ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥  

اختلاط خلق نبود بي گزند

 (1)

مدتها پيش، وقتي در وبلاك« باغچار»، ياد داشت عيد غدير را نوشته بودم، دوست فرهيخته ام جناب سخيداد هاتف در پيامي نويد داده بود كه پرسشي دارد كه عن قريب مي‌آورد. من هم چند باري به وبلاك ايشان سرزدم اما چيزي درآن باب نيافتم. بعد فترتي پيش آمد كه يك ماه از ديدار دوستان محروم بودم تا اينكه همين چند روز پيش دوباره فرصتي دست داد و باز به دنياي مجازي اما پر تب و تاب وبلاك سر زدم، پيام كنايه آميز هاتف را ديدم كه نوشته بود آن پرسش را آورده است. به« يك اشاره» رفتم. ديدم آن نوشته به جبرمدرنيسم از مسند به روزبودن افتاده و به  بخش بايگاني نشسته است. اينك پا پوزش از اين بزرگوار بابت اين تأخيير كه هيچ دليلي جز آنچه گفته شد نداشت، توضيحاتم را پيرامون آن نوشته تقديم مي‌كنم.

حقيقت اين است كه در اين مقام از چند منظر مي‌توان سخن گفت:

 الف، از ديد معتقدان به نظريه ولايت يعني شيعيان. (بحث درون سيستمي)

 ب، با نگرش انسان امروزي كه پرسشها جنات هاتف در آن گفتمان شكل گرفته‌است.(مدرن).

ج، نه آن و نه اين بل راه ميانه‌اي كه آن ياد داشت كوتا من در آن فضا نوشته شده است. منطقة الفراغي كه مربوط به باورهاي شخصي يك نويسنده است. نويسنده اي كه حد اقل تا كنون نتوانسته در متن يك گفتمان خاص، آرام بگيرد. نه ترك آرزو كرده است و نه پرفشاني‌هايش سوخته است تا قفس ايدئولوژي برايش گلستان شود. نمي‌دانم خوانندگان اين متن بر چنين آدمي چه نامي خواهند گذاشت؟ خام، التقاطي، لاادري، هنوز در راه، شكاك و... بهر حال هر حكمي كه آنها بر طبق اين اقرار بر صاحب اين نوشته بار كند درست است.

(2)

به گمان من اگر در متن گفتمان اول باشيم پاسخ تمام پرسشهاي جناب هاتف مثبت است. مثلا: «آيا آنچه مظفری " پايمال شدن" حق ولایت باطنی علی می داند ، به مفهوم غصب هم مرتبط است يا نه؟» مي گوييم بلي مرتبط است. زيرا در اين فرض اولا ولايت باطني اما علي با واقعه غدير، رنگ ولايت ظاهري را نيز به خود گرفت. يعني امام علي علاوه بر اينكه ولايت باطني داشت، با حكم پيامبر به حكومت، يا خلافت نيز منصوب شد و برداشتن ايشان از اين منصب، همان غصب معروفي است كه شيعه در طول تاريخ از آن سخن گفته است. « حال ، "حق ولایت باطنی" علی که به نظر مظفری در هیاهوی جدال های سیاسی سنیان و شیعیان پایمال شده است ، چگونه حقی است؟ در اين فرض مي توان حق علي را  با هريك از آن معاني كه هاتف براي كلمه حق بر شمرده ثابت شده تلقي كرد. حتي حق سياسي و حكومتي. «آیا می توان به نحوی قابل دفاع و خردپذیر از این قضیه که " بعضی انسان ها به مقامات معنوی خارق العاده ای دست می یابند" به این قضیه دومی عبور کرد که " انسان های رسیده به مقامات معنوی خارق العاده حق ولایت باطنی دارند" ؟ به بیانی کوتاه تر و روشن تر ، آیا می توان در زمانه ما از حق ولایت ظاهری و باطنی هیچ کسی سخن گفت و دفاع کرد؟ » بلي مي‌توان به نحوي قابل دفاع و خرد پذيري از اين قضيه حرف زد و دفاع كرد. چنان كه علماي اين مذهب در اين چهارده قرن چنين كرده اند. به عنوان مثال تمام تلاش علامه  اميني در كتاب بيست جلدي الغدير موقوف تقرير همين موضوع، به صورت قابل دفاع و خرد پذير شده است.  مگر اين كه جناب هاتف بگويد كه هيچ كدم از آن استدلالها خرد پذير نبوده اند. كه در آن صورت نيز قضيه دو صورت دارد : يا ترديد و خدشه ايشان متوجه قوت  استدلال اين جماعت است كه خوب مي‌شود يك بحث درون متني  و يا درون مذهبي . در آن صورت ممكن است مستشكل دلايل مخالفان اين سيستم فكري مثلا مسلمانان سني را قابل دفاع و خرد پذير تلقي كرده باشد و يا نه خودش دلايل تازه و خرد پذيري به ميدان آورده باشد  كه در هرصورت  بايد نشست و بنياد هاي منطقي و عقلاني آن برهانها را مورد مداقه قرار داد. يا اين كه نه، ايشان اصولا مباني آن نوع استدلاها را قبول ندارند يعني از منظر گفتمان مدرن خود شان حرف مي‌زنند كه در اين صورت حرفش براي معتقدان به آن باورها قابل قبول نيست و بايد دو طرف بنشينند و گفت و گوي شان را بر مباني مشترك و  مورد قبول شان ادامه بدهند. اما يك نكته مسلم است كه هاتف نمي تواند دربست ادعا كند كه چنين ادعاي قابل قبول و خرد پذير نيست. « اگر ولایت باطنی علی ریشه در گوهر دینداری داشته باشد ، آیا دین ورزی قابل دفاع در این عصر که همان تجربه بی واسطه فرد از امر قدسی باشد با این حق ولایت نا سازگار نمی افتد؟» نه. ناسازگار نمي‌افتد كه سازگار مي‌افتد. چون اين طايفه، دين ورزي خودشان را قابل دفاع  و آن را با گوهر دين سازگارتر از ديگر قرائت‌ها مي‌دانند. و سر انجام اينكه: « آیا قایل شدن حق ولایت باطنی برای کسی رفته- رفته به صف بندی های سیاسی در روابط عرفی ترجمه نمی شود؟ كه بايد بگوييم چرا مي‌شود چنانكه شده است. و اين ترجمه شدن نه تنها براي صاحبان آن ايده دور از انتظار نيست كه عين ادعاي شان است.

اين تفصيلات، شايد زايد به نظر برسد اما به گمان من لازم بود زيرا بخشي از حرفهاي خودم كه در آن نوشته گفته ام  و بعدا به آن خواهم پرداخت  در همين سيستم قرار مي‌گيرد. بايد توجه داشته باشيم كه در اين سيستم فكري، برخي از مبانيي كه از لابلاي ادبيات جناب هاتف تعلق خاطري به آنها ديده مي‌شد  يا به رسميت شناخته نشده يا  تفسير آن مفاهيم متفاوت است و يا حد اقل درجه حساسيت شان يكسان نيستند. مفاهيمي مانند:« دموكراسي»،« معاصريت»،« عقلانيت»،« ايمان به مثابه تجربه بي‌واسطه از امر قدسي» و ... همه اموري هستند كه ميزان مقبوليت آنها در گفتمانهاي متفاوت به يك اندازه نيستند تا آنها را اموري قطعي تلقي‌كنيم و باقي  را با ميزان آنها بسنجيم. مثلا مرور زمان، يا همان معاصريت كه در نوشته جناب هاتف چند بار مورد تاكيد قرار گرفته  در اين گفتمان آن مايه قطعيت را ندارد. بسياري از مفاهيم هستند كه به گمان آنها مشمول اين حكم، يعني گذشت زمان قرار نمي‌گيرند. از جمله همين اصل ولايت، يعني چنان نيست كه ولايت روزي نياز بشر زمان بوده باشد و امروزه ديگر به آن احتياجي نباشد. «‌‌شد مبدل آب اين جو چند بار/ عكس ماه و عكس اختر برقرار» هما قضيه ثابت و متغير مشهور. يا دايره شمول عقلانيت را آنقدر وسيع مي‌گيرند كه باورهاي خودشان نيز در دلش بگنجد و آن را در عقلانيت مدرن منحصر نمي‌دانند و همچنان اصناف دينداري را در جهان، تنها به دينداري تجربت انديش منحصر نمي‌كنند. يا از دينداري تجربت انديش تفسيري دارند كه با ديگر اركان اين سيستم نا سازگار نيفتد.

(3)

اما اگر بنا به پيش فرضهاي دوست مان جناب هاتف بخواهيم به قضيه نگاه كنيم، به گمان من درصد بالاي از آن گزاره‌ها، جواب منفي مي‌گيرند. يعني در دنياي دينداران تجربت انديش، كه دينداري يك تجربه فردي از  امر قدسي است و هيچ شكل آئيني خاصي را بر نمي‌تابد  ديگر حتي نيازي به پيامبر هم نيست تا چه رسد به ولي كه مفسر آموزه هاي آن پيامبر است. در اين گفتمان اموري مانند حكومت و سياست ربطي به اين تجربه قدسي ندارند و يك امر صرف عقلاني است. در اين شيوة نگرش، اين پرسش كه « ایا می توان به نحوی قابل دفاع و خردپذیر از این قضیه که " بعضی انسان ها به مقامات معنوی خارق العاده ای دست می یابند" به این قضیه دومی عبور کرد که " انسان های رسیده به مقامات معنوی خارق العاده حق ولایت باطنی دارند" ؟ به بیانی کوتاه تر و روشن تر ، آیا می توان در زمانه ما از حق ولایت ظاهری و باطنی هیچ کسی سخن گفت و دفاع کرد؟» جوابي كاملا منفي مي‌گيرد. زيرا اولآ تجربه امرقدسي هركسي  براي خودش محترم است و از اين راه كسي بر ديگري حقي ندارند. لذا به نحوي قابل دفاع و خرد پذير نمي‌توان براي انسانهاي كه در يك تجربة منحصر به فرد و غير قابل انتقال خودش، به مقامات بالاي رسيده اند، حقي بر انسانهاي ديگر قايل شد. گذشته از اين حق سياسي ربطي به حقوق فردي ندارند. 

(4)

اينك مي‌رسيم به شكل سوم طرح موضوع كه همان بخش پاسخ مستقيم من به پرسهاي دوستم جناب هاتف است. هرچند در دو بخش قبلي نيز بسياري از موضوعات به طور ضمني طرح شد. حقيقت است كه حرفهاي من در اين بخش چنانكه قبلا گفتم به طور صد در صد در دل هيچكدام از دو گفتمان قبلي قرار ندارد. چنانكه آن نوشته نيز چنان بود و دوستان لابد متوجه شده اند.

من  از آغاز يك تفكيك ميان برداشت سياسي ـ عملي از ولايت و برداشت نظري ـ  فكري آن انداختم و اينك آن را تفصيل مي‌دهم كه رابطه حكومت يا خلافت با ولايت باطني رابطه اعم و اخص من وجه است. نه عام و خاص مطلق. يعني چنان نيست كه هر وليي لامحاله بايد حاكم هم باشد و اين حق را از ولايت خودش گرفته باشد. بلكه بعضي از اوليا مي‌تواند خليفه باشد و بعضي ديگر نه. اين بخش دوم را اموري ديگري به آنها مي‌بخشند نه ولايت باطني آنها. مثلآ در موضوع ما امام علي كه به نظر من ولايت باطني دارد ولايت ظاهريش را يا بايد از حكم پيامبر مي‌گرفت (نص يا  انتصاب) يا از رجوع مردم( انتخاب) كه از قضا در مورد شخص ايشان اين هردو صورت اتفاق افتاد و ايشان هم ابا نكرد. چه آن وقت كه پيامبر او را به جانشيني خودش برگزيد و چه آن وقت كه بعد از قتل خليفه سوم مردم آمد دور خانه اش و از وي خواست كه زمام خلافت را به دست بگيرد. اين البته بيشتر از آن كه بحث فكري باشد بحث تاريخي است و اسناد و ادله تاريخي، بيشتر از موشكافي‌هاي عقلي كار ساز است. اما چنانكه در تاريخ خوانده ايم اين اتفاق تاريخي را يك اتفاق تاريخي ديگر مختل ساخت و آن اين بود كه مسلمين ساكن در مدينه حال بهر دليل، بعد وفات پيامبر به سراغ امام علي نيامدند لذا خلافت به خليفه اول انتقال يافت. اين بود كه خلافت از دوش علي برداشته شد. در اين جا از دو شرط حكومت، يكي، كه همان وصايت پيامبر باشد، موجود بود ولي دومي كه رجوع مردم باشد مفقود بود. لذا امام علي نيز به اين قضيه گردن نهاد. اما وقتي كه آن شرط نيز پيدا شد حكومت ظاهري را علي رغم ميل باطنيش پذيرفت.

حال برمي‌گرديم به اصل بحث: هاتف پرسيده است:« سوال ابتدایی من از ابوطالب مظفری این است که در عبارت " حق ولایت باطنی" منظور ایشان از حق چیست؟ از ولایت چه مرادی دارند و ولایت باطنی را به چه معنا به کار برده اند؟» بايد بگويم كه منظور من از ولايت باطني، سيطره وسلطه‌ي  معنوي است كه به دليل آن، ولي قدرت و حق تصرف در آفاق و انفس انسانها را دارد و مرادم از حق نيز مي‌تواند تمامي آن معاني كه شما بر شمرديد باشد. زيرا تمام آن معاني بر وجه تشكيك به درجات گوناگون حق اشاره داشت و منافي يك ديگر نبود. اما آنچه بيشتر مد نظر من بود مطابقت با واقع يا همان صحيح و صواب بود. اما ««آيا آنچه مظفری " پايمال شدن" حق ولایت باطنی علی می داند ، به مفهوم غصب هم مرتبط است يا نه؟» به يك معني مرتبط است و به معني ديگر نه. مرتبط نيست. چون سخن من در ساحت ولايت باطني بود.  ولايت باطني واقعيت وجودي شخص است. كسي آن را نمي‌بخشد كه آن را باز ستاند. به عبارت ديگر كلمه غصب اين جا مصداق ندارد. و مرتبط مي‌شود اگر آن حكم پيامبر را در نظر بگيريم.

« آیا می توان به نحوی قابل دفاع و خردپذیر از این قضیه که " بعضی انسان ها به مقامات معنوی خارق العاده ای دست می یابند" به این قضیه دومی عبور کرد که " انسان های رسیده به مقامات معنوی خارق العاده حق ولایت باطنی دارند" ؟ به بیانی کوتاه تر و روشن تر ، آیا می توان در زمانه ما ا ز حق ولایت ظاهری و باطنی هیچ کسی سخن گفت و دفاع کرد؟» در اين جا دو فرض پيش روي ماست: اول اين كه من و شما قبول كنيم كه انسانها به چنين مقاماتي مي‌رسند. حد اقل محال عقلي در كار نيست. در اين صورت به گمان من رسيدن به مقامات معنوي به نوعي احراز يك قدرت و يك استعداد است و شأن قدرت و استعداد، امكان تصرف در امور است اما نه اجبار در تصرف. بلي كساني كه داراي چنين مقاماتي هستند توانايي ، و شايستگي تصرف را دارند اما اولآ اين تصرف چه در امور معنوي و چه در امور ظاهري به جبر صورت نمي‌گيرد. به استعداد سالك و طالب بستيگي دارد. مثلا شما توانايي شگرفي در تداوي بيماران پيدا كرده ايد. اين توانايي به شما ذاتآ نوعي حق تداوي مي‌بخشد حقي كه مثلا من از آن محرومم اما اين كه حتما و جبرأ بايد بيماران را تداوي كني ديگر ديگر وظيفه شما نيست. بيما ر، بايد خواستار تداوي و شرايط مداوا شدن را دارا  باشد. عيسي مسيح توانايي شفا بخشيدن به بيماران را داشت اما تمام بيماران را شفا نداد. اين گزاره به گمان من هم قابل دفاع است و هم خرد پذير. حال فرض دوم: ممكن است شما بگوييد كه معتقد نيستيد كه كسي به چنين مقاماتي برسد و از من دليل بطلبيد. من برايش ممكن است دليل نداشته باشم. يعني آن را اثبات نتوانم . اما انقدر هست كه كه شما هم دليل نداريد كه آدمها به اين مقام نمي‌رسند. اما بخش پاياني پرسش شما كه گفته ايد: ،« آیا می توان در زمانه ما ا ز حق ولایت ظاهری و باطنی هیچ کسی سخن گفت و دفاع کرد؟» اگر ما ارعاب و هيمنه‌ي را كه گفتمانهاي روشنفكري از يك طرف و ادعاهاي مدعيان حق حاكميت سياسي، ـ  حال به هر بهانه ـ از طرف ديگر، بر ذهن و ظمير ما حاكم كرده به توانيم كنار بگذاريم، چرا نتوان از حقوق طبيعي افراد حرف زد. چرا نتوان از حق باطني و حتي ظاهري افراد سخن گفت؟ مگر ما در گفتمان دموكراسي چه كار مي‌كنيم ؟ ما با آراي خود در حقيقت به نوعي داريم از همين حقوق حرف مي‌ز نيم. مگر نه اين است كه ملت افغانستان به گمان اين‌كه جناب حامد كرزي چون مي‌تواند امنيت و آزادي آنها را تأمين كند پس حق دارد رئيس جمهور آنها باشد؟  اين حق را ما به او داده ايم به گمان اين‌كه او از امتيازات يا قدرتهاي برخوردار است كه ديگر رقيبانش از آن برخورد ار نيستند. مشكل كار در اين نيست كه كساني را صاحب حق بدانيم . مشكل آنجاست كه آن صاحب حق را چه كسي بايد بر گزيند. آيا« من» در گزينش آن دارندة حق، صاحب اختيار هستم؟ يا نه؟ غيبت اين « من» مشكل هميشگي بشريت بوده است و آن صاحبان قدرت كار را چنان بر اين«  من» ها سخت گرفته اند كه ما بكلي از ريسمان سياه و سفيد ترسيده ايم. عيب كا ر آن جاست كه حق دارها همه حقوق را براي خودشان خواسته اند حتي حق انتخاب خود شان را.  عيب آن جاست كه حق انتخاب را  از من ها  سلب كرده اند. حال آن كه به نظر اين جانب انسانها حق انتخاب دارند حتي در قبول « فلاح» و «آزادي» كه دو مقوله بزرگ در ساحت زندگي عيني و معنوي آنها ست.

« اگر ولایت باطنی علی ریشه در گوهر دینداری داشته باشد ، آیا دین ورزی قابل دفاع در این عصر که همان تجربه بی واسطه فرد از امر قدسی باشد با این حق ولایت نا سازگار نمی افتد؟»

به فرض اين كه قبول كنم كه تنها شكل دين ورزي قابل دفاع در اين عصر، هما تجربة بي واسطه فرد از امر قدسي باشد، باز گمان نمي‌كنم كه با حق ولايت علي و اقران ايشان ناسازگار افتد. زيرا در باور معتقدان به اين امر ولايت از قبل آموزش نيست. چنان نيست كه ولي به رهرو خودش بيايد دينداري را به عنوان يك علم بياموزد. بلكه رابطة مراد و مريد شكل و شمايل ديگر دارد. كه نه تنها مريد در طي مراحل تكامل اين تجربه از آنها بي نياز نيست بلكه هرچه پيشتر برود نيازمندتر خواهد شد. به قول مولانا :

گر ز تنهايي تو ناهيدي شوي

زير سايه‌ي يار خورشيدي شوي

سخن در ذهن من به انتها رسيده است.  البته اگر حال و حوصله باشد فكر كنم باز در لابلاي عبارات ايهام مند و چند پهلوي جناب هاتف، مانده باشد سوالات بسياري كه از چشم من فعلا پنها ن است كه اگر مجالي بود در آينده به آنها خواهم پرداخت. اما فعلا مي ماند اين تكه از پرسش ايشان كه من خودم چندان به كنه آن راه نبردم يعني متوجه جان كلام نشدم

« در اینجا سه فرض را می آورم :

فرض اول : کسانی هستند که به انواع ولایت ها باور دارند و به نظر شان گردن نهادن به ولایت باطنی انسان هایی چون علی از هر نظر قابل دفاع هست.

فرض دوم: باورمندان به ولایت باطنی علی ( و دیگر بزرگان) قادراند به طور قانع کننده ای در دفاع از باورهای خود استدلال کنند.

فرض سوم : این باورمندان به ولایت به اختیار خود و با رویکرد قابل دفاع شهودی یا عقلانی باور های خود را سامان داده اند و هیچ کسی آنان را به اجبار به سوی " ولایت باوری" نرانده است.

اینک با قبول این سه فرض، آيا مي‌توان گفت كه باورهاي معقول و اختياري باورمندان به ولايت باطني علي، كافي است كه ولايت باطني علي را به«  حق » ولايت باطني براي علي تبديل كند؟»

پاسخ فرضي من به اين بخش اين است كه فرضهايت جمله قبول اما چه نتيجه از آن گرفته شده است. اگر منظور از نتيجه اين است كه اگر جمعي با اختيار و عقل به ولايت كسي ايمان آورد آيا براي آن شخصي حقي از اين انتخاب شكل مي‌گيرد؟ به عنوان مثال اگر گروهي از آدميان جمع شوند و با كمال اختيار و عقل به يك تپه عنوان بلند ترين كوه جهان راي  بدهند حق آن كوه هست كه بلند ترين كوه جهان باشند ؟ من مي‌گويم نه انتخاب ما براي كسي چيزي را لزوما اثبات نمي‌كند. اما اگر بگوييم كه اختيار ما دين يا تعهدي را برگردن طرف بار مي‌كند يا نه حد اقل در مورد خود امام علي اين نكته صدق كرده . ايشان موقعي كه مي‌خواست زمام خلافت را در دست بگيرد به اين نكته تصريح كرده است كه اگر روي آوردن شما و تعهدي كه خداوند در چنين شرايطي بر بندگان خودش گذاشته نبودي ريسمان شتر خلافت را برگردنش مي‌انداختم. {اين عبارت نقل به مضمون بود. به اصل آن در شرايط فعلي دست رسي نداشتم}

در ضمن سخن گاه جر جرار كلام ممكن است ناخواسته لحن ديگرگونه به خود گرفته باشد زيرا به قول بيدل

اختلاط خلق نبود بي گزند

بزم صحبت حلقه ما ر است وبس

از اين بابت نيز پيشاپيش پوزش خواهم.

 

يا حق