ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩  

ها

 

نشر نيكا در مشهد به تازگي كتابي با عنوان "ها " منتشر كرده است. نويسنده كتاب دوست شاعرم جناب رفيع جنيد است. جنيد چند سالي است كه غم غريبي و غربت را برنتافته، به شهر خود رفته تا شهريار خود باشد. از آنجا كه اين روزها اقامت در پايتختِ كشورما كار ساده اي نيست، لذا حضرت جنيد نيز برخلاف سلوك ايام جوانيش كه سخت اهل خلوت بود و دشواربه جلوت كشيده مي‌شد، اندكي تا قسمتي تغيير مشرب داده و شنيده و ديده شده كه درهفته، حداقل چند روزش را با  روشنفكرجماعت  و العهدة علي‌الراوي ايضا با سياستمداران مراوده و محاجّه دارد. اما از آنجا كه هرچه باشد و هركجا باشد باز جنيد است، آموزه‌ي حضرت خواجه حافظ را پاك از ياد نبرده و اگر احتمالا سه ماه مي‌ مي‌خورد، نه ماه ديگر پارساست ودر ايام پارسايي به كار دفتر و ديوان خودش مي‌رسد. و مجموعه دلنوشته‌هاي ها، نشان اين بخش از زندگي ايشان است. در بند آْغازين اين دفتر آمده ‌است:" سطرهاي "ها" در سال 1383 نوشته شده اند. در لحظه‌هاي كابل و فرورفتن در هستن. شايد اگر اين مكان و زمان نمي‌بود هيچ‌وقت اين كلمات، اين‌گونه زنده‌گي بودن را نمي‌داشتند. از آن كه بيان ما از بودن ما- در هرلباسي كه باشد- بستگي دارد به همين زمان و مكان و كشفي كه ما از آن‌ها داريم. منظور به تنهايي زمان تقويمي و مكان جغرافيايي نيست، بلكه اين زمان و مكان بيشتر وجه باطني و انتزاعي دارد:" وضعيت من و زندگي بودن. از آن كه هركدام از كلماتي كه پيرامون بودن ما را پر كرده اند، تهي‌هايي هستند كه انتهايي ندارند."(1)

اما ها چيست؟ ها در قدم اول همان علامت جمع در زبان فارسي است كه به قول خود نويسنده " هربار در انتهاي نامي آمدند و آن نام را بي‌نهايت كردند." (2) شايد هم اشاره‌اي داشته باشد به حرف تآكيد و استفهامي كه در مكالمات روزانه‌ي عامه مردم به كار مي رود. و يا شايد صورت متفاوت آه باشد كه درصادقانه‌ترين كلمه‌اي است كه شايد نژاد آدمي اختراع كرده است و يا مجموعه صوتهاي نا مفهومي كه در حالات مختلف و متفاوت از تهي‌گاه‌ هايي عالم وجود بر مي‌خيزد و فراموش مي‌شود. همان كه نويسنده مي‌گويد: " كه نمي دانم چگونه از چاه هاي تاريك عالم – كه خيالها و افسونهاي آدميان است- به بالا آمدند و ندانستم به كجا مي روند. ها همه‌ي آواهاست همه صداهايي است كه از ابتداي بودن اشيا شنيده شده اند و تا ادامه نيز سرازير آواهاي ديگر اشيا خواهند شد. هرهمه ي براي خودش هايي دارد هايي كه هرچند درهمه است، اما با هاي همه‌ي ديگر يكي نيست" (3) از اين بيشتر من مي دانم كه منظور نويسنده از انتخاب اين دو حرف چيست و شما كه احتمالا خوانند‌ه‌ي اين كتاب خواهيد بود هم نه‌خواهيد فهميد. زيرا توضيح ديگري در كتاب نيست كه بتواند ما را به راز نامگذاري اين كتاب رهنمون شود. اشكالي هم ندارد مگر نامگذاري دلايلي بيشتر از اين را مي طلبد. مهم اين است كه نامي است نو و تا حدود زيادي پرسش برانگيز.

اين مجموعه در قطع جيبي به چاپ رسيده است و حدود 376 صفحه دارد. در هرصفحه نيز يك متن كه با متنهاي قبل و بعد خودش در عين وحدت از كثرتي نيز برخوردار است قرار گرفته است. به  اين معني كه متنها هرچند با عنوان و علامت و شماره گذاري از هم تفكيك نشده‌اند ولي نشان مي‌دهند كه هركدام براي خودشان استقلال خاصي دارند و در مجموع نيز يك واحد را تشكيل مي دهند. بنابر اين مي توان گفت كه چيزي در حدود 370 قطعه در اين كتاب گرد آمده است.

قالب مجموعه‌ي ها، چيزيست ميان شعر سپيد و متن ادبي. از آنجا كه عناصر چهارگانه‌ي شعر از قبيل عاطفه‌، خيال، انديشه و زبان را دارد خوب مي‌تواند شعر باشد. چون  وزن و قافيه ندارد مي‌تواند شعر سپيد باشد و اما ازآنجا كه پلكاني نوشته نشده قطعه‌ي ادبي است. اما نمي‌دانم به چه دليل اين روزها عنوان قطعه ي ادبي دادن به يك مجموعه نوعي توهين به حساب مي‌آيد؟ و اصلا اين قالب به نوعي موقعيت خودش را از دست داده است و جدي گرفته نمي شود. به حساب نوشته‌هاي رمانتيك و لوس دختران دم بخت دبيرستاني گذاشته مي‌شود كه بعد از گذشتن آن سن خاص خودشان هم از مرور و خواندن دوباره‌ي آنها خنده شان مي‌گيرند حال آن‌كه تعداد بسيار زيادي از نوشته‌هاي خيلي خوبي كه من حد اقل در انبان خاطرات خودم از دوره جواني دارم، به همين نوع چيزها مربوط مي‌شود. چه آنوقت‌ها كه تازه به وادي خواندن گام نهاده بوديم و نوشته‌هاي "پرويز خرسند" را مي‌خوانديم. چيزهاي مثل "برزيگران دشت خون" و "آنجا كه حق پيروز است"  و چه وقتي كه اندكي بزرگتر شديم و با نوشته‌هاي استاد محمد رضا حكيمي و گفتگوهاي تنهايي مرحوم دكتر علي شريعتي و خصوصا كتاب شگفت كوير و هبوط در كويرش آشنا شديم و يا بعدها ترجمه‌كارهاي جبران خليل جبران را خوانديم و چه حتي اين روزها كه گاهي هوس مي‌كنيم از عرفانيات پائلو كويلو و باقي عارفان عصر مدرن چيزهاي را مرور كنيم. كه همگي به نوعي كارهاي است در همين حوالي. درست است كه امروزه همه‌ي آن محبوبين ديروز در ديدگان خود من هم ديگر آن رنگ و لعاب سابق را ندارند اما باز نمي‌توانم ارزش هنري و ادبي شان را انكار كنم. بهرحال هركدام از آنها در جاي خودشان و براي گروهي از مردم جاذبه دارند و مي‌توانند پله‌ي انتقالي باشند به سمت متون هنري‌تر. تمام حرف اين است كه نويسندگانشان چيزي براي گفتن داشته باشند. از معاصرين كه بگذريم فكر مي‌كنم در ادبيات كلاسيك ما نيز خيلي از متون ادبي نثر از همين نوع چيزها باشد. از شطحيات پراكنده‌ بگير تا مناجاتهاي خواجه عبدالله انصاري تا نامه‌هاي عين القضات همداني و مقالات شمس تا فيه ما فيه مولانا و سوانح العشاق احمد غزالي و بسار و بسيار نوشته‌هاي ديگر كه همگي نه شعرند و نه داستان. پس لابد قطعات ادبي‌اند چيزي ميان شعر و مقاله و داستان و بسيار شعرتر از ديوانهاي مرسوم و رايج شاعران حرفه‌اي سبك خراساني و عراقي و هندي. اما خوب اينها چه ربطي به كه كتاب ها داشت؟ مثل اين‌كه سخن در تعيين قالب اين كتاب بود كه بحث كشيد به اين‌جا. بلي مي‌خواستم مقدمه چيني كنم كه اين كتاب هم به ظاهر چيزي است از قبيل شطحيات و البته شطحي معاصر.

تا يادم نرفته بگويم كه چند سال قبل احمد عزيزي شاعر معاصر ايراني نيز با اين نام كارهاي كرده بود و چندين كتاب ساخته بود، كار عزيزي البته با تكيه‌ي بسيار زياد بر بار صوري كلمات و تصاويرحاصل آمده از كنارهم نشيني تركيبها جدول ضربي و جملات خيال انگيز ساخته شده بود كه مدتي تازگي خودش را داشت ولي در مجموع راهي به دهي نبرد و از رونق افتاد. شطحيات جنيد اما از اين نوع نيست زيرا تكيه‌ي اصلي جنيد در اين كتاب نه برلايه‌هاي اول و دوم  زبان كه بر لايه‌ي سوم زبان است و در آن بيشتر از آنكه زبان كاركرد آلي داشته باشد اصالت دارد  و نيز خيال و عاطفه نقش برجسته‌اي را ايفا مي‌كند. در كار عزيزي در مجموع، مفهوم مد نظر شاعر را راحت‌ مي‌شد از لابلاي چند استعاره و مجاز بيرون آورد. موضوع اغلب آن نوشته‌ها مسايل اجتماعي و سياسي بود. هرچه بود چيزي بود در سطح ولي در كار جنيد به راحتي نمي‌توان به مفهوم و ما في‌الضمير نويسنده راه يافت كه نوشته اغلب سر به نماد و سمبل و رمز مي‌زند و اين رمزگشايي البته به سادگي ميسور است. در مجموع نوآوري در صورت زبان در كار عزيزي بيشتر بود. اما در همان حوزه ي الي زبان و به نظر مي‌رسد كه كار نويسند‌ه‌ي كتاب ها نوعي اصالت دادن به كلمه است.

از آنجا كه اين قالب در ادبيات ما هنوز موقعيت روشني نيافته لذا نقد و برسي آن هم با دشواري همراه است و ما نيز قصد نداريم آن‌ را نقد كنيم. اما از باب آشنايي بيشتر خوانندگان مي توان گفت كه به طور كلي در خوانش اين كتاب اين چند لايه از شخصيت خواننده به تكاپو مي‌افتد:

1-   لايه‌ي تعقلي: به اين معني كه خواننده فكر مي‌كند حرفهاي نويسنده از قبل حرفهاي فلسفي است. سعي مي‌كند تا با استفاده از خرد عقلي و اندوخته‌هاي اكتسابي خودش چيزي را از دل آن به‌دست بياورد. مانند اما بعد اندكي كنكاش به اين نتيجه مي‌رسد كه با تكيه بر اصطلاحات كدام فلسفه‌ي خاص نمي توان به دل اين نوشته راه برد. مانند اين تكه:

" تناهي نسيان است. نمي شود تناهي را جز با نسيان فهميد. نسيان آن سوي فراموشي است: زماني كه حتي از ياد بردن را از ياد مي‌بري و تناهي طولاني تر از پايان است. و دوباره تناهي نسيان است. هرچيزي كه هست هست. و با بودن و هستن فهميده مي‌شود. هرچيزي همين كه بود از اول بوده است و تا آخر هم خواهد بود و ادامه خواهد يافت. اما تناهي: آن كه قرار است نباشد جز با بودن و فراموش كردن فهميده نخواهد شد. وقتي من بودن نيستم نسيانم. و وقتي نسيانم تناهي‌ام. و وقتي تناهي‌ام نيستم تا بياد آورده شوم و يا فهميده شوم(4)

2-   لايه ي اسطوره‌اي:" هزارها سال است كه كنار تپه نشسته اي و آيينه‌اي را به دست گرفته اي تا روزي پر پرنده‌اي كه سيمرغ را ديده از آن‌جا عبور كند، و شدت هوايي كه در پر دارد  را در آيينه ببيني. هزار سال است كه از آن‌جا تكان نخورده اي و پرنده‌اي هم از آن‌جا نگذشته است. و يا اگر هم گذشته از فرط محو هيچ در آيينه نمانده است..."(5)

3-   لايه‌ي داستاني: " پروانه‌ي چوبي به كناري افتاده، ديگر منقار پرنده نمي‌خواند و زمان هم كه دارد به كندي مي گذرد. پرنده تا همين چند دقيقه‌ي پيش ما را مشغول مي‌ساخت. پروانه‌ي چوبي هم مي چرخيد. كودكان هم درآن طرف داشتند با ماسه قلعه و قصر مي‌ساختند، بعضي شان هم آبتني مي‌كردند و بعد روبه آفتاب سرودي با چشمان بسته مي‌خواندند و مي‌خوابيدند..."(6)

از لايه‌هاي شاعرانه و روانشناسانه كار مي‌گذرم و تا به اطاله كلام دچار نشده ام بگويم كه گاه گاه درروايت و توصيفهاي اين كتاب به استفاده از تكنيك جريان سيال ذهن برمي‌خوريم و در گذر از واقعيت و در هم آميزي مرزهاي خيال و واقع به متن هاي تامل برانگيزي مي‌رسيم كه علي رغم تريد و حيرت در راه نبردن به مفهومي روشن از آن ما را به خواندن چند باره كار ترغيب مي‌كند. هرچه باشد نوشتن و چاپ كارهاي از ا ين دست مي‌تواند در رشد ادبيات كشور ما مؤثر باشد. براي جنيد روزهاي خوش و پرباري را آروز دارم.

 

پانوشتها:

1-     ها، ص،

2-     همان، ص،376

3-     همان

4-     همان، ص، 215

5-     همان، ص، 126

6-     همان، ص،128

7-    

 



 
 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢  

 

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد..

 

وبلاك تازه به‌ رزو شده‌ي‌ باغچار در اولين پيام‌هاي خودش از دوستي به نام بلال كهدستاني، اين پيام را ثبت كرده بود:

  ... «باری ، نويسنده ای شمارا مورد ملامت قرار داده بود که تعبير ( رند) را برای محترم جناب استاد رهنورد زرياب بکار برده ايد ، وی استدلال کرده بود که در هيچ دانشنامه ای ، رند ، به معنی ، نان به نرخ روز خوردن و گاه از کتاب « سرمايه » وگاه از« قرآن » به نفع نظر خويش سود جستن ، نمی باشد ( نقل قول مفهوم ونه الفاظ ). البته من پاسخ شمارا به اين ايراد هانديدم . اگر لازم بود اين ارادتمند را از فيضان دانش خويش ، برخوردار کنيد . سال نوی نکو و سرشار از شادی داشته باشيد . با احترام. بلال کهدستانی»

به كمك جناب بصير احمد حسين زاده به آن نوشته دست يافتم. اين‌هم آن تمام آن نوشته:

 

پاسخی به ترهات يک طلبه مديحه گوی!

ملالی پاييز(پوپل)

 

«استاد زرياب ، شخصيتی رندانه دارد که بيش از هر عالم و روشنفکری ميتواند، برای افغانستان ، مفيد باشد ومشکلات را از دوش اين کشور ، بردارد، متاسفانه، روشنفکران ازين قضيه غافل اند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد ، استاد زرياب است.»(از فرمايشات حجت الاسلام مظفری)

در کشور ما ، سه دهه ، اشغال بيگانه ، نسلکشی ،مهاجرت وناامنی، مجال اندکی برای استمرار فرهنگی، پژوهش فرهنگی وتبادل فرهنگی گذاشته است؛ قلم بدستانی که آن سوی مرزها بوده اند ، بويژه در کشور های ايران وپاکستان ، زيسته اند ، واکنون يا به کشور باز گشته يا در باره نويسندگان نسل ديروز وطنی ، گپ ميزنند، گاه چندان از مرحله دور اند که تو گويی در باره کافکا و ماکسيم گورکی صحبت ميکنند. آنان، بخصوص چيزنويسا ن خزيده در جزيره اسلامی ايران که تحت نظر حوزه های علميه، سپاه پاسداران و استخبارات آن کشور به نان ونوايی رسيده اند، نويسندگان ايرانی را خيلی بهتر از قلمزنان وطن ميشناسند، ازان است هرگاه ، کاظمی ، قدسی ومظفری در مورد مثلا محمدتقی بهار يا علی معلم صحبت ميکنند ، اندک تماسی با واقعيت دارد، اما اگر در باب مثلا خليل الله خليلی يا فارانی يا زرياب ، داد سخن ميدهند آن وقت « خر بيار ومعرکه بارکن!» اين آقايان که در محيط ايران سخن سرا ، شده اند، هرچند گاه در شان امام زمان، امام خمينی يا آيت الله خامنه ای ، مديحه های اغراق آميز، سروده اند، بی پروا ، پر از مبالغه ، تملق وخاکساری، اکنون ديگر به اين بيماری کم علاج اغراق گويی، مبتلا شده اند ، درين روز ها وقتی يک طلبه سابق حوزه علميه مشهد برای يک داستان نويس وطنی، منبر رفته است ، نکته ها وبدعتهای تهوع آور درميان ميکشد. ايکاش اين پروردگان حوزه های علميه به همان شاعری ، اکتفا ميکردند، به نقد ونظر رو نکرده وبی خريطه فير نميکردند. بت تراشی ، نقد های بازاری ومحفلی، حاکم ساختن سيستم امام وامت در ادبيات ، کار های است که در سرزمين افغان ها کمتر خريدار دارد. گمان ميبرم آنان متوجه شده اند، در کشور بی در وپيکر افغانستان در حال حاضر ، جاسوسان کشور های همسايه و  دول دورو نزيک ، عاليترين منصب های سياسی را غصب کرده اند ، در عرصه فرهنگ حتا در سطح رييس دانشگاه، «گماشته »خارج، ديده ميشود، خوب ازکجا معلوم است که اين کرسيها و رتبه ها به حزب اللهی های باز گشته از ايران سپرده نشود، خاصتا شاعرانی که سياست ورزی هم بلدند.( چندی پيش جناب کاظمی در صفحه انترنتی اش که قرار بوده يک صفحه ادبی باشد، جوانان رابه کمک پايتخت لبنان وجنگ با اسراييل دعوت کرد)، : اينان همان مبلغانی هستند که در دوران درگيری جنگ خمينی وصدام، جوانان کم سن وسال يک قوم خاص افغانستان را در خط مقدم جنگ ايران وعراق می فرستادند وآن را جنگ حق عليه باطل می خواندند، درهمان حال که کشور خود شان در چنگال خرس قطبی بسر می برد! ادبياتی که اينان برايش سينه ميزنند ، در خدمت مذهب است ومذهبی که اينان گرويده اويند، بقچه بردار سياست است!

اما حجت اسلام مظفری ، استاد زرياب را چگونه کشف کرد؟ اين مقوله را شنيده ايد که مريد کم سواد، مراد کم سواد، پيدا ميکند! گمان ميبرم استاد زرياب ، در حد يک نويسنده معمولی ،ميتواند مطرح باشد،نويسنده ايکه ، چيزهای به اسم داستان نگاشته، اما اغلب اين داستان گونه ها ، بخاطر طرح سست و آبکی، سخت مهجوراند ومعيوب. شماری ديگر ، به موجب، گزينش ديدگاه همه چيزفهمی نامحدود،معلومات فروشی های مزاحم وتکرار صحنه ها ، آدمها وروايت ها ، بشدت منطق گريز اندومبهم.

شک دارم با اين محفل بازيها ومديحه سراييها بتوان برای ايشان، اعتبارو آبروخريد، جالب است که «نويسنده بزرگ» ما مصرانه به اين محافل ، دل خوش کرده اند وژست وقيافه فيلسوفان يونان را بخود گرفته اند! واما بر اساس راپورتاژی که از يک محفل کوچک در آريايی چاپ شده گويا ابوطالب مظفری فرموده اند« استاد زرياب ،شخصيتی رندانه دارند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد، استاد زرياب است..۱.»

يعنی ، هر آيينه، نويسنده ای که درسی سال اخير با رژيم های سياسی گونه گون سازگاری وهمياری داشته، و به اصطلاح ، نان را به نرخ روز می خورده ، « رند» بوده است. به همين سادگی!

نويسنده ای که در سياهترين دوره تاريخ وطنش ، قلم را به اجنبی ، فروخته است «رند» بوده، به همين سادگی! نويسنده ای که شايد از تصرف کشورش بوسيله خارجی ، راضی بوده ، چه درين بحبوحه ، موتر سرکاری سوار می شده، مقا ومت ملی را بباد تمسخر می گرفته،در لهو ولعب به اصطلاح روشنفکرانه ،غرق بوده ، تاحدی که باری در يک نشست ميگساری وقمار خانه گی ،سرمبارکش را شکستانده وهفته ها با فرق بنداژ بسته به و ظيفه می رفته، فقط « رند » بوده است!

شخصيتی که بخاطر حفظ جاه ومقام ، هويت ملی ونژادش را کتمان ميکرده، در مجامع خاص وعام برای تاييد نظراتش به مقولات رهبران سوسياليزم علمی بويژه احسان طبری، استناد می جسته ، ودر فرجام پس از سقوط دولت داکتر نجيب «خوابنما» شده ، ناگهان مسلمانی معتقد گرديده، وشروع کرده به لعن و طعن وتوهين عليه حزب ديموکراتيک خلق وارکان آن، وبه رسم امام خمينی سرود« اسلام عزيز» را به خوانش گرفته، « رند» بوده است! به همين دل انگيزی! کجاست خواجه حافظ شيرازی که مفهوم جديد رند را در می يافت وبه درگاه خداوند ، استغفار ميکرد!

به خاطر روشن شدن مفهوم تاريخی واصطلاحی رند، سری به يکی ، دو مرجع معتبر ميزنيم:

رند( باالکسر) : منکری که انکار او در امور شرعيه از ، زيرکی باشد نه از جهل.( غياث اللغات)

رند: هوشمند، هوشيار. آن که با تيز بينی وذکاوت خاص ، مراييان وسالوسان را چنانکه هستند، بشناسد( لغتنامه)

پانويس : (۱) قصه گوی کابلی ، کام پرسی زبا نان را با «قند پارسی » شيرين کرد. محمد صادق دهقان

 

 

من اما اين پرنده نشين سخنگوي را نمي‌شناسم. راستش شك دارم كه اين نوشته از قلم يك بانو تراويده باشد. ادبياتش خيلي پرخاشگرانه و نزديك به سبك مردان غيور افغان است. گذشته از اين من تا كنون با زن جماعت رفتار خوشي داشته‌ام و دوست ندارم اين حسن سابقه به‌خاطر چند فحش كه به تعبير شيخ سعدي از قبل طيبات است خراب شود. اما از باب اطلاع رساني، ماجرا را اينجا منعكس كردم تا آنهايي كه تا كنون به طور كامل در جريان ماجرا نبوده اند مطلع شوند. و از طرف ديگر اگر ملالي پاييز پوپلي هم و اقعا وجود دارد از زبان اين شاعر بهش مي گويم كه:

بر لب بام برآ گوشه‌ي ابرو بنما

روزه داران جهان منتظر ماه نواند

تا با آشنايي بيشنر باب گفت‌و گوي شفاف‌تر فراهم آيد.

اما اصل آن مطلب كه باعث اين ما جرا شد اين بود كه خانه‌ي ادبيات افغانستان طبق سنت چند ساله‌ي خود مي‌خواست درجهارمين جشنواره‌ ادبي قند پارسي از شخصيت و آثار فرهنگي ادبي استاد رهنور زرياب تجليل كند، از من نيز ياداشت كوتاهي در باره‌ي استاد خواسته بود. اين ياداشت در بروشور اين جشنواره به چاپ رسيد:

 

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين

 

ما در تاريخ فكري – فرهنگ خود ، كاراكترهاي بسياري را مي‌شناسيم. از تيپ زاهد و عابد گرفته تا فقيه متشرع. از فيلسوف عقلگرا تا صوفي اشراقي. هركدام از اين تيپ ها نمونه‌هاي عيني بسيار قدري نيز دارند كه هركدام در جاي خود قابل ستايشند و برا ي گروهي از مردم اتوريته دارند. اندكي جسارت با مقداري بي‌انصافي لازم است كه كسي به راحتي بتواند در ميان اين كاراكترها دست به انتخاب قطعي بزند و از كنار بقيه بي‌تفاوت بگذرد. به عنوان مثال ، خيلي ساده نمي‌توان از دو برادر فاضل؛ يعني امام ابوحامد محمد غزالي و خواجه احمد غزالي، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن‌گاه با خيال آسوده رفت و گوشه‌ي نشست. بسته به شرايط روحي و فكري، ممكن است فردي ، مدتي يا تمام عمر به يكي از اين تيپ‌ها بيش از ديگران گرايش نشان بدهد.

اما تيپي كه اين روزها براي شخص من ، اتوريته‌ي فوق العاده نيرومندي دارد، «رند» است ؛ همان‌كه خواجه شمس الدين حافظ در آثار و رفتار خودش معرفي كرده است. خيلي با حال و هواي شخص من در اين زمانه جور است. شايد اين به خاطر مشابهت و نسبتي باشد كه زمان و زمانه‌ي ما كم و بيش با زمان حافظ پيداكرده است. اين كه رند حافظ چه مشخصه‌هاي دارد، مقال را طولاني مي‌كند، اما من بيش تر به اين چند ويژگي آن نظر دارم:

رند، گرانجان و عبوس نيست. اهل تعصب و تخطئه نيست، اهل تساهل و مداراست. اهل فرهنگ و فضل است، اما فضل فروش نيست. تلخ اميدوار است. وفا مي‌كند و ملامت مي‌كشد و خوش مي‌باشد. با مصلحت بيني ميانه‌اي ندارد. اين‌ها برخي از خطوط اساسي حافظ در ترسيم آناتومي رند است.

حال بعد ازاين مقدمه‌‌چيني فضل فروشانه مي‌خواهم بگويم كه من برخي از اين خطوط را در سيماي استاد اعظم رهنور زرياب به وضوح مي‌بينم. آن چه از شخصيت ايشان در بدايت نظر چهره مي‌نمايد و در نهايت نظر به تصديق مي‌رسد، اين است كه ايشان پيش از آن‌كه يك نويسنده و اديب و عالم باشد، رند است. اين جنبه از شخصيت ايشان البته بيش از آن‌كه خودش را در قلم و آثار مكتوب ايشان نشان بدهد، در سلوك عملي و ادبيات شفاهي‌اش جلوه‌گر است. در آثار مكتوب ايشان اعم از داستان و مقالات تحقيقي، بيشتر سيماي يك اديب خوش‌فكر و پاكيزه نويس و ظريف جلوه دارد.

سخن آخر اين‌كه ما در زمانه‌ي خود بي شك به شاعر و اديب و نويسنده و عالم نياز داريم. اما به رند بيش از همه نيازمنديم و به همين دليل به شخصيتي چون زرياب نيازمنديم. بايد از ايشان در كنارايشان نشست و گذشته از دانش ادبي‌اش رندي آموخت.

  

 

موضوع اين ياداشت كوتاه، البته چندي بعد تو سط نگارنده در سخنرانيي ايراد شده در محفل بزرگداشت استاد، كمي تفصيل يافت و در آن به سرنوشت برخي از روشنفكران معاصر در كشور ما اشاره شد كه با رسيدن به مقام و منصبي، تمام راسايل فرهنگي و خصايل روشنفكري شان را مانند لباسي از تن كنده‌اند و به كناري نهاده اند. و البته با مثالهاي چندي برخي از رندي‌هاي استاد زرياب را در اين چند سال حضور مجدد‌شان در كابل نشان دادم. من متاسفانه تمام آن سخنراني را در اختيار ندارم و الا اينجا نقل مي‌كردم. شايد اگر جناب قاسمي آنها را ضبط نموده باشد در آينده اين كار ميسر شود. برخي از جرايد و سايت‌ها جسته گريخته همراه گزارش محفل فرازي از آن سخنراني را نقل به مضمون كرده بودند. كه استناد خانم ملالي نيز گمان مي‌كنم به آن نقل‌هاي پراكنده باشد تا آن ياداشت كوتاه و يا خود متن سخنراني. 

البته بعد از آن محفل اعتراضات برخي از روشنفكران  و مقامات حاظر در محفل را به واسطه شنيدم كه گمان كرده بودند سخنان من كنايي بوده و نيش داشته و نيشش هم متوجه مقام آنها بوده است. اما حقيقت اين است كه من در آن ساعت نظر به فرد خاصي در مجلس نداشتم دليلم هم اين‌است كه آن ياداشت كوتاه را من حدود يكماه قبل از آن سخنراني نوشته بودم و معلوم است كه در آن زمان نمي‌دانستم در آن محفل چه كسي از مقامات حضور خواهند داشت تا سخنانم را به مناسبت حضور ايشان نيش‌دار بسازم. از اين گذشته در آن محفل اصلا قرار نبود من صحبت كنم. از شانس بد من سخنرانان اصلي نيامده بودند. دوستم سيد ضيا قاسمي نيم ساعت قبل از دايرشدن جلسه  به من گفت كه سخنراني داري. من ‌هم از باب اجابت حرف ايشان و اضطرار مجبور شدم موضوع همان نوشته را با تفصيل بيشتري موضوع صحبت خودم قرا ر بدهم. بيش از اين البته راه اثبات اين حقيقت مكتوم را ندارم. جز اين‌كه از زبان حضرت مولانا بگويم كه:

ورر زجالينوس اين قول افتريست

پس جوابم بهر جالينوس نيست

يعني ما جراي آن حرفها اين بود كه گفته شد. از اين گذشته من نظرم آن بوده است كه گفته‌ام و آن گفته را نيز به آدرس خاصي پست نكرده ام . اما اگر احتمالا كسي خودش را مصداق اين گفته‌ها مي‌داند خوب چه چاره و اگر نمي‌داند پس سخن من هم براي او گفته نشده است.

اما در باره‌ي فرمايشات خانم ملالي پاييز پوپل من كدام حرفي ندارم. زيرا لب سخن ايشان اين چند ادعا بود كه در واقع هيچ‌كدام از آن‌ها جواب بر نمي‌دارند.

1-   اين‌كه نظر ايشان در باره‌ي استاد زرياب چيزي ديگري است، خاص خود ايشان است و به من مربوط نمي‌شود. چنان‌كه نظر من نيز خاص خودم است. و مخاطبان ما نيز حتما برداشتهاي خاص خودشان را دارند. نه رند آن‌قدر كلمه‌ي واضح‌المفهومي است كه بتوان با مراجعه به چند لغت‌نامه فهمش كرد و نه رندي استاد زرياب از قبيل علم و دانش ادبي ايشان است كه با مراجعه به كتاب‌هايش بتوان استدلال كرد كه في‌المثل ايشان رند هستند يا خيير. اما آن بخش از سخنان ايشان كه توهين به شخصيت استاد بود چيزي است كه بايد به دادگاه وجدان حواله كرد و فكر نمي‌كنم هنوز نيروهاي ايساف براي ما چنين دادگاهي را داير كرده باشند. 

2-   نظر ايشان در مورد من و تعدادي بسياري از هم‌وطنان مهاجرم كه در اين سالها در ايران زندگي كرده‌ايم نيز سخن تازه‌اي نيست. ورد زبان ايشان و امثال ايشان است. ادبيات شايع اين چند دهه‌ي اخير در كشور ما بوده است  و تا مدتها نيز خواهد بود. من هرچه سعي كنم نه مي‌توانم آن را ابطال منطقي كنم و نه مي‌خواهم خودم را درگير اين‌گونه اباطيل نمايم. تنها كاري كه مي‌توانم انجام دهم اين است كه  از توهينات و اتهامات ايشان در مورد خودم ب‌گذرم  كه دنيا دار گذر است.

اما اين نوشته برخي نكات اجتماعي و فرهنگي دارد كه در آينده اگر حال و حوصله بود به ترتيب به آن‌ها خواهم پرداخت.

خلاصه كلام اين‌كه:

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سياه

هزار شكر كه ياران شهر بي‌‌گنهند

 

 



 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤  

 

بار ديگر ما به قصه آمديم...

 

ماجراي من و اين خانه:

 

دوستاني كه گاه و بيگاه از سرمهرباني به اين خانه پانهاده اند1 مي‌دانند كه اين درِ به مدت يكسال بسته بود. و به قول معروف از « موريش دود بلند نمي‌شد2».آخرين ياداشت من همان اجابت درخواست دوست عزيزم جناب هاتف بود - خداوند حافظ خانه‌اش - اما هرچه بود حكايت از ديده رفتن بود نه از دل رفتن كه هرروز به دنبال آن حال و هوا بودم كه جاروب بهانه بدستم بيفتد و بيايم حد اقل به پاس حرمت آن بزرگواراني كه پيامهاي دوستي شان آذين‌بند در و ديوار خاك گرفته اين خانه است، گرد و خاكي بكنم. اما حال و روزم دراين يكسال گذشته‌ چنان بود كه اين اندك مجال نيز دست نمي داد. مجال كه مي‌گويم لابد دوستان فعّال ما  فكر مي كنند كه البت من نيز مانند خودشان سخت گرفتار كار و فعاليت بوده‌ام. نه حقيقت اين بود كه ناخوشي مزاج و نداشتن دل و دماغ باعث اين هجران بود. اما هرچه به سالگرد اين تعطيلي نزديك‌تر مي‌شدم شوق اين باز آمدن بيشترمي‌شد. تا اين‌كه در اين روزهاي آخر دو واقعه اتفاق افتاد كه در حكم همان بهانه بود.

واقعه‌ي اول فعّال شدن تعدادي زيادي وبلاك تازه توسط شاعران و نويسندگان جوان جلسات شعر و قصه در ايران و خصوصا مشهد بود. كه خواه نا خواه آدم را وادار مي‌كرد هفته‌اي يكبار هم كه شده سري به اين وبلاكها بزند. ديدم خودت خانه نداشته باشي و به درخانه دوستان مدام بروي هم چندان وجهي ندارد. عامل دوم سفري بود كه يكي دوهفته‌ پيش در ركاب مولانا حسين مجاهد ثم الحيدربيگي دامت توفيقاته، به شهر قم داشتيم  كه مشروح اتفاقات اين سفر را عزيزم صادق دهقان كه از نازنينان روزگار است در وبلاك خودش آورده است. در اين سفر دهقان از طرح اعتراف شب يلدايش تبليغات كرد. ديدم كه بد نيست ما نيز به اين بهانه مشقهاي از ياد رفته نويسندگي مان را تكرار كنيم. اين بود كه چنين شد.

اما تا آمديم كه اين نوشته‌ي كوتاه را بگذاريم ديديم در خانه بر روي خود ما بسته است. هركاري كرديم باز نشد كه نشد. دست به دامان معمار آن يعني وحيدالله عباسي شديم كه به راز و رمز ساخته‌ي خودش واقف‌تر است.  پيام رسيد كه مشكل در خانه نيست در صاحب خانه است. احتمالا ويندوز ميندوزم مشكل دارد. همين اتفاق كوچك كافي بود تا اين عزم نا جزم شده‌ي ما تا اين بر سال سست شود. تا اين‌كه آن مشكلات هم بر طرف شد و سرانجام توانستيم با اين مطالب نا روز‌آمد اين خانه را به اصطلاح به روز كنيم .

اما علت اين‌كه اين مطالب نا روزآمد را گذاشتم هم اين بود كه عزيزاني مانند صادق دهقان و سركار خانم زهرا زاهدي گمان نكنند كه ما به قول مان وفا نكرده ايم.

 

 

آلهمّ مولايَ كم من قبيح سترتهُ3

 

پيش از بازي

 

وقتي صادق جان - كه گفتم از نازنينان روزگار است - از كم و كيف طرح اعتراف يلدا در وبلاك خودش مي‌گفت؛ زياد مكاشفه‌ي ذهني لازم نبود تا به اين نتيجه برسم كه مرد اين ميدان نيستم زيرا هنوز در سراي خود اندك سرمايه‌اي از تعلق به رد و قبول عامه را مي‌ديدم و نرسيده بودم به مقامي كه مثلا شاعر مي‌گويد:

چون در سرا نداري سرمايه‌ي تعلق

آن شب كه آتش افتد در خانه ماهتاب است

اما جان كلام اين است كه من از ميان جمله اسما و صفاتي كه مسلمين خداوند شان را با  آنها مي‌خوانند، «ستاريت» حضرتش را خيلي ملموس و قابل تصديق يافته ام ، يعني به آن خيلي دمخورم. حال با اين و ضع چكار است كه بيايم با دست خود آن پرده‌ي مبارك زندگي‌ساز را بسوزانم. اين بود كه با طرح قضيه‌ي اعترافات جوانه‌ي يك پرسش در ذهنم قد كشيد. پرسش اين بود كه چه مي‌شود كه كساني سر بي‌درد سر خويش به درد افكنده و مي‌آيند دل به چنين كاري مي‌دهند و  بدون كدام اجباري ازعيوب اخلاقي و لغزش‌هاي عملي شان سخن مي‌گويند و چيزهايي را كه مردم با هزار حيله‌مي‌پوشند اينان برآفتاب مي‌افكنند؟ گفتم  لابد علتي پشت اين كار است و دليلي در پي دارد. اين بود كه بعد از پيشنهاد طرح دعوت از طرف بانو زهرا زاهدي‌ رضي الله عنها، مخالفت نكردم و گفتم به شرطي در اين ميدان وارد مي‌شوم كه به قول علما، بحث ما ثمره‌ي علمي و عملي در پي‌داشته باشد و الا كاري لغو است و من نيز از آناني هستم كه لاف عقل مي زنم پس اين كار كي كنم؟

اما بعد ازآن كه تعدادي از به اصطلاح اعترافات جوانان معاصر را در وبلاكهاي‌شان روئت كردم. سوال ديگري نيز بر آن سوال قبلي افزوده شد و آن اين‌كه چرا ما كه هنوز هم به لحاظ هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي و نيز خصوصيات روحي به آن مرحله‌از قدرت روحي و شجاعت اخلاقي نرسيده ايم كه دست به چنين رسكي بزنيم؟  ازاين مجال‌هاي به ظاهر معنوي و خود انگيخته نيز سكوي پرشي به نفع نفس اماره‌ي خود مي‌سازيم و به جايي اينكه با اين اقرار به ذنب خود مثلا به آرامشي برسيم و با استعانت از ذكر«ظلمت نفسي» رابطه‌مان را با خود و خلق اندكي تصحيح كنيم اين فرصت را نيز صرف خاك پراكني بيشتر براي گم شدن سيماي واقعي خود مي‌كنيم. و بذر بسياري ديگر از ابهامات و نفاقها را دور و بر شخصيت مان مي‌پاشيم. خلاصه كلام اين‌‌كه ما آدمها از هرچيزي نبايد قصيده‌ي بلندي براي ستايش از خود بسازيم. حتي از اعتراف به كاستي‌هاي خود.

پرسشي ديگري كه از لابلاي اين دو پرسش قبلي طرح شد اين بود كه ديدم بسياري از دوستان بدون اين‌كه اصولا موضوع براي شان ايضاح كافي يافته باشد وارد گود شدند و آش شله قلمكاري را تحويل دادند كه در جاي خودش قابل برسي است. مثلا تا آن‌جا كه من مي‌دانم كلمه‌ي اعتراف ربطي به اخلاق كريمه‌ و اعمال ممدوحه‌ي آدمي ندارد. يعني في المثل اگر كسي به ‌صراحت بگويد: « من دروغ نمي‌گويم»  يا نه، اندكي عبارت را اصلاح نمايد و بگويد: « من از آدم دروغگو بدم مي‌آيد»  اين هردو حالت را اعتراف نمي‌گويند. اعتراف بايد در رابطه‌ با چيزي از مقوله‌ حقوقي جرم و مقوله شرعي گناه باشد ونيزنبايد چيزي از حوزه‌ي طبيعت‌ و خصلت‌هاي جبلّي آدمي باشد. مثلا اينكه‌ يك آدم ذاتا ترسو است و شجاعت ندارد، او نبايد اين خصلت را براي خودش گناه تلقي كند. نكته‌ي بعدي اين‌كه اين اعترافات در حوزه امور اختياري انسان باشد. مثلا چيزي مثل مقوله‌ي عشق نمي‌تواند داخل در موضوعات اعتراف باشد. اين‌كه دوستان ما اغلب، عشق را يكي از موارد محوري اعترافات خودشان قرار داده بودند و با آن مانند جرم و گناه رفتاري نا خوشايند داشتند نيز سخن ديگري است كه خود آن مي‌تواند يكي از موضوعات مورد بحث اين نوشته باشد. مگر اين‌كه عشق به حوزه روابط جنسي كشيده شده باشد كه خودش حرف ديگري است.

حال با توجه به آنچه گفته شد من چند موضوع را با خوانندگان اين نوشته در ميان مي‌گذارم و در قدم اول از دوستاني كه دعوت‌شان خواهم كرد و درقدم بعد از تمامي دوستاني كه به نوعي در اين سلسله‌ي ارجمند قرار گرفته ‌اند دعوت مي‌كنم كه هركدام از زاويه‌ي تخصص شان به تبين و تشريح اين موضوعات بپردازند.

1- ارزش تربيتي و معنوي سنت اعتراف تا چه مقدار است و آيا اصولا چنين ارزشي بروي مترتب است يا نه برعكس است.

2- چه علل و عواملي باعث طرح و ترغيب جوانان اين روزگار به سمت چنين موضوعاتي مي‌شوند.

3- چه عواملي سبب مي‌شود كه با وجود داوطلب شدن در چنين ميداني باز نتوانند چنانكه بايد حرف بزنند و باز مجبور مي‌شوند دست به خودسانسوري بزنند؟

4- سابقه‌ي اين سنت در فرهنگ ما چگونه بوده است؟ آيا ما نيز معادلهاي براي سنت اعتراف داشته ايم يا نه؟ نسبت ميان اين سنت و سنتي كه صوفيان ملامتيه براي خودشان داشتند چگونه است؟

5- به‌فرض كه تعدادي هم پيدا بشوند كه شجاعت اعتراف نيز داشته باشند؛ اين عمل چه كاربرد اجتماعي يا فردي و يا بهره‌ وري نظري مي‌تواند داشته باشد؟

6- چه مقدار احتمال دارد كه اين انگيزه در ميان قشر سياستمداران  و ديگر اقشار جامعه ‌ما  نيز مطرح باشد و آنها نيز گاهي دغدغه‌ي اعتراف داشته باشند.

7- اگر قرار باشد روزگاري مردم ما در دادگاه تاريخ يا وجدان برتر خودشان بخواهند اعتراف نمايند، بزرگترين اعترافات اجتماعي و سياسي‌اش در اين سه دهه‌ي اخير چه خواهد بود؟

 

پانوشت:

1- - ابتدا نوشته بودم «سر زداند» بعد عوض كردم به اين دليل كه احساس كردم كه اين تركيب كمي خودخواهانه است. با توجه به اصطلاحات موجود در زبان فارسي، مانند با سر آمدن و سر به ديوار كسي كوفتن و سر ارادت نهادن و باقي تركيبات آن كه همگي به نوعي نشان ارادت است.

حضرت بيدل گفته است:

همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

به كجا برم سري را كه نكرده ام فدايت

اين است كه به گمان من اگر كسي بگويد سري به خانه‌ي ما نمي‌زني با اين‌كه قصدش تخفيف طرف نيست اما نا خود آگاه چنين مي‌كند. 

2 موري در لهجه‌ي هزاره‌ها يعني دودكش و از موري كسي دود بلند شدن نشانه‌ي ادامه‌ي زندگي در آن خانه است. نمي‌دانم شايد فارسي باشد و با مور ارتباط داشته باشد يعني چيزي كه شبيه خانه موران است. با وجه شبيه باريك و تاريك بودن آن. به قول قايل:

ملاي نا ملا طالي مره ديد

از موري توخانه جاگي مره ديد

از موري توخانه جاگه چه باشد

اناراي سر سينه‌ي مره ديد

لعنت برشيطان رجيم. در اين دوبيتي «طالي» همان طالع است و «توخانه» نيز در حكم اتاق پذيرايي امروز است و «جاگه» نيز رختخواب معني مي‌دهد كه بگذريم.

3- پاره‌‌اي از دعاي مشهور كميل، منسوب به امام علي عليه‌السلام كه معمولا شبهاي جمعه خوانده مي‌شود. اين دعا در ساختار بياني  و معارف معنوي خود از چنان اوجي برخوردار است كه حقيقتا آدم باور مي‌كند كه بايد از روح بزرگي چون علي سر زده باشد. من هرچند از آن جمله آوليايي هستم كه دهان از دعا بسته دارند و به خيلي از دعاهاي موجود چندان اعتقادي هم ندارم ولي حقيقتا هروقت اين دعا را مي‌خوانم و يا در جايي مي شنوم نا خود آگاه جذب آن مي‌شوم. هرچند برخي از پاره‌هاي آن اصلا درموقعيت و مقام افرادي چون من نيست. از باب مثال وقتي مي‌گويد:« فهبني يا الهي و سيّدي و مولاي و ربّي صبرتُ علي عذابكَ فكيف اصبرُ علي فراقك و هبني صبرتُ علي حرّ ناركَ فكيف اصبرُ عن النّظرِ الي كرامتك..» من نمي‌توانم با آن همدلي كنم چون از مقام  خيلي بلندي حرف مي‌زند كه براي من قابل درك نيست. يا وقتي در ادامه‌ي همين بخش مي‌‌فرمايد:« و يا الهي العالمين افتَراك سبحانك يا الهي و بحمدك تسمع فيها صوت عبد مسلم سُجِن فيها بمخالفته ذاق طعم عذابها بمعصيته حُبس بين اطباقها بجرمه و جريرته و هو يضجّ اليك ضجيج مومّل لرحمتك و يناديك بلسان اهل توحيدك و يتوسّل اليك بربوبيّتك يا مولاي فكيف يبقي في‌العذاب و هو يرجو ما سلف من حلمك ام كيف تولمه النّار و هو يامل فضلك و رحمتك ام كيف يحرقهُ لهيبها و انت تسمعُ صوتهُ و تري مكانهُ ام كيف يشتملُ عليه‌ زفيرها و انت تعلمُ ضعفهُ ..» ديگر تا حد بسيار زيادي از هيمنه‌ و رعب و حشتي كه جهنم فقها در دنياي ذهنم ايجاد كرده كاسته مي‌شود.؟

 

 



 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢  

آمد بهار تا چمن و سبزه نو شود

خوشتر همانکه در سرت اندیشه نو شود

بهار مبارکتان باد عزیزان!

به زودی خدمت می‌رسم.