين داستان باز مانند همه‌ي داستانهاي اين كتاب منفعل و خواهشگر و گوش به فرمان است و زن تصميم گيرنده و فعال. در اين داستان زني كه در تدارك رفتن به خانه‌ي خواهرش است و قراراست شب را نيز آنجا بماند به شوهر و فرزندانش آخرين دستورالعمل‌ها را مي‌دهد و مرد بنا به دليلي كه گفته نمي‌شود اما فهم مي‌شود خواهان اين است كه زن نرود و يا حد اقل شب نماند. اين داستان ظرافتي بياني دارد كه تمام بار داستان نيز بر دوش همان جمله نهاده شده است. و آن عبارت است از همان جمله اوليه داستان كه مرد به زن گفته است : حالا مي شود نروي ؟ و سرانجام زن را از رفتن باز داشته است. جمله ایی که قابل تفسير است و داستان را براي خواننده بعد از تمام شدن شيرين مي‌كند.

11_ از داستانهاي "هديه‌ي تولد" كه در آن عقده‌ي كامل يك زن شرقي گل كرده و داستان " قرار" كه ازكوتاهي جانش درمي رود  و معلوم نيست چه به چه است به سادگي مي‌شود عبور كرد و روي داستان نستبا خوب اين كتاب يعني " سياه"  توقف نمود. در اين داستان دنياي ذهني يك زن به خوبي ترسيم شده است. و در پايان آن وقتي شخصيت كم كم از لاك آرايشي خودش بيرون مي‌آيد موجودي ترحم آور مي شود كه مي‌شود باهاش احساس همدردي كرد. در اين داستان هنر غير مستقيم سخن گفتن نويسنده خيلي خوب نمايان است و استفاده از رنگها و نمادها به داستان بسيار كمك كرده است. نويسنده هرچند مستقيم چيزي را نشان نمي‌دهد اما با صنعت مونتاژ و خلاصه كردن چنان صحنه‌ سازي مي‌كند كه به راحتي مي تواند احساس خواننده را به نفع خودش مصادره كند.

12_ درداستان "تعطيلات"، دختري از مراسم خواستگاريش بيرون مي‌زند و سرقرار با دوست پسرش مي‌رود. ظاهر كار چنان است كه او از اين ازدواج ناراضي است ولي وقتي به دوستش مي رسد بر خلاف انتظار با او مي‌گويد كه نامزد شده است. همين اتفاق احتمالا در طرف مقابلش هم صادق است. اين داستان را مي‌توان در قالب تكنيك غافلگيري نه چندان موفق جا داد و نيز مي‌توان از نوع داستانهاي مدرن كه شخصيت‌ها را نمي‌توان در آن پيش بيني كرد جا داد. بهرحال به گمان من داستان موفقي نيست و نمي‌تواند براي نويسنده ارمغاني به همراه داشته باشد.

13_  " داداش كوچيكه"  و "پياز سفيد بزرگ" داستانهاي معمولي هستند. در همان سبك و سياق داستانهاي متوسط كتاب نه چيزي بيشتر دارند و نه چيزي كمتر. لذا مي شود آنها را نيز به كناري گذاشت اما در داستان " شكلات كاكائويی ". احساس مي شود كه نويسنده يك نوع تعليق تصنعي براي دست انداختن خواننده ايجاد كرده است. اين داستان طرح مبهمي دارد شخصيت زن؛ دختر، مرد و ماموران شهرداري همگي در ابهام قرار دارند. معلوم نيست داستان براساس زندگي دختراست يا زن و تازه اگر زن محور داستان است كدام بخش از زندگي او؟ روابطش با مرد يا مامور شهرداري و آيا داستان يك داستان طنز است و يا جدي؟

14_ در داستان " كتابهاي عاشقانه‌ي فراموش شده" زوج پيري نشان داده مي‌شود كه سر پيري معركه گيري مي‌كنند. نه گمان نكنيد كه دست به ابتكاري خاص مي‌زنند، نه بعد ازسالها زندگي حالا كه روزگار آنها را روي صندلي چرخدار نشانده است به گذشته شان باز مي‌گردند و مي‌بينند روز بروز از عشق شان كاسته شده است. يعني عشق به فراموشي سپرده شده است. اما چرا اينها اينقدر دير متوجه اين مشكل شده خدا عالم است. مشكل اصلي باز ماننداكثردستانهاي اين كتاب دست كم گرفتن روابط علت و معلولي است. در اين صورت كارهاي شخصيت‌هاي داستانها توجيه چنداني براي خواننده ندارد. البته مي شود آنها را با بيانهاي كلي و مفهومي نويسنده حس كرد و لي نشان داده نمي شود. نمي شود فهميد كه چرا پير مرد تقديمي‌هاي كتاب را و نيز عكس دوران جوانی شان را پاره مي كند.

15_  در "خانم آسا مقدم" و "روز هفتم" كه آخرين داستانهاي اين كتاب هستند، نويسنده تنهايي را دستمايه‌ي كار خودش قرار داده است. هرچند در اغلب داستانهاي اين كتاب ما شخصيت‌هاي تنها را داريم و تنهايي شايد مشخصه‌ي خاص داستانهاي اين كتاب باشد اما در اين دو داستان سوژه‌ي اصلي قرار گرفته است. خانم آسا مقدم زني است تنها و خوش ذوق كه اتاقي را هفت سال پيش به هفت هزار تومان اجاره كرده و اينك به دليل مشكلات مالي بايد آن را ترك كند. اينكه چگونه در طول اين هفت سال اجاره اين اتاق تغيير نكرده و يا اينكه خانم آسا مقدم چطوراز گراني روزافزون مسكن بي‌خبر است معلوم نيست. ايشان احتمالا مانند اصحاب كهف هفت سال قبل وارد اين اتاق شده و به خوابي عميق فرو رفته و بعد وقتي بيدار شده ديده كه آن هفت هزار توامان ديگر هيچ دردي از او را دوا نمي‌كند. اما با وجود اين خانم آسا مقدم شخصيت نيمه جالبي است. نويسنده در آغاز داستان با توصيف نسبتاً طولاني از دكور اتاق ايشان اين حس را ايجاد كرده كه او شخصيت نيمه جالبي است. نوعي حس قهرمان پروري نيز در اين داستان ديده مي‌شود. يكي از ايد‌آل هاي نویسنده در اين مجموعه ساختن و پرداختن زنان تنها هستند كه خانم آسا مقدم نماينده تام و تمام آنها به شمار مي رود. " روز هفتم " نيز به زوجي جوني مي‌پردازد كه در اولين عيد زندگي ‌شان منتظراست خانواده و اقوامشان به ديدن آنها بيايند اما دريغ از آمدن حتي يك نفر تا روز هفتم. در اين داستان نيز طبق معمول نويسنده از گفتن دليل اين تنهاي طفره مي‌رود.

یا حق