ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢  

 

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد..

 

وبلاك تازه به‌ رزو شده‌ي‌ باغچار در اولين پيام‌هاي خودش از دوستي به نام بلال كهدستاني، اين پيام را ثبت كرده بود:

  ... «باری ، نويسنده ای شمارا مورد ملامت قرار داده بود که تعبير ( رند) را برای محترم جناب استاد رهنورد زرياب بکار برده ايد ، وی استدلال کرده بود که در هيچ دانشنامه ای ، رند ، به معنی ، نان به نرخ روز خوردن و گاه از کتاب « سرمايه » وگاه از« قرآن » به نفع نظر خويش سود جستن ، نمی باشد ( نقل قول مفهوم ونه الفاظ ). البته من پاسخ شمارا به اين ايراد هانديدم . اگر لازم بود اين ارادتمند را از فيضان دانش خويش ، برخوردار کنيد . سال نوی نکو و سرشار از شادی داشته باشيد . با احترام. بلال کهدستانی»

به كمك جناب بصير احمد حسين زاده به آن نوشته دست يافتم. اين‌هم آن تمام آن نوشته:

 

پاسخی به ترهات يک طلبه مديحه گوی!

ملالی پاييز(پوپل)

 

«استاد زرياب ، شخصيتی رندانه دارد که بيش از هر عالم و روشنفکری ميتواند، برای افغانستان ، مفيد باشد ومشکلات را از دوش اين کشور ، بردارد، متاسفانه، روشنفکران ازين قضيه غافل اند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد ، استاد زرياب است.»(از فرمايشات حجت الاسلام مظفری)

در کشور ما ، سه دهه ، اشغال بيگانه ، نسلکشی ،مهاجرت وناامنی، مجال اندکی برای استمرار فرهنگی، پژوهش فرهنگی وتبادل فرهنگی گذاشته است؛ قلم بدستانی که آن سوی مرزها بوده اند ، بويژه در کشور های ايران وپاکستان ، زيسته اند ، واکنون يا به کشور باز گشته يا در باره نويسندگان نسل ديروز وطنی ، گپ ميزنند، گاه چندان از مرحله دور اند که تو گويی در باره کافکا و ماکسيم گورکی صحبت ميکنند. آنان، بخصوص چيزنويسا ن خزيده در جزيره اسلامی ايران که تحت نظر حوزه های علميه، سپاه پاسداران و استخبارات آن کشور به نان ونوايی رسيده اند، نويسندگان ايرانی را خيلی بهتر از قلمزنان وطن ميشناسند، ازان است هرگاه ، کاظمی ، قدسی ومظفری در مورد مثلا محمدتقی بهار يا علی معلم صحبت ميکنند ، اندک تماسی با واقعيت دارد، اما اگر در باب مثلا خليل الله خليلی يا فارانی يا زرياب ، داد سخن ميدهند آن وقت « خر بيار ومعرکه بارکن!» اين آقايان که در محيط ايران سخن سرا ، شده اند، هرچند گاه در شان امام زمان، امام خمينی يا آيت الله خامنه ای ، مديحه های اغراق آميز، سروده اند، بی پروا ، پر از مبالغه ، تملق وخاکساری، اکنون ديگر به اين بيماری کم علاج اغراق گويی، مبتلا شده اند ، درين روز ها وقتی يک طلبه سابق حوزه علميه مشهد برای يک داستان نويس وطنی، منبر رفته است ، نکته ها وبدعتهای تهوع آور درميان ميکشد. ايکاش اين پروردگان حوزه های علميه به همان شاعری ، اکتفا ميکردند، به نقد ونظر رو نکرده وبی خريطه فير نميکردند. بت تراشی ، نقد های بازاری ومحفلی، حاکم ساختن سيستم امام وامت در ادبيات ، کار های است که در سرزمين افغان ها کمتر خريدار دارد. گمان ميبرم آنان متوجه شده اند، در کشور بی در وپيکر افغانستان در حال حاضر ، جاسوسان کشور های همسايه و  دول دورو نزيک ، عاليترين منصب های سياسی را غصب کرده اند ، در عرصه فرهنگ حتا در سطح رييس دانشگاه، «گماشته »خارج، ديده ميشود، خوب ازکجا معلوم است که اين کرسيها و رتبه ها به حزب اللهی های باز گشته از ايران سپرده نشود، خاصتا شاعرانی که سياست ورزی هم بلدند.( چندی پيش جناب کاظمی در صفحه انترنتی اش که قرار بوده يک صفحه ادبی باشد، جوانان رابه کمک پايتخت لبنان وجنگ با اسراييل دعوت کرد)، : اينان همان مبلغانی هستند که در دوران درگيری جنگ خمينی وصدام، جوانان کم سن وسال يک قوم خاص افغانستان را در خط مقدم جنگ ايران وعراق می فرستادند وآن را جنگ حق عليه باطل می خواندند، درهمان حال که کشور خود شان در چنگال خرس قطبی بسر می برد! ادبياتی که اينان برايش سينه ميزنند ، در خدمت مذهب است ومذهبی که اينان گرويده اويند، بقچه بردار سياست است!

اما حجت اسلام مظفری ، استاد زرياب را چگونه کشف کرد؟ اين مقوله را شنيده ايد که مريد کم سواد، مراد کم سواد، پيدا ميکند! گمان ميبرم استاد زرياب ، در حد يک نويسنده معمولی ،ميتواند مطرح باشد،نويسنده ايکه ، چيزهای به اسم داستان نگاشته، اما اغلب اين داستان گونه ها ، بخاطر طرح سست و آبکی، سخت مهجوراند ومعيوب. شماری ديگر ، به موجب، گزينش ديدگاه همه چيزفهمی نامحدود،معلومات فروشی های مزاحم وتکرار صحنه ها ، آدمها وروايت ها ، بشدت منطق گريز اندومبهم.

شک دارم با اين محفل بازيها ومديحه سراييها بتوان برای ايشان، اعتبارو آبروخريد، جالب است که «نويسنده بزرگ» ما مصرانه به اين محافل ، دل خوش کرده اند وژست وقيافه فيلسوفان يونان را بخود گرفته اند! واما بر اساس راپورتاژی که از يک محفل کوچک در آريايی چاپ شده گويا ابوطالب مظفری فرموده اند« استاد زرياب ،شخصيتی رندانه دارند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد، استاد زرياب است..۱.»

يعنی ، هر آيينه، نويسنده ای که درسی سال اخير با رژيم های سياسی گونه گون سازگاری وهمياری داشته، و به اصطلاح ، نان را به نرخ روز می خورده ، « رند» بوده است. به همين سادگی!

نويسنده ای که در سياهترين دوره تاريخ وطنش ، قلم را به اجنبی ، فروخته است «رند» بوده، به همين سادگی! نويسنده ای که شايد از تصرف کشورش بوسيله خارجی ، راضی بوده ، چه درين بحبوحه ، موتر سرکاری سوار می شده، مقا ومت ملی را بباد تمسخر می گرفته،در لهو ولعب به اصطلاح روشنفکرانه ،غرق بوده ، تاحدی که باری در يک نشست ميگساری وقمار خانه گی ،سرمبارکش را شکستانده وهفته ها با فرق بنداژ بسته به و ظيفه می رفته، فقط « رند » بوده است!

شخصيتی که بخاطر حفظ جاه ومقام ، هويت ملی ونژادش را کتمان ميکرده، در مجامع خاص وعام برای تاييد نظراتش به مقولات رهبران سوسياليزم علمی بويژه احسان طبری، استناد می جسته ، ودر فرجام پس از سقوط دولت داکتر نجيب «خوابنما» شده ، ناگهان مسلمانی معتقد گرديده، وشروع کرده به لعن و طعن وتوهين عليه حزب ديموکراتيک خلق وارکان آن، وبه رسم امام خمينی سرود« اسلام عزيز» را به خوانش گرفته، « رند» بوده است! به همين دل انگيزی! کجاست خواجه حافظ شيرازی که مفهوم جديد رند را در می يافت وبه درگاه خداوند ، استغفار ميکرد!

به خاطر روشن شدن مفهوم تاريخی واصطلاحی رند، سری به يکی ، دو مرجع معتبر ميزنيم:

رند( باالکسر) : منکری که انکار او در امور شرعيه از ، زيرکی باشد نه از جهل.( غياث اللغات)

رند: هوشمند، هوشيار. آن که با تيز بينی وذکاوت خاص ، مراييان وسالوسان را چنانکه هستند، بشناسد( لغتنامه)

پانويس : (۱) قصه گوی کابلی ، کام پرسی زبا نان را با «قند پارسی » شيرين کرد. محمد صادق دهقان

 

 

من اما اين پرنده نشين سخنگوي را نمي‌شناسم. راستش شك دارم كه اين نوشته از قلم يك بانو تراويده باشد. ادبياتش خيلي پرخاشگرانه و نزديك به سبك مردان غيور افغان است. گذشته از اين من تا كنون با زن جماعت رفتار خوشي داشته‌ام و دوست ندارم اين حسن سابقه به‌خاطر چند فحش كه به تعبير شيخ سعدي از قبل طيبات است خراب شود. اما از باب اطلاع رساني، ماجرا را اينجا منعكس كردم تا آنهايي كه تا كنون به طور كامل در جريان ماجرا نبوده اند مطلع شوند. و از طرف ديگر اگر ملالي پاييز پوپلي هم و اقعا وجود دارد از زبان اين شاعر بهش مي گويم كه:

بر لب بام برآ گوشه‌ي ابرو بنما

روزه داران جهان منتظر ماه نواند

تا با آشنايي بيشنر باب گفت‌و گوي شفاف‌تر فراهم آيد.

اما اصل آن مطلب كه باعث اين ما جرا شد اين بود كه خانه‌ي ادبيات افغانستان طبق سنت چند ساله‌ي خود مي‌خواست درجهارمين جشنواره‌ ادبي قند پارسي از شخصيت و آثار فرهنگي ادبي استاد رهنور زرياب تجليل كند، از من نيز ياداشت كوتاهي در باره‌ي استاد خواسته بود. اين ياداشت در بروشور اين جشنواره به چاپ رسيد:

 

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين

 

ما در تاريخ فكري – فرهنگ خود ، كاراكترهاي بسياري را مي‌شناسيم. از تيپ زاهد و عابد گرفته تا فقيه متشرع. از فيلسوف عقلگرا تا صوفي اشراقي. هركدام از اين تيپ ها نمونه‌هاي عيني بسيار قدري نيز دارند كه هركدام در جاي خود قابل ستايشند و برا ي گروهي از مردم اتوريته دارند. اندكي جسارت با مقداري بي‌انصافي لازم است كه كسي به راحتي بتواند در ميان اين كاراكترها دست به انتخاب قطعي بزند و از كنار بقيه بي‌تفاوت بگذرد. به عنوان مثال ، خيلي ساده نمي‌توان از دو برادر فاضل؛ يعني امام ابوحامد محمد غزالي و خواجه احمد غزالي، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن‌گاه با خيال آسوده رفت و گوشه‌ي نشست. بسته به شرايط روحي و فكري، ممكن است فردي ، مدتي يا تمام عمر به يكي از اين تيپ‌ها بيش از ديگران گرايش نشان بدهد.

اما تيپي كه اين روزها براي شخص من ، اتوريته‌ي فوق العاده نيرومندي دارد، «رند» است ؛ همان‌كه خواجه شمس الدين حافظ در آثار و رفتار خودش معرفي كرده است. خيلي با حال و هواي شخص من در اين زمانه جور است. شايد اين به خاطر مشابهت و نسبتي باشد كه زمان و زمانه‌ي ما كم و بيش با زمان حافظ پيداكرده است. اين كه رند حافظ چه مشخصه‌هاي دارد، مقال را طولاني مي‌كند، اما من بيش تر به اين چند ويژگي آن نظر دارم:

رند، گرانجان و عبوس نيست. اهل تعصب و تخطئه نيست، اهل تساهل و مداراست. اهل فرهنگ و فضل است، اما فضل فروش نيست. تلخ اميدوار است. وفا مي‌كند و ملامت مي‌كشد و خوش مي‌باشد. با مصلحت بيني ميانه‌اي ندارد. اين‌ها برخي از خطوط اساسي حافظ در ترسيم آناتومي رند است.

حال بعد ازاين مقدمه‌‌چيني فضل فروشانه مي‌خواهم بگويم كه من برخي از اين خطوط را در سيماي استاد اعظم رهنور زرياب به وضوح مي‌بينم. آن چه از شخصيت ايشان در بدايت نظر چهره مي‌نمايد و در نهايت نظر به تصديق مي‌رسد، اين است كه ايشان پيش از آن‌كه يك نويسنده و اديب و عالم باشد، رند است. اين جنبه از شخصيت ايشان البته بيش از آن‌كه خودش را در قلم و آثار مكتوب ايشان نشان بدهد، در سلوك عملي و ادبيات شفاهي‌اش جلوه‌گر است. در آثار مكتوب ايشان اعم از داستان و مقالات تحقيقي، بيشتر سيماي يك اديب خوش‌فكر و پاكيزه نويس و ظريف جلوه دارد.

سخن آخر اين‌كه ما در زمانه‌ي خود بي شك به شاعر و اديب و نويسنده و عالم نياز داريم. اما به رند بيش از همه نيازمنديم و به همين دليل به شخصيتي چون زرياب نيازمنديم. بايد از ايشان در كنارايشان نشست و گذشته از دانش ادبي‌اش رندي آموخت.

  

 

موضوع اين ياداشت كوتاه، البته چندي بعد تو سط نگارنده در سخنرانيي ايراد شده در محفل بزرگداشت استاد، كمي تفصيل يافت و در آن به سرنوشت برخي از روشنفكران معاصر در كشور ما اشاره شد كه با رسيدن به مقام و منصبي، تمام راسايل فرهنگي و خصايل روشنفكري شان را مانند لباسي از تن كنده‌اند و به كناري نهاده اند. و البته با مثالهاي چندي برخي از رندي‌هاي استاد زرياب را در اين چند سال حضور مجدد‌شان در كابل نشان دادم. من متاسفانه تمام آن سخنراني را در اختيار ندارم و الا اينجا نقل مي‌كردم. شايد اگر جناب قاسمي آنها را ضبط نموده باشد در آينده اين كار ميسر شود. برخي از جرايد و سايت‌ها جسته گريخته همراه گزارش محفل فرازي از آن سخنراني را نقل به مضمون كرده بودند. كه استناد خانم ملالي نيز گمان مي‌كنم به آن نقل‌هاي پراكنده باشد تا آن ياداشت كوتاه و يا خود متن سخنراني. 

البته بعد از آن محفل اعتراضات برخي از روشنفكران  و مقامات حاظر در محفل را به واسطه شنيدم كه گمان كرده بودند سخنان من كنايي بوده و نيش داشته و نيشش هم متوجه مقام آنها بوده است. اما حقيقت اين است كه من در آن ساعت نظر به فرد خاصي در مجلس نداشتم دليلم هم اين‌است كه آن ياداشت كوتاه را من حدود يكماه قبل از آن سخنراني نوشته بودم و معلوم است كه در آن زمان نمي‌دانستم در آن محفل چه كسي از مقامات حضور خواهند داشت تا سخنانم را به مناسبت حضور ايشان نيش‌دار بسازم. از اين گذشته در آن محفل اصلا قرار نبود من صحبت كنم. از شانس بد من سخنرانان اصلي نيامده بودند. دوستم سيد ضيا قاسمي نيم ساعت قبل از دايرشدن جلسه  به من گفت كه سخنراني داري. من ‌هم از باب اجابت حرف ايشان و اضطرار مجبور شدم موضوع همان نوشته را با تفصيل بيشتري موضوع صحبت خودم قرا ر بدهم. بيش از اين البته راه اثبات اين حقيقت مكتوم را ندارم. جز اين‌كه از زبان حضرت مولانا بگويم كه:

ورر زجالينوس اين قول افتريست

پس جوابم بهر جالينوس نيست

يعني ما جراي آن حرفها اين بود كه گفته شد. از اين گذشته من نظرم آن بوده است كه گفته‌ام و آن گفته را نيز به آدرس خاصي پست نكرده ام . اما اگر احتمالا كسي خودش را مصداق اين گفته‌ها مي‌داند خوب چه چاره و اگر نمي‌داند پس سخن من هم براي او گفته نشده است.

اما در باره‌ي فرمايشات خانم ملالي پاييز پوپل من كدام حرفي ندارم. زيرا لب سخن ايشان اين چند ادعا بود كه در واقع هيچ‌كدام از آن‌ها جواب بر نمي‌دارند.

1-   اين‌كه نظر ايشان در باره‌ي استاد زرياب چيزي ديگري است، خاص خود ايشان است و به من مربوط نمي‌شود. چنان‌كه نظر من نيز خاص خودم است. و مخاطبان ما نيز حتما برداشتهاي خاص خودشان را دارند. نه رند آن‌قدر كلمه‌ي واضح‌المفهومي است كه بتوان با مراجعه به چند لغت‌نامه فهمش كرد و نه رندي استاد زرياب از قبيل علم و دانش ادبي ايشان است كه با مراجعه به كتاب‌هايش بتوان استدلال كرد كه في‌المثل ايشان رند هستند يا خيير. اما آن بخش از سخنان ايشان كه توهين به شخصيت استاد بود چيزي است كه بايد به دادگاه وجدان حواله كرد و فكر نمي‌كنم هنوز نيروهاي ايساف براي ما چنين دادگاهي را داير كرده باشند. 

2-   نظر ايشان در مورد من و تعدادي بسياري از هم‌وطنان مهاجرم كه در اين سالها در ايران زندگي كرده‌ايم نيز سخن تازه‌اي نيست. ورد زبان ايشان و امثال ايشان است. ادبيات شايع اين چند دهه‌ي اخير در كشور ما بوده است  و تا مدتها نيز خواهد بود. من هرچه سعي كنم نه مي‌توانم آن را ابطال منطقي كنم و نه مي‌خواهم خودم را درگير اين‌گونه اباطيل نمايم. تنها كاري كه مي‌توانم انجام دهم اين است كه  از توهينات و اتهامات ايشان در مورد خودم ب‌گذرم  كه دنيا دار گذر است.

اما اين نوشته برخي نكات اجتماعي و فرهنگي دارد كه در آينده اگر حال و حوصله بود به ترتيب به آن‌ها خواهم پرداخت.

خلاصه كلام اين‌كه:

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سياه

هزار شكر كه ياران شهر بي‌‌گنهند