ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤  

 

بار ديگر ما به قصه آمديم...

 

ماجراي من و اين خانه:

 

دوستاني كه گاه و بيگاه از سرمهرباني به اين خانه پانهاده اند1 مي‌دانند كه اين درِ به مدت يكسال بسته بود. و به قول معروف از « موريش دود بلند نمي‌شد2».آخرين ياداشت من همان اجابت درخواست دوست عزيزم جناب هاتف بود - خداوند حافظ خانه‌اش - اما هرچه بود حكايت از ديده رفتن بود نه از دل رفتن كه هرروز به دنبال آن حال و هوا بودم كه جاروب بهانه بدستم بيفتد و بيايم حد اقل به پاس حرمت آن بزرگواراني كه پيامهاي دوستي شان آذين‌بند در و ديوار خاك گرفته اين خانه است، گرد و خاكي بكنم. اما حال و روزم دراين يكسال گذشته‌ چنان بود كه اين اندك مجال نيز دست نمي داد. مجال كه مي‌گويم لابد دوستان فعّال ما  فكر مي كنند كه البت من نيز مانند خودشان سخت گرفتار كار و فعاليت بوده‌ام. نه حقيقت اين بود كه ناخوشي مزاج و نداشتن دل و دماغ باعث اين هجران بود. اما هرچه به سالگرد اين تعطيلي نزديك‌تر مي‌شدم شوق اين باز آمدن بيشترمي‌شد. تا اين‌كه در اين روزهاي آخر دو واقعه اتفاق افتاد كه در حكم همان بهانه بود.

واقعه‌ي اول فعّال شدن تعدادي زيادي وبلاك تازه توسط شاعران و نويسندگان جوان جلسات شعر و قصه در ايران و خصوصا مشهد بود. كه خواه نا خواه آدم را وادار مي‌كرد هفته‌اي يكبار هم كه شده سري به اين وبلاكها بزند. ديدم خودت خانه نداشته باشي و به درخانه دوستان مدام بروي هم چندان وجهي ندارد. عامل دوم سفري بود كه يكي دوهفته‌ پيش در ركاب مولانا حسين مجاهد ثم الحيدربيگي دامت توفيقاته، به شهر قم داشتيم  كه مشروح اتفاقات اين سفر را عزيزم صادق دهقان كه از نازنينان روزگار است در وبلاك خودش آورده است. در اين سفر دهقان از طرح اعتراف شب يلدايش تبليغات كرد. ديدم كه بد نيست ما نيز به اين بهانه مشقهاي از ياد رفته نويسندگي مان را تكرار كنيم. اين بود كه چنين شد.

اما تا آمديم كه اين نوشته‌ي كوتاه را بگذاريم ديديم در خانه بر روي خود ما بسته است. هركاري كرديم باز نشد كه نشد. دست به دامان معمار آن يعني وحيدالله عباسي شديم كه به راز و رمز ساخته‌ي خودش واقف‌تر است.  پيام رسيد كه مشكل در خانه نيست در صاحب خانه است. احتمالا ويندوز ميندوزم مشكل دارد. همين اتفاق كوچك كافي بود تا اين عزم نا جزم شده‌ي ما تا اين بر سال سست شود. تا اين‌كه آن مشكلات هم بر طرف شد و سرانجام توانستيم با اين مطالب نا روز‌آمد اين خانه را به اصطلاح به روز كنيم .

اما علت اين‌كه اين مطالب نا روزآمد را گذاشتم هم اين بود كه عزيزاني مانند صادق دهقان و سركار خانم زهرا زاهدي گمان نكنند كه ما به قول مان وفا نكرده ايم.

 

 

آلهمّ مولايَ كم من قبيح سترتهُ3

 

پيش از بازي

 

وقتي صادق جان - كه گفتم از نازنينان روزگار است - از كم و كيف طرح اعتراف يلدا در وبلاك خودش مي‌گفت؛ زياد مكاشفه‌ي ذهني لازم نبود تا به اين نتيجه برسم كه مرد اين ميدان نيستم زيرا هنوز در سراي خود اندك سرمايه‌اي از تعلق به رد و قبول عامه را مي‌ديدم و نرسيده بودم به مقامي كه مثلا شاعر مي‌گويد:

چون در سرا نداري سرمايه‌ي تعلق

آن شب كه آتش افتد در خانه ماهتاب است

اما جان كلام اين است كه من از ميان جمله اسما و صفاتي كه مسلمين خداوند شان را با  آنها مي‌خوانند، «ستاريت» حضرتش را خيلي ملموس و قابل تصديق يافته ام ، يعني به آن خيلي دمخورم. حال با اين و ضع چكار است كه بيايم با دست خود آن پرده‌ي مبارك زندگي‌ساز را بسوزانم. اين بود كه با طرح قضيه‌ي اعترافات جوانه‌ي يك پرسش در ذهنم قد كشيد. پرسش اين بود كه چه مي‌شود كه كساني سر بي‌درد سر خويش به درد افكنده و مي‌آيند دل به چنين كاري مي‌دهند و  بدون كدام اجباري ازعيوب اخلاقي و لغزش‌هاي عملي شان سخن مي‌گويند و چيزهايي را كه مردم با هزار حيله‌مي‌پوشند اينان برآفتاب مي‌افكنند؟ گفتم  لابد علتي پشت اين كار است و دليلي در پي دارد. اين بود كه بعد از پيشنهاد طرح دعوت از طرف بانو زهرا زاهدي‌ رضي الله عنها، مخالفت نكردم و گفتم به شرطي در اين ميدان وارد مي‌شوم كه به قول علما، بحث ما ثمره‌ي علمي و عملي در پي‌داشته باشد و الا كاري لغو است و من نيز از آناني هستم كه لاف عقل مي زنم پس اين كار كي كنم؟

اما بعد ازآن كه تعدادي از به اصطلاح اعترافات جوانان معاصر را در وبلاكهاي‌شان روئت كردم. سوال ديگري نيز بر آن سوال قبلي افزوده شد و آن اين‌كه چرا ما كه هنوز هم به لحاظ هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي و نيز خصوصيات روحي به آن مرحله‌از قدرت روحي و شجاعت اخلاقي نرسيده ايم كه دست به چنين رسكي بزنيم؟  ازاين مجال‌هاي به ظاهر معنوي و خود انگيخته نيز سكوي پرشي به نفع نفس اماره‌ي خود مي‌سازيم و به جايي اينكه با اين اقرار به ذنب خود مثلا به آرامشي برسيم و با استعانت از ذكر«ظلمت نفسي» رابطه‌مان را با خود و خلق اندكي تصحيح كنيم اين فرصت را نيز صرف خاك پراكني بيشتر براي گم شدن سيماي واقعي خود مي‌كنيم. و بذر بسياري ديگر از ابهامات و نفاقها را دور و بر شخصيت مان مي‌پاشيم. خلاصه كلام اين‌‌كه ما آدمها از هرچيزي نبايد قصيده‌ي بلندي براي ستايش از خود بسازيم. حتي از اعتراف به كاستي‌هاي خود.

پرسشي ديگري كه از لابلاي اين دو پرسش قبلي طرح شد اين بود كه ديدم بسياري از دوستان بدون اين‌كه اصولا موضوع براي شان ايضاح كافي يافته باشد وارد گود شدند و آش شله قلمكاري را تحويل دادند كه در جاي خودش قابل برسي است. مثلا تا آن‌جا كه من مي‌دانم كلمه‌ي اعتراف ربطي به اخلاق كريمه‌ و اعمال ممدوحه‌ي آدمي ندارد. يعني في المثل اگر كسي به ‌صراحت بگويد: « من دروغ نمي‌گويم»  يا نه، اندكي عبارت را اصلاح نمايد و بگويد: « من از آدم دروغگو بدم مي‌آيد»  اين هردو حالت را اعتراف نمي‌گويند. اعتراف بايد در رابطه‌ با چيزي از مقوله‌ حقوقي جرم و مقوله شرعي گناه باشد ونيزنبايد چيزي از حوزه‌ي طبيعت‌ و خصلت‌هاي جبلّي آدمي باشد. مثلا اينكه‌ يك آدم ذاتا ترسو است و شجاعت ندارد، او نبايد اين خصلت را براي خودش گناه تلقي كند. نكته‌ي بعدي اين‌كه اين اعترافات در حوزه امور اختياري انسان باشد. مثلا چيزي مثل مقوله‌ي عشق نمي‌تواند داخل در موضوعات اعتراف باشد. اين‌كه دوستان ما اغلب، عشق را يكي از موارد محوري اعترافات خودشان قرار داده بودند و با آن مانند جرم و گناه رفتاري نا خوشايند داشتند نيز سخن ديگري است كه خود آن مي‌تواند يكي از موضوعات مورد بحث اين نوشته باشد. مگر اين‌كه عشق به حوزه روابط جنسي كشيده شده باشد كه خودش حرف ديگري است.

حال با توجه به آنچه گفته شد من چند موضوع را با خوانندگان اين نوشته در ميان مي‌گذارم و در قدم اول از دوستاني كه دعوت‌شان خواهم كرد و درقدم بعد از تمامي دوستاني كه به نوعي در اين سلسله‌ي ارجمند قرار گرفته ‌اند دعوت مي‌كنم كه هركدام از زاويه‌ي تخصص شان به تبين و تشريح اين موضوعات بپردازند.

1- ارزش تربيتي و معنوي سنت اعتراف تا چه مقدار است و آيا اصولا چنين ارزشي بروي مترتب است يا نه برعكس است.

2- چه علل و عواملي باعث طرح و ترغيب جوانان اين روزگار به سمت چنين موضوعاتي مي‌شوند.

3- چه عواملي سبب مي‌شود كه با وجود داوطلب شدن در چنين ميداني باز نتوانند چنانكه بايد حرف بزنند و باز مجبور مي‌شوند دست به خودسانسوري بزنند؟

4- سابقه‌ي اين سنت در فرهنگ ما چگونه بوده است؟ آيا ما نيز معادلهاي براي سنت اعتراف داشته ايم يا نه؟ نسبت ميان اين سنت و سنتي كه صوفيان ملامتيه براي خودشان داشتند چگونه است؟

5- به‌فرض كه تعدادي هم پيدا بشوند كه شجاعت اعتراف نيز داشته باشند؛ اين عمل چه كاربرد اجتماعي يا فردي و يا بهره‌ وري نظري مي‌تواند داشته باشد؟

6- چه مقدار احتمال دارد كه اين انگيزه در ميان قشر سياستمداران  و ديگر اقشار جامعه ‌ما  نيز مطرح باشد و آنها نيز گاهي دغدغه‌ي اعتراف داشته باشند.

7- اگر قرار باشد روزگاري مردم ما در دادگاه تاريخ يا وجدان برتر خودشان بخواهند اعتراف نمايند، بزرگترين اعترافات اجتماعي و سياسي‌اش در اين سه دهه‌ي اخير چه خواهد بود؟

 

پانوشت:

1- - ابتدا نوشته بودم «سر زداند» بعد عوض كردم به اين دليل كه احساس كردم كه اين تركيب كمي خودخواهانه است. با توجه به اصطلاحات موجود در زبان فارسي، مانند با سر آمدن و سر به ديوار كسي كوفتن و سر ارادت نهادن و باقي تركيبات آن كه همگي به نوعي نشان ارادت است.

حضرت بيدل گفته است:

همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

به كجا برم سري را كه نكرده ام فدايت

اين است كه به گمان من اگر كسي بگويد سري به خانه‌ي ما نمي‌زني با اين‌كه قصدش تخفيف طرف نيست اما نا خود آگاه چنين مي‌كند. 

2 موري در لهجه‌ي هزاره‌ها يعني دودكش و از موري كسي دود بلند شدن نشانه‌ي ادامه‌ي زندگي در آن خانه است. نمي‌دانم شايد فارسي باشد و با مور ارتباط داشته باشد يعني چيزي كه شبيه خانه موران است. با وجه شبيه باريك و تاريك بودن آن. به قول قايل:

ملاي نا ملا طالي مره ديد

از موري توخانه جاگي مره ديد

از موري توخانه جاگه چه باشد

اناراي سر سينه‌ي مره ديد

لعنت برشيطان رجيم. در اين دوبيتي «طالي» همان طالع است و «توخانه» نيز در حكم اتاق پذيرايي امروز است و «جاگه» نيز رختخواب معني مي‌دهد كه بگذريم.

3- پاره‌‌اي از دعاي مشهور كميل، منسوب به امام علي عليه‌السلام كه معمولا شبهاي جمعه خوانده مي‌شود. اين دعا در ساختار بياني  و معارف معنوي خود از چنان اوجي برخوردار است كه حقيقتا آدم باور مي‌كند كه بايد از روح بزرگي چون علي سر زده باشد. من هرچند از آن جمله آوليايي هستم كه دهان از دعا بسته دارند و به خيلي از دعاهاي موجود چندان اعتقادي هم ندارم ولي حقيقتا هروقت اين دعا را مي‌خوانم و يا در جايي مي شنوم نا خود آگاه جذب آن مي‌شوم. هرچند برخي از پاره‌هاي آن اصلا درموقعيت و مقام افرادي چون من نيست. از باب مثال وقتي مي‌گويد:« فهبني يا الهي و سيّدي و مولاي و ربّي صبرتُ علي عذابكَ فكيف اصبرُ علي فراقك و هبني صبرتُ علي حرّ ناركَ فكيف اصبرُ عن النّظرِ الي كرامتك..» من نمي‌توانم با آن همدلي كنم چون از مقام  خيلي بلندي حرف مي‌زند كه براي من قابل درك نيست. يا وقتي در ادامه‌ي همين بخش مي‌‌فرمايد:« و يا الهي العالمين افتَراك سبحانك يا الهي و بحمدك تسمع فيها صوت عبد مسلم سُجِن فيها بمخالفته ذاق طعم عذابها بمعصيته حُبس بين اطباقها بجرمه و جريرته و هو يضجّ اليك ضجيج مومّل لرحمتك و يناديك بلسان اهل توحيدك و يتوسّل اليك بربوبيّتك يا مولاي فكيف يبقي في‌العذاب و هو يرجو ما سلف من حلمك ام كيف تولمه النّار و هو يامل فضلك و رحمتك ام كيف يحرقهُ لهيبها و انت تسمعُ صوتهُ و تري مكانهُ ام كيف يشتملُ عليه‌ زفيرها و انت تعلمُ ضعفهُ ..» ديگر تا حد بسيار زيادي از هيمنه‌ و رعب و حشتي كه جهنم فقها در دنياي ذهنم ايجاد كرده كاسته مي‌شود.؟