ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٩  

عيد برعاشقان مبارك باد

 

مسلمانان شيعه، روز هيجدهم ذي الحجه را عيد مي‌گيرند،.اتفاقي كه در اين روز افتاده اين است كه پيامبر اسلام، در سفرحج آخرين خودش، در كنار بركه‌اي به نام «غديرخم»،  كاروان صد و بيست هزار نفري حجاج را متوقف كرد و منبري از جهاز شتران ساخت، آنگاه بر بالاي آن رفته و بعد از ايراد خطبه، دست علي را گرفته و بالا برد و اين جمله معروف خودش را اظهار داشت: « من كنت مولا فهذا علي مولا» . در اصل وقوع اين واقعه واستناد اين جمله به پيامبر در ميان مورخين و فرق اسلامي اختلافي نيست. اينقدر هست كه اهل سنت كلمه «مولا» را به معني دوست گرفته اند و شيعيان آن را به ولي امر و خليفه بعد از رسول تعبير كرده اند. واقعيت اين است كه مراد پيامبر اسلام از اين كلمه هرچه بود اما پيروانش ازآغاز تا به امروز از آن قرائت سياسي كرده‌اند و به دنبال آن دست به عمل سياسي زده‌اند. به گمان من در هردو قرائت شيعه و سني اين سياست انديشي مركز توجه اصلي بوده و در سايه آن حقي ازعلي بن ابي طالب پايمال شده است و آن حق، عبارت است از ولايت باطني ايشان. اين ولايت باطني همان گوهر اديان است كه در هر دين و آييني همدوش با جلوة بيروني آن كه شريعت باشد، حركت مي ‌كند. هرچند با جار و جنجال هاي سياسي و نزاع بين المذاهب اين بعد از شخصيت ايشان به سايه نشانده شد و چنانكه بايد و شايد مجال بروز و ظهور نيافت. اما اينگونه نبود كه به يكباره ناپديد شده باشد. طريقت باطني اسلام همپاي صورت ظاهري آن در رگ تاريخ تفكر ديني دويد و طالبان وجه معنوي اسلام در هر كوي و برزن و هر زمين و زماني، اين رگ حياتبخش را كاويدند و يافتند و سيراب شدند. ما نمودهاي اين جستجو را در تاريخ تصوف و عرفان اسلامي مشاهده مي‌كنيم. «در حقيقت، هشت امام اول شيعيان ، همگي از مراجع يا قطب‌هاي اصلي معنوي تصوف هستند و تقريبآ در سلسلة همة طوايف متصوفه حضور دارند. علي كه نمايندة تام و تمام آموزه هاي باطني اسلامي است، تنها امام شيعيان نيست بلكه تقريبآ سر سلسلة همة طوايف متصوفه، به شمار مي رود».1 اما چه مي‌شود كرد كه در معركة ميراث داران شريعت، در هردو فرقة شيعه و سني، عمده بحثي كه پيرامون شخصيت ايشان رفته و مي‌رود  اين است كه آيا ايشان خليفه اول مسلمين است يا خليفه چهارم؟   غافل از اينكه آن سلسلة جليلة خلافت كه پنجم آن معاويه وششم آن يزيد باشد و بعد برسد به ديگر عالي جنابان اموي و عباسي و عثماني و صفوي و غيره وذالك، چه شآني مي‌تواند داشته باشد كه بايد براي آن اينهمه ماجرا آفريد؟ كه بگذريم. مثل اينكه مي‌خواستم يك اشاره اي براي اين مثنوي كه بعد مي‌خوانيد بنويسم.

بلي اين مثنوي از كارهاي است كه شروع آن به سالها قبل بر‌مي گردد و پايان آن هنوز معلوم نيست. طرح اصلي آن كند و كاوي است ذهني و دروني در جان و جهان امروز شاعر و درنگ بر سر مسئله اي بنام انسان و سرشت و سرنوشت او. البته با كرنشي به شخصيت ظاهري و باطنيي امام علي بن ابيطالب عليه السلام،  باشد كه مدد مولا چه خواهد كرد و سرآنجام آن به كجا خواهد كشيد و نگرش شما دوستان چه خواهد بود؟

ياعلي

 

 

هبوط

 

خشك در بستر شب ، هرچه علف در خواب است

گوش كن، گوش كن! اين زمزمه اي از آب است

باغ را زمزمة آب فرا مي‌گيرد

آب، آب، آب...  تا آنكه صدا مي‌گيرد

خسته از شاخ و بر كاج سبو مي‌افتد

سرو تا ديده سراب است فرو مي‌افتد

بحر خشكيده و از باديه كف مي‌بارد

مرده خورشيد شب از چار طرف مي‌بارد

®

در من آن بندي محتوم به جان آمده است

يوسفم از شب زندان به فغان آمده است

آخرين شعلة آن وسوسه ها در تن من

پرسشي از سر شب تا به سحر با من من

چيست اين جامة خونين سر چاه افتاده

كيست اين مرده كه برگردة راه افتاده

كيست اين ماه كه در هاله خود محو شده است

كيست اين كوه كه در نالة خود محو شده است

كيست اين شير كه از شور شكار افتاده است

اين گل سرخ كه از چشم بهار افتاده است

®

گفت: «انسان» ، چه كسي گفت؟ صدا روشن بود

مثل از كوه فرود آمد يك بهمن بود

گفت: «كوه است، كويراست، ستيغا انسان»

پدرم زمزمه اي كرد:  «دريغا انسان»

جسم مجروح بشر برسر راه است آنك

مرده خورشيد دگر خانه سياه است آنك

®

چيست سر منشه مرموز سقوط انسان

پدرم گفت: «چه خوش گفت كه قوت انسان»

«زر چو خنديد خدا بنده شود» او مي‌گفت:

«آدمي از شكمش گنده شود» او مي‌گفت:

نفس گودال حقيراست به پرهيز از آن

گاه چون بيشة شير است به پرهيز از آن

®

وعلي، راهيي آرامش دريا شده است

فاتح خيبر نفس  است كه مولا شده است

اين كرامت، نه به او قوم به پيري داده است

خود پدر تيغ به او سهم دليري داده است

پاس تيغي كه شب خوف به خيبر زده است

شعله افروخته برخرمن كافر زده است

پاس آن آهن تفتيده كه در رزم شگفت

بر دو دست طلب نفس برادر زده است

يا كه در نيمة شبهاي جهان نگران

سر به حلقوم زمين برده و پر پر زده است

كوفه ديده است خليفه، گل و نان در دستش

ناشناس آمده انگشت به اين در زده است

كودك از خواب سراسيمه دويده دم در

ببيند چه كسي از شب او سر زده است

تا رسيده است، كبوتر، چه سبكبار اما...

دانه را ريخته آرام، ولي پر زده است

®

فرق محراب، شق از هيبت پيشاني اوست

كربلا، عرصه يك صبح، گل افشاني اوست