ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٤  

اشاره

گفته بودم كه بيماري همه اش بد نيست. اينهم يكي از مزايايش در اين يكماهي كه من جلسه شعر نمي رفتم «الياس علوي» احتمالا جاي خالي مرا احساس كرده و اين شعر را تقديم به من كرده. من هم از باب پاسخ به تمنيات نفس اماره آن را گذاشتم اينجا.

 

آوازغريب

        به: ابوطالب مظفري

نورهاي حسود بر پيشاني ات  تو را پير نشان مي دهند

نفسهايت آواز غمگيني است

كه كشاورزان خسته مي فهمند

          هنگام كه سرما به خشخاشها مي زند

پاهايت  بوي مين مي دهد

دهانت بوي گرسنگي

شانه هايت آوار آوار آوارگي.

عرقت را پاك كن

مردان زابلي براي دخترت طلا مي‌خرند

پسرت در چاههاي تل سياه سيراب است

                             تا ابد

سيگارت را بكش

اين قهوه خانه هاي كثيف چاي سبز ندارند

اين سالثانيه ها ي خمار

اين آرامش در نوميدي

اين من كه توام

روزي تمام مي شود

با مرگ ما

دي هشتاد و سه

الياس علوي