ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤  

سلام به تمام دوستانی که در اين روزها به اين خانه سر زده اند و پيام گذاشته اند. از محبتهای يکايک شان سپاسگزارم.  دل و دماغ چيز نوشتن را ندارم- ساده تر بگويم چيزی ندرم- جز همين غزل از پستوی دفترم پيداکردم.

در صحنه نخستين صبح است و باغ انجير

نور از ستاره بستان . رنگ از سپيده برگير

تو نيستی کنارم من برج زهر مارم

هی با خودم گلاويز. هی با زمانه درگير

٪¤

عصر و ادامه ... از عمر رفته است چند سالی

بی هيچ رنگ و بويی بی هيچ فرق و تغيير

مرد ايستاده آنجا  خاموش . خسته . تنها

يا ساده تر بگويم قاب بدون تصوير

در صحنه های بعدی ديزالو می شود هی

سيمای ماهرويی بر چهر مرد دلگير

تو نقش اول زن . آهسته و مطنطن

پا می نهی به صحنه اما چرا چنين دير

اينهم سکانس آخر. چيزی به شب نمانده

او يک پلنگ زخمی تو کانی از تباشير