ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٤  

جهان خونريز بنياد است هشدار

سر سال از محرم آفريدند

فرا رسيدن ماه محرم و سالروز شهادت حسين بن علي عليه السلام را به همه‌ي محرمان اين عشق‌غيور، شيفتگان آزادي و عدالت، تبريك و تسليت عرض مي‌كنم.

 

 



 
 
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٤  

يادداشت  شبانه

       

نگفتمت : مرو آن جا كه آشنات منم؟

در اين سراب فنا چشمه‌ي حيات منم؟

 وگر به خشم روي صد هزار سال زمن

به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي

كه نقش بند سراپرده‌ي رضات منم

نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي

مرو به خشك كه درياي با صفات منم

نگفتمت  كه چو مرغان بسوي دام مرو

بيا كه قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت كه تورا ره زنند و سرد كنند

كه آتش و تبش و گرمي هوات منم

نگفتمت كه صفت هاي زشت در تو نهند

كه گم كني كه سر چشمه‌ي صفات منم

اگر چراغ دلي دان كه راه خانه كجاست

وگر خدا صفتي، دان كه كدخدات منم

 

همگي مصاحبه‌‌ي عبرت آموز استاد رهنورد زرياب را بعد از قريب دوسال حضور در كابل در پست مشاور وزير فرهنگ، شنيديم. زرياب از داستانويسان بنام روزگار ماست، مردي آرام و عميق با طنزي گزنده و تلخ در بيان. ممكن است در نگاه اول چندان راضيت نكند ولي كم كم نمك رفتارهايش اسيرت مي‌كند. او آمده بود كه در اين به اصطلاح رنساس فرهنگي ملتش سهمي داشته باشد. حضورش براي خيلي‌ها مايه‌ي اميد بود.اما از همان ابتدا معلوم بود كه زرياب رسك بزرگي كرده. اين سخن را در ملاقاتي كه سال قبل در نمايشگاه كتاب تهران باهم داشتيم برايش گفتم. يعني كه اين پير مرد خيلي صادقانه يا خوشباورانه تمام تجربياتش و شهرتش را در خدمت نوزادي نهاده كه هنوز شكل و قيافه اش معلوم نيست. بايد چند ماهي بگذرد بعد معلوم خواهد شد كه چه بچه است.

بهرحال اين مشي استاد زرياب براي من مشغله‌ي ذهني شده بود كه آن را در سرآهنگ شماره پنج وشش فصلنامه خط سوم نيز به اين شكل طرح كرده بودم:« ...به گمان من از همان روزي كه محمود خان طرزي پدر مطبوعات ما، ماندن در مطبعه ‌ ي نمناك سراج الاخبار را تاب نياورد و در آن را تخته كرد و رفت به كاخ وزارت خارجه ، تا همين امروز كه استاد اعظم رهنورد زرياب كنج دنج داستان نويسي را پيشكش معاونت(مشاورت) وزارت اطلاعات و فرهنگ كرده است، ما در عرصه‌ي فرهنگ مدام تخته سنگ معاوضه‌ي فرهنگ ـ مقام را تجربه مي‌كنيم و چوبش را مي خوريم...» راستش من در آغاز اين تحولات تازه پيش خودم طرحي را كه براي افرادي چون زرياب داشتم اين بود كه اين بزرگان ساليان آخر زندگي را بيايد يك گوشه‌اي در كابل بنشينند و حلقه‌ي نقد شعر و داستان را ه بنيدازد و به جاي تكرار مكررات نفوذ در راس هرم مدتي نيز اصلاح از قاعده را تجربه نماييند و نسلي را تربيت كنند كه به جهان و انسان، نگاهي متفاوت داشته باشند. استاد زرياب اگر اين دوسال را به جاي نشستن در اتاق وزارت فرهنگ در پستوي يك رستوران قديمي مي‌نشست و براي بچه هاي كابل داستانهايش را ميخواند بيشتر تآثير گذار مي‌بود.

هرچه بود گذشت و لابد صلاح مملكت خويش را بزرگان مي‌دانستند. ولي غرض از اين ياداشت شبانه، بيان احساسي بود كه از شنيدن اين خبر به من دست داد. راستش من بي‌درنگ بياد دو غزل از حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي افتادم كه نمي دانم از زبان چه كسي و در چه شرايط و وضعيتي براي چه كساني گفته است . اما در هر شرايطي گفته باشد، برا ي هر كسي كه گفته باشد، سخت براي درد و رنج امروز ما نسخه‌ي مناسبي است. من آن ها را زبان حال فرهنگ اين سرزمين دانستم كه به فرزندان فرهنگيش كه گاه گاه سري به دنياي سياست مي زنند، خطاب كرده باشد. اين دو غزل در يك وزن است اما با دو قافيه. غزل اول همان بود كه در آغاز خوانديد واينك حسن ختام را نيز غزل دوم قرار مي دهيم.

 

نگفتمت مرو آن جا كه مبتلات كنند؟

كه سخت دست درازند و ، بسته پات كنند

نگفتمت كه بدان سوي دام در دام است

 چو در فتادي در دام كي رهات كنند

نگفتمت به خرابات طرفه مستانند

كه عقل را هدف تير ترهات كنند

چو تو سليم دلي را چو لقمه بربايند

بهر پياده شهي را به طرح مات كنند

تو مرد دل تنگي پيش آن چگرخواران

اگر روي چو جگر بند شوربات كنند

تو اعتماد مكن بر كمال و دانش خويش

كه كوه قاف شوي زود در هوات كنند

هزار مرغ عجيب از گل تو برسازند

چو زآب و گل گذري، تا دگر چهات كنند...