ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦  

دوستان ارجمند

به این وبلاگ هم می توانید سری بزنید.

http://baghchar.blogfa.com



 
من سر هرماه
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳  

 مولانا در دفتر سوم مثنوی از یک عادت  روحی روانی خودش حرف می زند و می گوید:

من سر هرماه سه روز ای صنم

بی گمان باید که دیوانه شوم

در جایی خواندم و به گمانم تفسیر مثنوی علامه محمد تقی جعفری بود که گفته بود این نوعی عادت مردانه است؛ شبیه آنچه در زنان است. گیرم این موضوع از نظر علمی درست باشد اما دوست ندارم این بیت اینگونه تفسیر شود و اصلا تفسیر علمی دادن از مفاهیم عرفانی همیشه مشکل ساز بوده است. به گمانم مولانا دارد از یک عادت معنوی که مخصوص انسان است و در میان عرفا با شدت بیشتری وجود دارد و مولوی که سر عارفان جهان است آن را بارها و بارها تجربه کرده بوده است، سخن می گوید و آن عبارت از همان لحظات بیتابی بشری است که گاهی به سراغ آدمها می آید و تمام مثنوی به یک معنی شرح و بسط ریزه کاری های همان حالت است. همان که در آغاز مثنوی گفته است:

بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

ا زنفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

حافظ هم گفته است:

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت

طایر روحش به دام اشتیاق افتاده بود

همین «دام اشتیاق» یا «شرح درد اشتیاق» که در ادبیات عرفانی از آن به « جذبه» و بسط نیز تعبیر کرده اند چیزی است که هر از چند گاهی در حین سرایش مثنوی گریبان مولانا را می گرفته است. همین لحظات است که به مثنوی رنگ و بوی متفاوتی را از سایر منظومه های عرفانی داده است. کسانی که مثنوی را خوانده اند می دانند که جای جای این کتاب بزرگ - که در کل یک منظومه روایی و اخلاقی است و مولانا با کمال ادب و متانت یک واعظ دارد دقایق عرفانی و معضلات سلوکی را برای مخاطبان نسبتا عادی، باز گو می کند، یکباره طایر روحش به دام اشتیاق می افتد و برای ساعاتی سخنانی می گوید که از عالم دیگر است ورنگ و بوی دیگری دارد - با دیگر بخشهای  این کتاب متفاوت است. این لحظات هرچند بسیار نیست و در حقیقت این خود مولانا ست که زود متوجه می شود که دارد بیراهه می رود و برخودش نهیب می زند که :

بند کن چون سیل سیلانی کند

ورنه رسوایی و یرانی کند

این گونه است که جلو این سیل و یرانگر را می گیرد و دوباره بر سر قصه و حکایت خودش باز می گردد:

باز می گردیم از این ای دوستان

سوی مرغ  و تاجر و هندوستان

من خودم در کل از خواندن مثنوی لذت بسیار می برم حتی از آن حرفهای ساده و نصیحت های  گاه معمولیش که به اصطلاح امروزیها نه صور خیال دارد و نه زبان موسیقی داری. اما در این میان وقتی به لحظاتی می رسم که به اصطلاح تولیدات « سرماه » این پیر رازدان است، دیگر نمی توانم احساس خودم را به راحتی وصف کنم و به واقع گاهی بدون هیچ ادعایی تئوری « از تو برمن تافت» را که مولانا در آخر دفتر اول مثنوی از زبان آن مبارز که آب دهان به صورت مولا علی انداخته بود نقل می کند، تجربه می کنم.

***

حکایت این است که در طول این سالها که گاهی حال و ذوقی داشته ام که اغلب نداشته ام و کشیده می شده ام به سمت این کتاب شگرف و به این بخشهای توفانی مثنوی می رسیده ام، آنها را در دفترچه های بیرون نویس کرده ام. اگر شده از برشان کرده ام  و در تنهایی هایم زمزمه شان کرده ام. روزی که این دفترچه ها را مرور می کردم بد ندیدم بگذارمشان در وبلاک بی رونق باغچار تا به برکت نفس حضرت مولانا جانی بگیرد و کسانی که همذات منند و از این گونه ابیات خوششان می آیند و یحتمل وقت آن را ندارند که بروند مثنوی بخوانند اینها را حد اقل داشته باشند و بخوانند.

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

قصدم این است که این ابیات را با توضیحاتی در توصیف حا ل و هوای باقی ابیات که منجر به این ابیات شده است و نیز نکاتی که به نظر خودم سودمند می نماید به صورت دنباله دار اینجا بیاورم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.   

 

اشاره الف:

یکی از مشخصه های این حالت در سراینده مثنوی این است که از کثرت هجوم نکته های تازه و به قول خودش ناگفتنی غافلگیر و دست پاچه می شود و زبان و قالب معهود و معمول خودش را برای بیان آنها نا رسا و تنگ احساس می کند. این است که مانند مرغی خودش را به در و دیوار قفس زبان می کوبد. از طرفی این پر و بال زدن مدام،  باعث ایجاد بیان تازه در خود زبان اصلی متن می گردد و ازطرف دیگر گاهی اصلا به تغییر زبان منجر می شود و اصلا وارد فضای یک زبان تازه می شود. مانند زبان عربی و یا ترکی. تا جایی که می توان این حالت را به عنوان یک ویژگی سبکی در مثنوی و کار مولانا بیان کرد.

اشاره ب:

این ابیات در دفتر اول مثنوی داستان پادشاه وکنیزک آمده است. آنجا که کنیزک بیمار می شود و از دست طبیبان مدعی کاری ساخته نیست. شاه بعد از گریه و نیایش در محراب مسجد به خواب می رود. در رویای صادقه بشارت آمدن پیری را دریافت می کند که طبیب حاذق الهی است. شاه فردا چشم براه این پیر می استد:

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچه بنمودند سّر

دید شخصی ، فاضلی، پرمایه ای

آفتابی درمیان سایه ای

می رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال

 شاه به استقبال این طبیب روحانی می رود و او را در آغوش می گیرد. ابیات مورد نظر ما ازاین حالت حکایت می کند:

 

(1)

 

...دست بگشاد و کنارانش گرفت

همچو عشق اندردل و جانش گرفت

دست و پیشانی

ش بوسیدن گرفت

از مقام و راه ، پرسیدن گرفت

پرس پرسان، می کشیدش تا به صدر

گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

گفت: ای هدیه حق و دفع حرج

معنی الصبرُ مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سوال

مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دل است

دست گیری، هرکه پایش در دل است

مَرحبا یا مُجتبی یا مُرتضی

اِن تَغَب جاء القضا ضاق افضا

انت مولی القوم من لایشتهی

قد ردی کلاّ لئن لم ینتهِ

 



 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠  

بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت
من از کجا و وفاهای عهدها زکجا؟

مولانا

 این بیت تقدیم به تمامی أن عزیزانی که به این وبلاک سر می‌زنند تا از قولهای بیشماری که بهشان داده ام خبری بگیرند اما دست خالی باز می‌گردند. با شرمندگی تمام.



 
 
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۳  

دل من گرفته زین شب در این حصار بشکن

این روزها هوای ایران و مشهد خیلی سرد است. سیستم لوله کشی ساختمانهای ایران هم که ضعف خودش را به خوبی نشان داده است. ماجرای ترکیدن لوله‌های آب و کتابهای من که خودش مفصل است و باید به همین زودی بهش بپردازم. دیروز در جلسه شعر کتاب الیاس توسط خواهران فرهیخته‌اش توزیع شد. من گرگ خیالبافی هستم. با طرح جلد خوب. جلسه نقد کتاب شکل هندسی تو هم برگزار شد. هرچند بارش برف حال و هوای جلسه را کمی سرد کرده بود اما جلسه خوبی بود.خیلی کارها دارم که باید انجام بدهم ولی دل و دماغش نیست. کتابهای را که تازه خوانده ام و باید چیزهایی را برایشان بنویسم. مجموعه داستان بعثت از دوستم محمد تقی اخلاقی که در کابل می نشیند و ادعای پیامبری دارد یکی از آنهاست. اینها باشد برای یک وقت دیگر...



 
 
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است

من اولين با و آخرين باري كه مرحوم قيصر امين پور را ملاقات كردم، سال 1384 در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بود. ايشان براي دوست‌دارانش كتاب امضا مي‌كرد. مرا نمي‌شناخت توسط دوستي، مختصر معرفي شديم. دور و برش شلوغ بود و حالي چندان خوشي هم نداشت. با و جود اينكه خيلي دوست داشتم باهاش چند كلام گپ بزنم، اما مزاحم نشدم. آرام از غرفه بيرون آمدم و رفتم دنبال كارو بار خودم آنهم به اعتماد به اين ريسمان سست اميد كه خوب قيصر هست و تو هستي. يار زنده و صحبت باقي. همان غفلت‌هاي مرموز و هماره‌اي كه ما آدميان داريم و بايد داشته باشيم و به قول مولانا ستون اين عالم است و اگر نبود نظام اين جهان بهم مي‌خورد. يعني مثلا اگر من آن روز با تكيه بر حس مرگ آگاهيم كه ندارم و به فرض مي‌داشتم، دامان اين عزيز را رها نمي‌كردم. آن وقت لابد غرفه‌ي كوچك نمايشگاه كتاب از ازدحام انسانهاي مرگ‌آگاه، چندان شلوغ مي‌شد كه كار و كاسبي بچه‌هاي انتشارات خانه‌ شاعران بهم مي‌خورد و خيلي محترمانه عذر ما را مي‌خواستند. و تازه بگذريم اگر خود اين بچه‌ها هم مي‌دانستند كه دو سال ديگر، ديگر قيصري نيست كه بيايد و كنار دست‌شان بنشيند و برا ي مشتري‌هاي شان كتاب امضا كند، آنها هم لابد دست از كار و كاسبي مي‌كشيدند و فرصت را غنيمت شمرده كنار دل اين شاعر بزرگ مي‌نشستند. تازه من چه مي‌گويم اگر همه‌ي ما اين آگاهي را مي‌داشتيم آن وقت هيچكدام كنار دست همديگر نمي‌نشستيم . اين همان قيامت است. پس سپاس خداي را كه به ما آن مايه هوشياري عطا نكرده كه آفت كار و زندگي مان شود. كه بگذريم. بلي مي‌گفتم كه اين اولين و اخرين ديدار ما بود. اما شناخت من از شعرقيصر خيلي قديمي‌تر از اين حرفها بود. از همان زماني كه كتابهاي " تنفس صبح" و "همصدا با حلق اسماعيل" تازه درآمده بود. نوشتم همصدا با حلق اسماعيل! اين كتاب از مرحوم سيد حسن حسيني است. اما نمي‌دانم چرا اين دو نام و اين دو كتاب براي من هماره يكجا تداعي مي‌شود. اين شايد به خاطر اين است كه من در آن سالها اين دو كتاب را يكجا خريده‌ام و خوانده‌ام. شايد به اين دليل كه اينها با هم دوست بودند، همكاربودند، همفكر بودند، شبيه هم بودند، هرجور بوده‌اند فكر مي‌كنم اين دو نفر در شخصيت خيلي شبيه‌ هم بودند چنانكه اينك ديديم در عمركوتاه اما زيبا هم بهم شباهت رساندند. گفتم زيبا. اين باز بيان احساس آدمي است كه از دور دستي برآتش داشته است و شايد كساني كه با اين دو بزرگوار آشنايي بيشتري دارند اين را ثابت كنند. من به عنون خواننده‌ي شعرهاي اينان دريافته بودم كه پشت اين شعرها و اين رفتارها انسانهاي نجيبي نشسته اند. آن روزها براي كسي چون من كه تازه مشق شعر گفتن مي‌كردم، شعرهاي قيصر و حسيني از جهات بسياري زيبا بود. يك الگو بود. ما طلبه‌هاي جواني بوديم و اندكي اهل آرامان و تعهد. البته با گرايش‌هاي خفيفي در روشنفكري ديني. اين بود كه كتابهاي شريعتي را با مطهري توأمان مي‌خوانديم. به كساني كه مي‌توانست اين اجتماع به ظاهر نقيضين را توجيه كنند نيازمند بوديم. از طرفي در حوزه‌ شعر نو علي رغم جذابيت شعرشاعران نو پرداز و مشهور، آنها را كمي بيگانه و گاه متعارض با هويت و سلايق خود مي‌ديديم. اين بود كه شعرهاي افرادي چون قيصر كه هم زبان نو داشتند و هم دلي آشنا براي مان جالب بود.

نكته‌ي ديگري كه مرا به شخصيت اين دو نفر نزديگتر كرد نوعي مناعت طبعي بود كه در كارشان مشاهده مي‌كردم. آنچه كه بسياري از شاعران امروز متأسفانه ندارند و در پي داشتنش هم نيستند. مي‌خواهند كمبودهاي زندگي‌شان را يكشبه در پناه شعر جبران كنند. اين است كه در هر محفلي حاضرند و با هرسازي مي‌رقصند. درمقابل قدرت خاضعند و در مقابل ستايش از خود متواضع. نه تفاخر به روشنفكري را اصل مي‌دانند و نه تظاهر به دين‌خويي را. اصل براي شان آدميت و حقيقت است كه مي‌تواند همه جا باشد. فقط بايد چشمي جستجوگري داشته باشي كه آنها را بيابي و بشناسي. اين دو انسان شاعر به گمان من چنين بودند. دركنار اينكه براي مظلوميت امام حسين شعر مي‌گفتند و منتظر منجي موعود خود هم نشسته بودند وقتي پايش مي‌افتاد در باره اخوان ثالث نيزپا از دايره‌ي انصاف بيرون نمي‌گذاشتند. اينها كم امتيازاتي نيست كه مرحوم قيصر و حسيني به گمان من داشتند. شعرهای او همه قشنگ است ولی من از میان اینها این بیت از یک غزل ایشان را خیلی خوش دارم

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است

دست به میوه حوا بزنم یا نزنم

روحشان شاد و روانشان مينوي باد.    

 

 

 

 



 
 
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸  

 

 

نگاهی به مجموعه داستان "زني با حرير آبي در طبقه ي هفتم"

نوشته ی سکینه محمدی

اشاره

 

 من مطالعات بسيار پراكنده‌اي دارم. از داستان و شعر گرفته تا فلسفه و عرفان و دين‌پژوهي و غيره و ذالك. اين است كه به قول معروف همه كاره و هيچكاره شده ام. يكي از دلايل اين كار اين است كه من هيچگاه كاربردي كتاب نمي‌خوانم. يعني هرچه ذوقم حكم داد همان مي‌كنم. و ذوقم هم چون تربيت درست نشده گاه حكم‌هاي متضاد صادر مي‌كند. بهرحال در عالم اين پراكنده خواني‌هاي اين چند روز اخير يك مجموعه شعر از شاعر جواني با نام ابراهيم اميني خواندم كه تا حدودي مرا شگفت زده كرد. نام اين مجموعه بود؛ " وقتي هواي چشم ترا مه گرفته بود" .اميني كه تازه با اسمش برمي‌خوردم، ساكن مزار شريف است و متولد "چمتال" ولايت بلخ. حاصل شگفتي‌ام ياداشت‌هايی شد كه چند روز ديگر خواهيد خواند. اما قبل از آن مجموعه داستاني هم خوانده بودم با نام " زني با حرير آبي در طبقه‌ي هفتم" نوشته‌ي خانم سكينه محمدي. حاصل اين مطالعه نقد تقريباً مفصلي شد كه خوب در جاي خودش چاپ مي‌شود. اما موقع خواندن تك تك داستانها يادداشتهاي كوتاهي براي خودم برداشته بودم كه بعد ديدم خودش شده يك نقد ديگر. آن ياد داشتها را سرو ساماني دادم و مناسب ديدم در اين خانه كه مدتي است به آن نرسيده‌ام بگذارم. لازم به گفتن است كه اين كتاب در سال جاري توسط انتشارات عرفان به  چاپ رسيده است.

اما سكينه‌ محمدي را خيلي وقت است مي‌شناسم از وقتي كه دانش آموزي بود و همراه خواهر ديگرش بتول محمدي به جلسات آموزش و نقد داستان مي‌آمدند. خواهران محجوب، كم گويي و مودبي كه داستان را وجه همت خودشان قرار داده بودند. اين دو خواهر هنرمند امروز هركدام براي خودشان بانويی شده اند. بتول  در دانشگاه قزوين فلسفه خوانده و سكينه در دانشگاه رفسنجان مهندسي كشاورزي و تا كنون دو كتاب منتشركرده است. كتاب اولش با نام چند سال پيش در كابل توسط مؤسسه تعاون به چاپ رسيد كه يكي دو نسخه بيشتر دست مولف نرسيد و به همين خاطر ناياب تلقي مي‌شود. وقتي اين كارش را نقد مي‌كردم تلاش كردم آن را نيز گير بياورم ولي خوب ناياب بود. سبك نويسندگي سكينه غبطه برانگيز است. از بس ساده و بي‌تكلف مي‌نويسد. در داستانهايش غوغاي تكنيك و گرد و خاك فرم را مشاهده نمي‌كنيم. اما با وجود اين بر دل مي‌نشيند. ساختار محكمي دارند. شايد به راحتي نتواني بفهمي كه اين حسن قبول را از كجا به دست آورد. آنچه مي‌خوانيد گزارش نقد گونه‌اي از داستانهای اين كتاب است. 

1_ "سفيد"  كه اولين داستان كتاب است گرايش نمادگرايانه دارد. اين گرايش در چند تا از داستانهاي ديگراين كتاب هم ديده مي‌شود. مانند خال گوشتي. سفيدي كه شايد همان بي‌رنگي مطرح شده در عرفان ما باشد تم اصلي اين داستان است. دختري كه سفيدي را دوست دارد و در خواب مي‌بيند كه با مداد نقاشي سپيدش روي دفتر سفيد نقاشي كشيده است. پنجره و پرنده و ابركشيده است و بعد پرنده او را تا دوردستهاي جهان برده است. اين دختر وقتي از خواب بلند مي‌شود نيز مي‌خواهد اين كار را انجام بدهد. اما غافل از اينكه دنياي واقع قوانين خاص خودش را دارد. غافل از اينكه دنياي ما دنياي رنگ است. و مدتهاست كه به قول مولانا بيرنگي اسير رنگ شده است. تضاد ميان دنياي خيال و واقع در دو بخش اول و دوم اين داستان طرح شده است. دختر وقتي نقاشي‌اش را به مادرش نشان مي‌دهد، مادر با بي‌تفاوتي و شايد با تعجب شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد. شايد نكته‌ي لطيف اين داستان كشف همين وضعيت باشد. نويسنده در ترسيم سيماي شخصيت دختر داستان ناتوان به نظر مي‌رسد. خواننده بعد از خواندن نمي‌تواند سيماي شخصيت را نقاشي كند. در پايان داستان حال خواننده مانند حال مادر دختر است كه چون بر صفحه‌ي كاغذ دفتر نقاشي دخترش چيزي نمي بيند ناچار شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد كه يعني ‌چه؟

2_ موهاي كوتاه حكايت درگيري دختري است كه از موي بلند و سياه خودش ناراضي است و موي زرد و كوتاه را دوست دارد. اولين نشانه‌هاي تغيير هنجار و درافتادن با هنجارهاي رايج اولين نشانه‌هاي دنياي مدرن. مشكل اين داستان به گمان من كاربرد بيش از حد تلخيص به جاي صحنه است. اين داستان در مجموع 37 سطر دارد تنها يك سطر و نيمش روايت در حال و به اصطلاح صحنه است. اما باقي داستان همگي روايت كلي و تلخيص شده‌ي زندگي اين دختر است. در اين گونه داستانها مشكلي به نام نشان دادن و گفتن پيش مي‌آيد. موضوع به جاي اينكه نشان داده شود گفته مي‌شود. اين است كه ما در يك صفحه داستان زندگي يك دختر را مي‌بينيم. اين يك داستان كوتاه نيست بيان يك حس متراكم است. چنانكه اتفاقات در اين داستان خلاصه شده است احساس نيز خلاصه شده است.

2_شايد بشود گفت كه پيراهن عزيزه خانم جزء كامل ترين داستانهاي اين كتاب است. يك داستان كوتاه جمع و جور در بيان حالات و احساسات قشري از زنان اين داستان با گرايش رقيق فمينستي حال دو زن را روايت مي‌كند كه درعين دوستي و داد و ستد كاري بر سر تصاحب يك مرد رقابت مي‌كند. در اين داستان زن خياط با وجود اينكه از مرد متنفر است اما وقتي كه مي‌بيند مرد توسط رقيبش شكار مي‌شود از خودش حساسيت نشان مي‌دهد. صحنه پردازي و روايت در اين داستان هوشمندانه است. شخصيت‌‌هاي داستان نيز بياد ماندني‌اند و مي شود آنها را ديد و شناخت. داستان زن خوشبخت نيز در امتداد پيراهن عزيزه خانم داستان خوش ساختي است. دغدغه‌هاي يك زن سنتي و خانه دار به خوبي در آن نشان داده شده است. ضربه‌هاي نهايي كه اغلب در آخر داستانها و در يك جمله زده مي‌شود در اين داستان بخوبي به كار گرفته شده است." شوهرش وارد حياط مي‌شود و بسته‌ي سبزي را بدست زن مي‌دهد".

3_ در زني با حرير آبي در طبقه‌ هفتم، مردي با خيالهاي زنش كه در داستان حضور عيني ندارد درگير است. مرد در دلش نقشه ي قتل زن را مي كشد ولي عملا كاري از پيش برده نمي تواند. و اين باعث مي شود كه درونش بيشتر متلاشي شود. در اين داستان زن مدام خنده مي‌كند و مرد مي گريد اما نويسنده به ما از علت اين روابط و اين اتفاقات چيزي نمي‌گويد. داستان به شيوه‌ي روايت ذهني و توصيف هاي خيالي نوشته شده كه در كل با ساختار داستان نويسي سكينه كه مبتني بر سادگي و نگارش واقع گرايانه است متفاوت مي نمايد. تناسب ميان تم داستان و روايت و صحنه سازي يا همان دكوپاژ داستان جالب است. قرار گرفتن مردي به ظاهر آرام در طبقه‌هفتم و دور از جنجال‌هاي خيابان در حال خواندن كتاب اما با دروني كاملا توفاني و پرطپش. در ترسيم زندگي زن برخلاف زندگي آرام مرد رقص و تلاش و شلوغي حس مي شود. تضادي كه ميان دنياي شلوغ ذهني مرد و فضاي آرام طبقه ي هفتم و تنها پنجره‌اي كه از انجا مي‌شود خيابان شلوغ را ديد جالب است. روحيه‌ي مرد ستيزانه‌اي در اين داستان وجود دارد كه از واقعيت به خيال كشيده شده. اما اين داستان از نظر دقت در توصف اشكالاتي دارد. ازباب نمونه: " بادي كه پاورچين پاورچين از لاي پنجره به درون آمده كتابي را كه خيس است ورق مي زند.

4_ خال گوشتي نيز در عداد داستانهاي خوب كتاب است و اوج نگاه بدبينانه و مرد ستيز نويسنده. مردي كه خال گوشتي بر گونه‌ي خودش دارد دچار اين توهم است كه زن دوستش دارد و خصوصاً عاشق آن خال گوشتي اوست. اما زن از او متنفر است. رفتارهاي به ظاهر تناقض آميزي در اين داستان ديده مي‌شود. مرد زن را دوست دارد ولي به او سلام نمي‌كند. و زن از مرد متنفر است اما دوست دارد كه مرد بهش سلام كند. نكته‌ي ديگر اينكه در اين داستان و اغلب داستانهاي اين كتاب نويسنده از عنصر مونتاژ خوب استفاده نمي‌كند و اغلب فاصله‌هايی كه توسط چارخانه‌ها در ميان روايت يك داستان مي‌اندازد ربطي به ساختار داستان ندارد و غيرلازم مي‌نمايند. سكينه محمدي دركل و از جمله در اين داستان ماجرايي را به صورت عيني و زنده و در زمان حال نقل نمي‌كند. شيوه‌ي روايت ايشان كلي، تلخيصي و اغلب به صورت نقل ماضي استمراري است. و اين يعني همان گريز از حال و به دست ندادن صحنه كه دو عنصر هويت ساز داستانند. ايشان داستانها را معمولا از عناصر و سوژه‌هاي دور و برش نمي‌گيرد.

5_ "نويسنده حرفه‌اي" مردان داستان زن را ملعبه‌ي رفتارهاي خودشان قرار داده‌اند. اين داستان هرچند روابط علت و معلوليش چندان قدرتمند نيست ولي بهرحال در تبين يك چيز موفق است و آن درون ناشناخته‌ي آدمهاست. سردبيري كه معلوم نيست عاشق زن است يا عاشق حرفه‌اش بهرحال سرنوشت زني را تدبيرمي‌كند. و زني كه بي‌اختيار در پي بازي‌هاي مردان روانند.

6_ "يك رابطه‌ي ساده" بيان يكي ديگر از دغدغه هاي زن مدرن است. زني كه از تن سپردن به زندگي زناشويي ابا دارد اما در عوض به روابط آزاد زن و مرد آنهم با همان مردي كه همسرش بوده راضي است. اين داستان هرچند به لحاظ ساخت موفق است و ساختار جمع و جور و يكدستي دارد اما از لحاظ موقعيت اجتماعي يكي از پا درهوا ترين داستانهاي اين مجموعه است. يعني روشن نيست اين زن و مرد در كدام اجتماع زندگي مي‌كند. در جوامعي كه ما مي‌شناسيم زن ومردي كه از هم جدا شده ‌اند حاضر نيستند به قول معروف ريخت همديگررا ببينند.

7_ گاهي سوژه‌هاي به كار گرفته شده توسط نويسنده آن قدر عجیب و پرت است كه آدم خيال مي‌كند نويسنده از باب تفنن آن را از جايي شنيده و يا در جاي خوانده وتبديل به داستان كرده‌ است. داستان مراسم تدفين از اين گونه داستانهاست. شيوه‌اي از زندگي كه نمي‌دانم در كدام كشوري در حال جريان است. گروهي زن و مردي شيك و آراسته زني آراسته را تشيع مي‌كنند و به خاك مي‌سپارند كه هيچ نسبتي با او ندارند. روايت در اين داستان نيز مانند اغلب داستانهاي اين كتاب پاكيزه و منظم است. ابهامي كه شخص متوفي، مرد با كروات قرمز كه مدير تداراكات اين برنامه است و نيز تشيع كننده گان جنازه وجود دارد با تم داستان جور است. در صفحه‌ 42 سطر سوم آمده است:" مردها بيشتر بودند و پشت سر زنها، آرام مي‌آمدند و نه حرفي بود و نه اشكي و نه حتي مويه‌اي. ساخت جمله و كلمه‌ي "حتي" نشان مي‌دهد كه نويسنده با مفاهیم و موضع كاربرد اين كلمات چندان آشنا نيست. ساخت طبيعي جمله بايد چنين مي‌بود: آرام مي‌آمدند، نه مويه‌اي، نه اشكي و نه حتي حرفي.

8_ در داستان يك صبح معمولي احساسات ناخوشايند زن و شوهري كه باهم زندگي مي‌كنند ولي ازهم فاصله دارند روايت مي شود. در اين داستان هم فاصله‌ها و قطع و وصل شدن صحنه‌ها چندان توجيه شده نيست. روايت اين داستان كه مي توانست بدون قطع شدن بيايد و يكدست تر باشد بي‌جهت به بخشهاي تقسيم شده است. و يا حداقل در مواردي ديگري كه بايد فاصله آنجا مي‌بود اين كار صورت نگرفته است. در صحنه‌ي از همين داستان بخشي است كه خواننده متوجه نمي شود زمان آن به كي بر ميگردد: " او به ياد موهاي زنش افتاده بود و فكر كرده بود كه اگر زنش با او ازدواج مي‌كرد حتماً عاشق هم مي شدند و از زن بدش آمد. با آن موهاي بور و فرهاي ريز" اين يكي از آشفته ترين جملاتي است كه معلوم نيست نويسنده چند زمان دور از هم را درهم تنيده و ساختار اين جمله را از دل آن بيرون كشيده است. يك خصوصيت ديگر داستانهاي محمدي كه در اين داستان خودش را بهتر نشان مي‌دهد اين است كه ايشان معمولا به دلايل و علتهاي احساسات آدمها نسبت به يكديگر بي‌توجه است و نشان نمي‌دهد كه زن و مرد اين داستان به چه دليل از هم خوششان نمي‌آيند و از هم متنفرند.

9_ نيمرو صحبانه ي كامل داستان زن به اصطلاح روشنفكري است كه خيلي فرماليته كارهاي نيمه رمانتيك و اشرافي انجام مي‌دهد و سانتي مانتال است، او با اينكه مي‌داند گرسنه سيگار كشيدن بد است،گرسنه سيگار مي‌كشد، قهوه مي‌نوشد و ضبط روشن مي كند، صبحانه‌ي كامل مي‌خورد، لبهايش را رژ مي‌زند، به پارتي دوستش نمي‌رود و براي تفريح به پارك مي‌رود  و طبق معمول بي‌گمان از مردهم متنفر است. هرچند در اين داستان مستقيم از مردي سخن به ميان نيامده ولي سايه‌ي وحشت او گه گاه زن را مي‌ترساند:" صدايي در گوشش مي پيچيد: بوي سيگار را خيلي دوست داري؟" زن جا خورد سيگار از دستش روي ميز افتاد و روميزي آبي رنگي را كه تازه خريده بود سوزاند.

10_درميان داستانهاي اين كتاب داستان حالا مي‌شود نروي از لحاظ موضوع  يك داستان متفاوتي است. اين تنها داستان اين مجموعه است كه درآن ميان زن و مرد روابطي نسبتا عاطفي برقرار است و شايد به همين دليل است كه كارشان به داشتن سه تا بچه كشيده است. شايد دليل اين امر هم اين باشد كه مرد در اين داستان باز مانند همه‌ي داستانهاي اين كتاب منفعل و خواهشگر و گوش به فرمان است و زن تصميم گيرنده و فعال. در اين داستان زني كه در تدارك رفتن به خانه‌ي خواهرش است و قراراست شب را نيز آنجا بماند به شوهر و فرزندانش آخرين دستورالعمل‌ها را مي‌دهد و مرد بنا به دليلي كه گفته نمي‌شود اما فهم مي‌شود خواهان اين است كه زن نرود و يا حد اقل شب نماند. اين داستان ظرافتي بياني دارد كه تمام بار داستان نيز بر دوش همان جمله نهاده شده است. و آن عبارت است از همان جمله اوليه داستان كه مرد به زن گفته است : حالا مي شود نروي ؟ و سرانجام زن را از رفتن باز داشته است. جمله ایی که قابل تفسير است و داستان را براي خواننده بعد از تمام شدن شيرين مي‌كند.

11_ از داستانهاي "هديه‌ي تولد" كه در آن عقده‌ي كامل يك زن شرقي گل كرده و داستان " قرار" كه ازكوتاهي جانش درمي رود  و معلوم نيست چه به چه است به سادگي مي‌شود عبور كرد و روي داستان نستبا خوب اين كتاب يعني " سياه"  توقف نمود. در اين داستان دنياي ذهني يك زن به خوبي ترسيم شده است. و در پايان آن وقتي شخصيت كم كم از لاك آرايشي خودش بيرون مي‌آيد موجودي ترحم آور مي شود كه مي‌شود باهاش احساس همدردي كرد. در اين داستان هنر غير مستقيم سخن گفتن نويسنده خيلي خوب نمايان است و استفاده از رنگها و نمادها به داستان بسيار كمك كرده است. نويسنده هرچند مستقيم چيزي را نشان نمي‌دهد اما با صنعت مونتاژ و خلاصه كردن چنان صحنه‌ سازي مي‌كند كه به راحتي مي تواند احساس خواننده را به نفع خودش مصادره كند.

12_ درداستان "تعطيلات"، دختري از مراسم خواستگاريش بيرون مي‌زند و سرقرار با دوست پسرش مي‌رود. ظاهر كار چنان است كه او از اين ازدواج ناراضي است ولي وقتي به دوستش مي رسد بر خلاف انتظار با او مي‌گويد كه نامزد شده است. همين اتفاق احتمالا در طرف مقابلش هم صادق است. اين داستان را مي‌توان در قالب تكنيك غافلگيري نه چندان موفق جا داد و نيز مي‌توان از نوع داستانهاي مدرن كه شخصيت‌ها را نمي‌توان در آن پيش بيني كرد جا داد. بهرحال به گمان من داستان موفقي نيست و نمي‌تواند براي نويسنده ارمغاني به همراه داشته باشد.

13_  " داداش كوچيكه"  و "پياز سفيد بزرگ" داستانهاي معمولي هستند. در همان سبك و سياق داستانهاي متوسط كتاب نه چيزي بيشتر دارند و نه چيزي كمتر. لذا مي شود آنها را نيز به كناري گذاشت اما در داستان " شكلات كاكائويی ". احساس مي شود كه نويسنده يك نوع تعليق تصنعي براي دست انداختن خواننده ايجاد كرده است. اين داستان طرح مبهمي دارد شخصيت زن؛ دختر، مرد و ماموران شهرداري همگي در ابهام قرار دارند. معلوم نيست داستان براساس زندگي دختراست يا زن و تازه اگر زن محور داستان است كدام بخش از زندگي او؟ روابطش با مرد يا مامور شهرداري و آيا داستان يك داستان طنز است و يا جدي؟

14_ در داستان " كتابهاي عاشقانه‌ي فراموش شده" زوج پيري نشان داده مي‌شود كه سر پيري معركه گيري مي‌كنند. نه گمان نكنيد كه دست به ابتكاري خاص مي‌زنند، نه بعد ازسالها زندگي حالا كه روزگار آنها را روي صندلي چرخدار نشانده است به گذشته شان باز مي‌گردند و مي‌بينند روز بروز از عشق شان كاسته شده است. يعني عشق به فراموشي سپرده شده است. اما چرا اينها اينقدر دير متوجه اين مشكل شده خدا عالم است. مشكل اصلي باز ماننداكثردستانهاي اين كتاب دست كم گرفتن روابط علت و معلولي است. در اين صورت كارهاي شخصيت‌هاي داستانها توجيه چنداني براي خواننده ندارد. البته مي شود آنها را با بيانهاي كلي و مفهومي نويسنده حس كرد و لي نشان داده نمي شود. نمي شود فهميد كه چرا پير مرد تقديمي‌هاي كتاب را و نيز عكس دوران جوانی شان را پاره مي كند.

15_  در "خانم آسا مقدم" و "روز هفتم" كه آخرين داستانهاي اين كتاب هستند، نويسنده تنهايي را دستمايه‌ي كار خودش قرار داده است. هرچند در اغلب داستانهاي اين كتاب ما شخصيت‌هاي تنها را داريم و تنهايي شايد مشخصه‌ي خاص داستانهاي اين كتاب باشد اما در اين دو داستان سوژه‌ي اصلي قرار گرفته است. خانم آسا مقدم زني است تنها و خوش ذوق كه اتاقي را هفت سال پيش به هفت هزار تومان اجاره كرده و اينك به دليل مشكلات مالي بايد آن را ترك كند. اينكه چگونه در طول اين هفت سال اجاره اين اتاق تغيير نكرده و يا اينكه خانم آسا مقدم چطوراز گراني روزافزون مسكن بي‌خبر است معلوم نيست. ايشان احتمالا مانند اصحاب كهف هفت سال قبل وارد اين اتاق شده و به خوابي عميق فرو رفته و بعد وقتي بيدار شده ديده كه آن هفت هزار توامان ديگر هيچ دردي از او را دوا نمي‌كند. اما با وجود اين خانم آسا مقدم شخصيت نيمه جالبي است. نويسنده در آغاز داستان با توصيف نسبتاً طولاني از دكور اتاق ايشان اين حس را ايجاد كرده كه او شخصيت نيمه جالبي است. نوعي حس قهرمان پروري نيز در اين داستان ديده مي‌شود. يكي از ايد‌آل هاي نویسنده در اين مجموعه ساختن و پرداختن زنان تنها هستند كه خانم آسا مقدم نماينده تام و تمام آنها به شمار مي رود. " روز هفتم " نيز به زوجي جوني مي‌پردازد كه در اولين عيد زندگي ‌شان منتظراست خانواده و اقوامشان به ديدن آنها بيايند اما دريغ از آمدن حتي يك نفر تا روز هفتم. در اين داستان نيز طبق معمول نويسنده از گفتن دليل اين تنهاي طفره مي‌رود.

یا حق



 
 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩  

تازه‌هاي نشر كتاب

 

نويسندگان و شاعران افغاني مقيم ايران، در نيم فصل آغاز سال 1386 كتابهاي بسياري را روانه بازار كرده‌اند. مي‌شود گفت كه سال پرباراني داشته‌اند. دراين ميان البته استاد محمد كاظم كاظمي و دوست جوان ما محمد حسين محمدي هركدام با چاپ دو كتاب در صدر قرار دارند. كاظمي با تجديد چاپ كتاب "روزنه" و نيز چاپ اول "گزيده غزليات بيدل" و محمدي با "فرهنگ داستان نويسي در افغانستان" و داستان بلند "از ياد رفتن". البته در باره‌ي محمد حسين محمدي بايد يادآوري كنم كه به تازگي صاحب فرزندي نيز شده است كه هنوز نمي‌دانم نامش چيست و فرصت نكرده‌ام زنگ بزنم و برايش تبريك بگويم فعلا همين جا تا وقت است اين فريضه را به انجام مي رسانم و تولد نورسيده‌ را به ايشان و همسر محترم شان تبريك مي‌‌گويم..گذشته از اين دو بزرگوار آقاي سيد ضياء قاسمي و خانم محبوبه ابراهيمي نيز مجموعه شعرهايشان تازه شان را با نام‌هاي " باغ‌هاي معلق انگور" و " بادها خواهران منند"به سمع و نظر دوست داران شعرشان رسانده اند. درباره‌ي اين مهرانان نيز لازم است يادآوري كنم كه همين روزها عازم وطن مي‌باشند. همين امشب كه من دارم اين ياداشت‌ را مي‌نويسم دارند مهماني استاد كاظمي را مي‌خورند. و محض ريا جهت اطلاع عرض كنم كه ديروز جمعه ما در دفتر مجله  خط سوم محفل كوچكي براي شان تدارك ديده بوديم. اينان مي‌روند تا شايد نامشان در ليست ركورد شكنان وطن دوستي و ايضا بازگشت داوطلبانه از ايران به ثبت برسند. زيرا در پستوي خاطرات چندين و چند ساله‌ي ما هرچه بوده به قول حسين منزوي حديث رفتن و رفتن بوده و از آمدن به وطن خبري چنداني نبوده ا ست. حالا با چشم سر مي‌بينيم كه يكي پيدا شده و در اين روزهاي قدرت گرفتن دوباره القاعده، راستي راستي به وطن مي رود. راه شان بي‌خطر  و خير پيش‌شان. بر گرديم به حكات چاپ كتاب‌ها. بلي از اين ميان تعداد ديگري از دوستان هستند كه دارند اولين تجربه‌هاي كتاب دار شدن ‌شان را مزمزه مي‌كنند. آقاي محمد واعظي شاعر جوان مقيم مشهد با مجموعه‌شعر " شاعر به انتهاي خيابان رسيده‌است". آقاي سيد عاصف حسيني شاعر شورشي و نيمه سياستمدار مقيم كابل با مجموعه شعر " من در اثر ماه گرفتگي" ، خانم معصومه‌ صابري با مجموعه شعر "دوماه درخسوف" . سه خانم داستا نويس از مجموعه‌ پنچ‌نفري شهرزادها نيز با چاپ اولين مجموعه‌ داستانها استعداد شان را نشان داده‌اند. صديقه‌ كاظمي با مجموعه داستان "هذيان‌هاي پراكنده در باد"، آمنه‌ محمدي با "عطر سكوت" و سكينه‌ محمدي با "زني با حرير آبي در طبقه‌ي هفتم". از نويسنده‌ي سابقه دار ما اقاي سيد اسحاق شجاعي نيز مجموعه داستان  سپيدارهاي گمشده را داشتيم. البته  قبل از اين ها در سال جاري مجموعه‌ي "ها"  از محمد رفيع جنيد را نيز داشتيم كه ما در همين وبلاك باغچار چيزكي در باره‌ آن نوشتيم و بعد دوستي ايراني در سايت بي‌بي‌سي به معرفي كامل آن پرداخت. خالي از امانت داري و اداي دين نيست اگر ياد آوري كنم كه غير از كتاب‌هاي محمد حسين محمدي و اقاي قاسمي و خانم ابراهيمي كه توسط ناشران ايراني به چاپ رسيده است باقي اين كتابها توسط نشر عرفان تنها ناشر افغاني اين سالها منتشر شده است كه جا دارد به ايشان نيز مانده نباشيد عرض كنيم.



 
 
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩  

ها

 

نشر نيكا در مشهد به تازگي كتابي با عنوان "ها " منتشر كرده است. نويسنده كتاب دوست شاعرم جناب رفيع جنيد است. جنيد چند سالي است كه غم غريبي و غربت را برنتافته، به شهر خود رفته تا شهريار خود باشد. از آنجا كه اين روزها اقامت در پايتختِ كشورما كار ساده اي نيست، لذا حضرت جنيد نيز برخلاف سلوك ايام جوانيش كه سخت اهل خلوت بود و دشواربه جلوت كشيده مي‌شد، اندكي تا قسمتي تغيير مشرب داده و شنيده و ديده شده كه درهفته، حداقل چند روزش را با  روشنفكرجماعت  و العهدة علي‌الراوي ايضا با سياستمداران مراوده و محاجّه دارد. اما از آنجا كه هرچه باشد و هركجا باشد باز جنيد است، آموزه‌ي حضرت خواجه حافظ را پاك از ياد نبرده و اگر احتمالا سه ماه مي‌ مي‌خورد، نه ماه ديگر پارساست ودر ايام پارسايي به كار دفتر و ديوان خودش مي‌رسد. و مجموعه دلنوشته‌هاي ها، نشان اين بخش از زندگي ايشان است. در بند آْغازين اين دفتر آمده ‌است:" سطرهاي "ها" در سال 1383 نوشته شده اند. در لحظه‌هاي كابل و فرورفتن در هستن. شايد اگر اين مكان و زمان نمي‌بود هيچ‌وقت اين كلمات، اين‌گونه زنده‌گي بودن را نمي‌داشتند. از آن كه بيان ما از بودن ما- در هرلباسي كه باشد- بستگي دارد به همين زمان و مكان و كشفي كه ما از آن‌ها داريم. منظور به تنهايي زمان تقويمي و مكان جغرافيايي نيست، بلكه اين زمان و مكان بيشتر وجه باطني و انتزاعي دارد:" وضعيت من و زندگي بودن. از آن كه هركدام از كلماتي كه پيرامون بودن ما را پر كرده اند، تهي‌هايي هستند كه انتهايي ندارند."(1)

اما ها چيست؟ ها در قدم اول همان علامت جمع در زبان فارسي است كه به قول خود نويسنده " هربار در انتهاي نامي آمدند و آن نام را بي‌نهايت كردند." (2) شايد هم اشاره‌اي داشته باشد به حرف تآكيد و استفهامي كه در مكالمات روزانه‌ي عامه مردم به كار مي رود. و يا شايد صورت متفاوت آه باشد كه درصادقانه‌ترين كلمه‌اي است كه شايد نژاد آدمي اختراع كرده است و يا مجموعه صوتهاي نا مفهومي كه در حالات مختلف و متفاوت از تهي‌گاه‌ هايي عالم وجود بر مي‌خيزد و فراموش مي‌شود. همان كه نويسنده مي‌گويد: " كه نمي دانم چگونه از چاه هاي تاريك عالم – كه خيالها و افسونهاي آدميان است- به بالا آمدند و ندانستم به كجا مي روند. ها همه‌ي آواهاست همه صداهايي است كه از ابتداي بودن اشيا شنيده شده اند و تا ادامه نيز سرازير آواهاي ديگر اشيا خواهند شد. هرهمه ي براي خودش هايي دارد هايي كه هرچند درهمه است، اما با هاي همه‌ي ديگر يكي نيست" (3) از اين بيشتر من مي دانم كه منظور نويسنده از انتخاب اين دو حرف چيست و شما كه احتمالا خوانند‌ه‌ي اين كتاب خواهيد بود هم نه‌خواهيد فهميد. زيرا توضيح ديگري در كتاب نيست كه بتواند ما را به راز نامگذاري اين كتاب رهنمون شود. اشكالي هم ندارد مگر نامگذاري دلايلي بيشتر از اين را مي طلبد. مهم اين است كه نامي است نو و تا حدود زيادي پرسش برانگيز.

اين مجموعه در قطع جيبي به چاپ رسيده است و حدود 376 صفحه دارد. در هرصفحه نيز يك متن كه با متنهاي قبل و بعد خودش در عين وحدت از كثرتي نيز برخوردار است قرار گرفته است. به  اين معني كه متنها هرچند با عنوان و علامت و شماره گذاري از هم تفكيك نشده‌اند ولي نشان مي‌دهند كه هركدام براي خودشان استقلال خاصي دارند و در مجموع نيز يك واحد را تشكيل مي دهند. بنابر اين مي توان گفت كه چيزي در حدود 370 قطعه در اين كتاب گرد آمده است.

قالب مجموعه‌ي ها، چيزيست ميان شعر سپيد و متن ادبي. از آنجا كه عناصر چهارگانه‌ي شعر از قبيل عاطفه‌، خيال، انديشه و زبان را دارد خوب مي‌تواند شعر باشد. چون  وزن و قافيه ندارد مي‌تواند شعر سپيد باشد و اما ازآنجا كه پلكاني نوشته نشده قطعه‌ي ادبي است. اما نمي‌دانم به چه دليل اين روزها عنوان قطعه ي ادبي دادن به يك مجموعه نوعي توهين به حساب مي‌آيد؟ و اصلا اين قالب به نوعي موقعيت خودش را از دست داده است و جدي گرفته نمي شود. به حساب نوشته‌هاي رمانتيك و لوس دختران دم بخت دبيرستاني گذاشته مي‌شود كه بعد از گذشتن آن سن خاص خودشان هم از مرور و خواندن دوباره‌ي آنها خنده شان مي‌گيرند حال آن‌كه تعداد بسيار زيادي از نوشته‌هاي خيلي خوبي كه من حد اقل در انبان خاطرات خودم از دوره جواني دارم، به همين نوع چيزها مربوط مي‌شود. چه آنوقت‌ها كه تازه به وادي خواندن گام نهاده بوديم و نوشته‌هاي "پرويز خرسند" را مي‌خوانديم. چيزهاي مثل "برزيگران دشت خون" و "آنجا كه حق پيروز است"  و چه وقتي كه اندكي بزرگتر شديم و با نوشته‌هاي استاد محمد رضا حكيمي و گفتگوهاي تنهايي مرحوم دكتر علي شريعتي و خصوصا كتاب شگفت كوير و هبوط در كويرش آشنا شديم و يا بعدها ترجمه‌كارهاي جبران خليل جبران را خوانديم و چه حتي اين روزها كه گاهي هوس مي‌كنيم از عرفانيات پائلو كويلو و باقي عارفان عصر مدرن چيزهاي را مرور كنيم. كه همگي به نوعي كارهاي است در همين حوالي. درست است كه امروزه همه‌ي آن محبوبين ديروز در ديدگان خود من هم ديگر آن رنگ و لعاب سابق را ندارند اما باز نمي‌توانم ارزش هنري و ادبي شان را انكار كنم. بهرحال هركدام از آنها در جاي خودشان و براي گروهي از مردم جاذبه دارند و مي‌توانند پله‌ي انتقالي باشند به سمت متون هنري‌تر. تمام حرف اين است كه نويسندگانشان چيزي براي گفتن داشته باشند. از معاصرين كه بگذريم فكر مي‌كنم در ادبيات كلاسيك ما نيز خيلي از متون ادبي نثر از همين نوع چيزها باشد. از شطحيات پراكنده‌ بگير تا مناجاتهاي خواجه عبدالله انصاري تا نامه‌هاي عين القضات همداني و مقالات شمس تا فيه ما فيه مولانا و سوانح العشاق احمد غزالي و بسار و بسيار نوشته‌هاي ديگر كه همگي نه شعرند و نه داستان. پس لابد قطعات ادبي‌اند چيزي ميان شعر و مقاله و داستان و بسيار شعرتر از ديوانهاي مرسوم و رايج شاعران حرفه‌اي سبك خراساني و عراقي و هندي. اما خوب اينها چه ربطي به كه كتاب ها داشت؟ مثل اين‌كه سخن در تعيين قالب اين كتاب بود كه بحث كشيد به اين‌جا. بلي مي‌خواستم مقدمه چيني كنم كه اين كتاب هم به ظاهر چيزي است از قبيل شطحيات و البته شطحي معاصر.

تا يادم نرفته بگويم كه چند سال قبل احمد عزيزي شاعر معاصر ايراني نيز با اين نام كارهاي كرده بود و چندين كتاب ساخته بود، كار عزيزي البته با تكيه‌ي بسيار زياد بر بار صوري كلمات و تصاويرحاصل آمده از كنارهم نشيني تركيبها جدول ضربي و جملات خيال انگيز ساخته شده بود كه مدتي تازگي خودش را داشت ولي در مجموع راهي به دهي نبرد و از رونق افتاد. شطحيات جنيد اما از اين نوع نيست زيرا تكيه‌ي اصلي جنيد در اين كتاب نه برلايه‌هاي اول و دوم  زبان كه بر لايه‌ي سوم زبان است و در آن بيشتر از آنكه زبان كاركرد آلي داشته باشد اصالت دارد  و نيز خيال و عاطفه نقش برجسته‌اي را ايفا مي‌كند. در كار عزيزي در مجموع، مفهوم مد نظر شاعر را راحت‌ مي‌شد از لابلاي چند استعاره و مجاز بيرون آورد. موضوع اغلب آن نوشته‌ها مسايل اجتماعي و سياسي بود. هرچه بود چيزي بود در سطح ولي در كار جنيد به راحتي نمي‌توان به مفهوم و ما في‌الضمير نويسنده راه يافت كه نوشته اغلب سر به نماد و سمبل و رمز مي‌زند و اين رمزگشايي البته به سادگي ميسور است. در مجموع نوآوري در صورت زبان در كار عزيزي بيشتر بود. اما در همان حوزه ي الي زبان و به نظر مي‌رسد كه كار نويسند‌ه‌ي كتاب ها نوعي اصالت دادن به كلمه است.

از آنجا كه اين قالب در ادبيات ما هنوز موقعيت روشني نيافته لذا نقد و برسي آن هم با دشواري همراه است و ما نيز قصد نداريم آن‌ را نقد كنيم. اما از باب آشنايي بيشتر خوانندگان مي توان گفت كه به طور كلي در خوانش اين كتاب اين چند لايه از شخصيت خواننده به تكاپو مي‌افتد:

1-   لايه‌ي تعقلي: به اين معني كه خواننده فكر مي‌كند حرفهاي نويسنده از قبل حرفهاي فلسفي است. سعي مي‌كند تا با استفاده از خرد عقلي و اندوخته‌هاي اكتسابي خودش چيزي را از دل آن به‌دست بياورد. مانند اما بعد اندكي كنكاش به اين نتيجه مي‌رسد كه با تكيه بر اصطلاحات كدام فلسفه‌ي خاص نمي توان به دل اين نوشته راه برد. مانند اين تكه:

" تناهي نسيان است. نمي شود تناهي را جز با نسيان فهميد. نسيان آن سوي فراموشي است: زماني كه حتي از ياد بردن را از ياد مي‌بري و تناهي طولاني تر از پايان است. و دوباره تناهي نسيان است. هرچيزي كه هست هست. و با بودن و هستن فهميده مي‌شود. هرچيزي همين كه بود از اول بوده است و تا آخر هم خواهد بود و ادامه خواهد يافت. اما تناهي: آن كه قرار است نباشد جز با بودن و فراموش كردن فهميده نخواهد شد. وقتي من بودن نيستم نسيانم. و وقتي نسيانم تناهي‌ام. و وقتي تناهي‌ام نيستم تا بياد آورده شوم و يا فهميده شوم(4)

2-   لايه ي اسطوره‌اي:" هزارها سال است كه كنار تپه نشسته اي و آيينه‌اي را به دست گرفته اي تا روزي پر پرنده‌اي كه سيمرغ را ديده از آن‌جا عبور كند، و شدت هوايي كه در پر دارد  را در آيينه ببيني. هزار سال است كه از آن‌جا تكان نخورده اي و پرنده‌اي هم از آن‌جا نگذشته است. و يا اگر هم گذشته از فرط محو هيچ در آيينه نمانده است..."(5)

3-   لايه‌ي داستاني: " پروانه‌ي چوبي به كناري افتاده، ديگر منقار پرنده نمي‌خواند و زمان هم كه دارد به كندي مي گذرد. پرنده تا همين چند دقيقه‌ي پيش ما را مشغول مي‌ساخت. پروانه‌ي چوبي هم مي چرخيد. كودكان هم درآن طرف داشتند با ماسه قلعه و قصر مي‌ساختند، بعضي شان هم آبتني مي‌كردند و بعد روبه آفتاب سرودي با چشمان بسته مي‌خواندند و مي‌خوابيدند..."(6)

از لايه‌هاي شاعرانه و روانشناسانه كار مي‌گذرم و تا به اطاله كلام دچار نشده ام بگويم كه گاه گاه درروايت و توصيفهاي اين كتاب به استفاده از تكنيك جريان سيال ذهن برمي‌خوريم و در گذر از واقعيت و در هم آميزي مرزهاي خيال و واقع به متن هاي تامل برانگيزي مي‌رسيم كه علي رغم تريد و حيرت در راه نبردن به مفهومي روشن از آن ما را به خواندن چند باره كار ترغيب مي‌كند. هرچه باشد نوشتن و چاپ كارهاي از ا ين دست مي‌تواند در رشد ادبيات كشور ما مؤثر باشد. براي جنيد روزهاي خوش و پرباري را آروز دارم.

 

پانوشتها:

1-     ها، ص،

2-     همان، ص،376

3-     همان

4-     همان، ص، 215

5-     همان، ص، 126

6-     همان، ص،128

7-    

 



 
 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٢  

 

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد..

 

وبلاك تازه به‌ رزو شده‌ي‌ باغچار در اولين پيام‌هاي خودش از دوستي به نام بلال كهدستاني، اين پيام را ثبت كرده بود:

  ... «باری ، نويسنده ای شمارا مورد ملامت قرار داده بود که تعبير ( رند) را برای محترم جناب استاد رهنورد زرياب بکار برده ايد ، وی استدلال کرده بود که در هيچ دانشنامه ای ، رند ، به معنی ، نان به نرخ روز خوردن و گاه از کتاب « سرمايه » وگاه از« قرآن » به نفع نظر خويش سود جستن ، نمی باشد ( نقل قول مفهوم ونه الفاظ ). البته من پاسخ شمارا به اين ايراد هانديدم . اگر لازم بود اين ارادتمند را از فيضان دانش خويش ، برخوردار کنيد . سال نوی نکو و سرشار از شادی داشته باشيد . با احترام. بلال کهدستانی»

به كمك جناب بصير احمد حسين زاده به آن نوشته دست يافتم. اين‌هم آن تمام آن نوشته:

 

پاسخی به ترهات يک طلبه مديحه گوی!

ملالی پاييز(پوپل)

 

«استاد زرياب ، شخصيتی رندانه دارد که بيش از هر عالم و روشنفکری ميتواند، برای افغانستان ، مفيد باشد ومشکلات را از دوش اين کشور ، بردارد، متاسفانه، روشنفکران ازين قضيه غافل اند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد ، استاد زرياب است.»(از فرمايشات حجت الاسلام مظفری)

در کشور ما ، سه دهه ، اشغال بيگانه ، نسلکشی ،مهاجرت وناامنی، مجال اندکی برای استمرار فرهنگی، پژوهش فرهنگی وتبادل فرهنگی گذاشته است؛ قلم بدستانی که آن سوی مرزها بوده اند ، بويژه در کشور های ايران وپاکستان ، زيسته اند ، واکنون يا به کشور باز گشته يا در باره نويسندگان نسل ديروز وطنی ، گپ ميزنند، گاه چندان از مرحله دور اند که تو گويی در باره کافکا و ماکسيم گورکی صحبت ميکنند. آنان، بخصوص چيزنويسا ن خزيده در جزيره اسلامی ايران که تحت نظر حوزه های علميه، سپاه پاسداران و استخبارات آن کشور به نان ونوايی رسيده اند، نويسندگان ايرانی را خيلی بهتر از قلمزنان وطن ميشناسند، ازان است هرگاه ، کاظمی ، قدسی ومظفری در مورد مثلا محمدتقی بهار يا علی معلم صحبت ميکنند ، اندک تماسی با واقعيت دارد، اما اگر در باب مثلا خليل الله خليلی يا فارانی يا زرياب ، داد سخن ميدهند آن وقت « خر بيار ومعرکه بارکن!» اين آقايان که در محيط ايران سخن سرا ، شده اند، هرچند گاه در شان امام زمان، امام خمينی يا آيت الله خامنه ای ، مديحه های اغراق آميز، سروده اند، بی پروا ، پر از مبالغه ، تملق وخاکساری، اکنون ديگر به اين بيماری کم علاج اغراق گويی، مبتلا شده اند ، درين روز ها وقتی يک طلبه سابق حوزه علميه مشهد برای يک داستان نويس وطنی، منبر رفته است ، نکته ها وبدعتهای تهوع آور درميان ميکشد. ايکاش اين پروردگان حوزه های علميه به همان شاعری ، اکتفا ميکردند، به نقد ونظر رو نکرده وبی خريطه فير نميکردند. بت تراشی ، نقد های بازاری ومحفلی، حاکم ساختن سيستم امام وامت در ادبيات ، کار های است که در سرزمين افغان ها کمتر خريدار دارد. گمان ميبرم آنان متوجه شده اند، در کشور بی در وپيکر افغانستان در حال حاضر ، جاسوسان کشور های همسايه و  دول دورو نزيک ، عاليترين منصب های سياسی را غصب کرده اند ، در عرصه فرهنگ حتا در سطح رييس دانشگاه، «گماشته »خارج، ديده ميشود، خوب ازکجا معلوم است که اين کرسيها و رتبه ها به حزب اللهی های باز گشته از ايران سپرده نشود، خاصتا شاعرانی که سياست ورزی هم بلدند.( چندی پيش جناب کاظمی در صفحه انترنتی اش که قرار بوده يک صفحه ادبی باشد، جوانان رابه کمک پايتخت لبنان وجنگ با اسراييل دعوت کرد)، : اينان همان مبلغانی هستند که در دوران درگيری جنگ خمينی وصدام، جوانان کم سن وسال يک قوم خاص افغانستان را در خط مقدم جنگ ايران وعراق می فرستادند وآن را جنگ حق عليه باطل می خواندند، درهمان حال که کشور خود شان در چنگال خرس قطبی بسر می برد! ادبياتی که اينان برايش سينه ميزنند ، در خدمت مذهب است ومذهبی که اينان گرويده اويند، بقچه بردار سياست است!

اما حجت اسلام مظفری ، استاد زرياب را چگونه کشف کرد؟ اين مقوله را شنيده ايد که مريد کم سواد، مراد کم سواد، پيدا ميکند! گمان ميبرم استاد زرياب ، در حد يک نويسنده معمولی ،ميتواند مطرح باشد،نويسنده ايکه ، چيزهای به اسم داستان نگاشته، اما اغلب اين داستان گونه ها ، بخاطر طرح سست و آبکی، سخت مهجوراند ومعيوب. شماری ديگر ، به موجب، گزينش ديدگاه همه چيزفهمی نامحدود،معلومات فروشی های مزاحم وتکرار صحنه ها ، آدمها وروايت ها ، بشدت منطق گريز اندومبهم.

شک دارم با اين محفل بازيها ومديحه سراييها بتوان برای ايشان، اعتبارو آبروخريد، جالب است که «نويسنده بزرگ» ما مصرانه به اين محافل ، دل خوش کرده اند وژست وقيافه فيلسوفان يونان را بخود گرفته اند! واما بر اساس راپورتاژی که از يک محفل کوچک در آريايی چاپ شده گويا ابوطالب مظفری فرموده اند« استاد زرياب ،شخصيتی رندانه دارند، وتنها کسی که اين ويژگی را دارد، استاد زرياب است..۱.»

يعنی ، هر آيينه، نويسنده ای که درسی سال اخير با رژيم های سياسی گونه گون سازگاری وهمياری داشته، و به اصطلاح ، نان را به نرخ روز می خورده ، « رند» بوده است. به همين سادگی!

نويسنده ای که در سياهترين دوره تاريخ وطنش ، قلم را به اجنبی ، فروخته است «رند» بوده، به همين سادگی! نويسنده ای که شايد از تصرف کشورش بوسيله خارجی ، راضی بوده ، چه درين بحبوحه ، موتر سرکاری سوار می شده، مقا ومت ملی را بباد تمسخر می گرفته،در لهو ولعب به اصطلاح روشنفکرانه ،غرق بوده ، تاحدی که باری در يک نشست ميگساری وقمار خانه گی ،سرمبارکش را شکستانده وهفته ها با فرق بنداژ بسته به و ظيفه می رفته، فقط « رند » بوده است!

شخصيتی که بخاطر حفظ جاه ومقام ، هويت ملی ونژادش را کتمان ميکرده، در مجامع خاص وعام برای تاييد نظراتش به مقولات رهبران سوسياليزم علمی بويژه احسان طبری، استناد می جسته ، ودر فرجام پس از سقوط دولت داکتر نجيب «خوابنما» شده ، ناگهان مسلمانی معتقد گرديده، وشروع کرده به لعن و طعن وتوهين عليه حزب ديموکراتيک خلق وارکان آن، وبه رسم امام خمينی سرود« اسلام عزيز» را به خوانش گرفته، « رند» بوده است! به همين دل انگيزی! کجاست خواجه حافظ شيرازی که مفهوم جديد رند را در می يافت وبه درگاه خداوند ، استغفار ميکرد!

به خاطر روشن شدن مفهوم تاريخی واصطلاحی رند، سری به يکی ، دو مرجع معتبر ميزنيم:

رند( باالکسر) : منکری که انکار او در امور شرعيه از ، زيرکی باشد نه از جهل.( غياث اللغات)

رند: هوشمند، هوشيار. آن که با تيز بينی وذکاوت خاص ، مراييان وسالوسان را چنانکه هستند، بشناسد( لغتنامه)

پانويس : (۱) قصه گوی کابلی ، کام پرسی زبا نان را با «قند پارسی » شيرين کرد. محمد صادق دهقان

 

 

من اما اين پرنده نشين سخنگوي را نمي‌شناسم. راستش شك دارم كه اين نوشته از قلم يك بانو تراويده باشد. ادبياتش خيلي پرخاشگرانه و نزديك به سبك مردان غيور افغان است. گذشته از اين من تا كنون با زن جماعت رفتار خوشي داشته‌ام و دوست ندارم اين حسن سابقه به‌خاطر چند فحش كه به تعبير شيخ سعدي از قبل طيبات است خراب شود. اما از باب اطلاع رساني، ماجرا را اينجا منعكس كردم تا آنهايي كه تا كنون به طور كامل در جريان ماجرا نبوده اند مطلع شوند. و از طرف ديگر اگر ملالي پاييز پوپلي هم و اقعا وجود دارد از زبان اين شاعر بهش مي گويم كه:

بر لب بام برآ گوشه‌ي ابرو بنما

روزه داران جهان منتظر ماه نواند

تا با آشنايي بيشنر باب گفت‌و گوي شفاف‌تر فراهم آيد.

اما اصل آن مطلب كه باعث اين ما جرا شد اين بود كه خانه‌ي ادبيات افغانستان طبق سنت چند ساله‌ي خود مي‌خواست درجهارمين جشنواره‌ ادبي قند پارسي از شخصيت و آثار فرهنگي ادبي استاد رهنور زرياب تجليل كند، از من نيز ياداشت كوتاهي در باره‌ي استاد خواسته بود. اين ياداشت در بروشور اين جشنواره به چاپ رسيد:

 

رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين

 

ما در تاريخ فكري – فرهنگ خود ، كاراكترهاي بسياري را مي‌شناسيم. از تيپ زاهد و عابد گرفته تا فقيه متشرع. از فيلسوف عقلگرا تا صوفي اشراقي. هركدام از اين تيپ ها نمونه‌هاي عيني بسيار قدري نيز دارند كه هركدام در جاي خود قابل ستايشند و برا ي گروهي از مردم اتوريته دارند. اندكي جسارت با مقداري بي‌انصافي لازم است كه كسي به راحتي بتواند در ميان اين كاراكترها دست به انتخاب قطعي بزند و از كنار بقيه بي‌تفاوت بگذرد. به عنوان مثال ، خيلي ساده نمي‌توان از دو برادر فاضل؛ يعني امام ابوحامد محمد غزالي و خواجه احمد غزالي، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن‌گاه با خيال آسوده رفت و گوشه‌ي نشست. بسته به شرايط روحي و فكري، ممكن است فردي ، مدتي يا تمام عمر به يكي از اين تيپ‌ها بيش از ديگران گرايش نشان بدهد.

اما تيپي كه اين روزها براي شخص من ، اتوريته‌ي فوق العاده نيرومندي دارد، «رند» است ؛ همان‌كه خواجه شمس الدين حافظ در آثار و رفتار خودش معرفي كرده است. خيلي با حال و هواي شخص من در اين زمانه جور است. شايد اين به خاطر مشابهت و نسبتي باشد كه زمان و زمانه‌ي ما كم و بيش با زمان حافظ پيداكرده است. اين كه رند حافظ چه مشخصه‌هاي دارد، مقال را طولاني مي‌كند، اما من بيش تر به اين چند ويژگي آن نظر دارم:

رند، گرانجان و عبوس نيست. اهل تعصب و تخطئه نيست، اهل تساهل و مداراست. اهل فرهنگ و فضل است، اما فضل فروش نيست. تلخ اميدوار است. وفا مي‌كند و ملامت مي‌كشد و خوش مي‌باشد. با مصلحت بيني ميانه‌اي ندارد. اين‌ها برخي از خطوط اساسي حافظ در ترسيم آناتومي رند است.

حال بعد ازاين مقدمه‌‌چيني فضل فروشانه مي‌خواهم بگويم كه من برخي از اين خطوط را در سيماي استاد اعظم رهنور زرياب به وضوح مي‌بينم. آن چه از شخصيت ايشان در بدايت نظر چهره مي‌نمايد و در نهايت نظر به تصديق مي‌رسد، اين است كه ايشان پيش از آن‌كه يك نويسنده و اديب و عالم باشد، رند است. اين جنبه از شخصيت ايشان البته بيش از آن‌كه خودش را در قلم و آثار مكتوب ايشان نشان بدهد، در سلوك عملي و ادبيات شفاهي‌اش جلوه‌گر است. در آثار مكتوب ايشان اعم از داستان و مقالات تحقيقي، بيشتر سيماي يك اديب خوش‌فكر و پاكيزه نويس و ظريف جلوه دارد.

سخن آخر اين‌كه ما در زمانه‌ي خود بي شك به شاعر و اديب و نويسنده و عالم نياز داريم. اما به رند بيش از همه نيازمنديم و به همين دليل به شخصيتي چون زرياب نيازمنديم. بايد از ايشان در كنارايشان نشست و گذشته از دانش ادبي‌اش رندي آموخت.

  

 

موضوع اين ياداشت كوتاه، البته چندي بعد تو سط نگارنده در سخنرانيي ايراد شده در محفل بزرگداشت استاد، كمي تفصيل يافت و در آن به سرنوشت برخي از روشنفكران معاصر در كشور ما اشاره شد كه با رسيدن به مقام و منصبي، تمام راسايل فرهنگي و خصايل روشنفكري شان را مانند لباسي از تن كنده‌اند و به كناري نهاده اند. و البته با مثالهاي چندي برخي از رندي‌هاي استاد زرياب را در اين چند سال حضور مجدد‌شان در كابل نشان دادم. من متاسفانه تمام آن سخنراني را در اختيار ندارم و الا اينجا نقل مي‌كردم. شايد اگر جناب قاسمي آنها را ضبط نموده باشد در آينده اين كار ميسر شود. برخي از جرايد و سايت‌ها جسته گريخته همراه گزارش محفل فرازي از آن سخنراني را نقل به مضمون كرده بودند. كه استناد خانم ملالي نيز گمان مي‌كنم به آن نقل‌هاي پراكنده باشد تا آن ياداشت كوتاه و يا خود متن سخنراني. 

البته بعد از آن محفل اعتراضات برخي از روشنفكران  و مقامات حاظر در محفل را به واسطه شنيدم كه گمان كرده بودند سخنان من كنايي بوده و نيش داشته و نيشش هم متوجه مقام آنها بوده است. اما حقيقت اين است كه من در آن ساعت نظر به فرد خاصي در مجلس نداشتم دليلم هم اين‌است كه آن ياداشت كوتاه را من حدود يكماه قبل از آن سخنراني نوشته بودم و معلوم است كه در آن زمان نمي‌دانستم در آن محفل چه كسي از مقامات حضور خواهند داشت تا سخنانم را به مناسبت حضور ايشان نيش‌دار بسازم. از اين گذشته در آن محفل اصلا قرار نبود من صحبت كنم. از شانس بد من سخنرانان اصلي نيامده بودند. دوستم سيد ضيا قاسمي نيم ساعت قبل از دايرشدن جلسه  به من گفت كه سخنراني داري. من ‌هم از باب اجابت حرف ايشان و اضطرار مجبور شدم موضوع همان نوشته را با تفصيل بيشتري موضوع صحبت خودم قرا ر بدهم. بيش از اين البته راه اثبات اين حقيقت مكتوم را ندارم. جز اين‌كه از زبان حضرت مولانا بگويم كه:

ورر زجالينوس اين قول افتريست

پس جوابم بهر جالينوس نيست

يعني ما جراي آن حرفها اين بود كه گفته شد. از اين گذشته من نظرم آن بوده است كه گفته‌ام و آن گفته را نيز به آدرس خاصي پست نكرده ام . اما اگر احتمالا كسي خودش را مصداق اين گفته‌ها مي‌داند خوب چه چاره و اگر نمي‌داند پس سخن من هم براي او گفته نشده است.

اما در باره‌ي فرمايشات خانم ملالي پاييز پوپل من كدام حرفي ندارم. زيرا لب سخن ايشان اين چند ادعا بود كه در واقع هيچ‌كدام از آن‌ها جواب بر نمي‌دارند.

1-   اين‌كه نظر ايشان در باره‌ي استاد زرياب چيزي ديگري است، خاص خود ايشان است و به من مربوط نمي‌شود. چنان‌كه نظر من نيز خاص خودم است. و مخاطبان ما نيز حتما برداشتهاي خاص خودشان را دارند. نه رند آن‌قدر كلمه‌ي واضح‌المفهومي است كه بتوان با مراجعه به چند لغت‌نامه فهمش كرد و نه رندي استاد زرياب از قبيل علم و دانش ادبي ايشان است كه با مراجعه به كتاب‌هايش بتوان استدلال كرد كه في‌المثل ايشان رند هستند يا خيير. اما آن بخش از سخنان ايشان كه توهين به شخصيت استاد بود چيزي است كه بايد به دادگاه وجدان حواله كرد و فكر نمي‌كنم هنوز نيروهاي ايساف براي ما چنين دادگاهي را داير كرده باشند. 

2-   نظر ايشان در مورد من و تعدادي بسياري از هم‌وطنان مهاجرم كه در اين سالها در ايران زندگي كرده‌ايم نيز سخن تازه‌اي نيست. ورد زبان ايشان و امثال ايشان است. ادبيات شايع اين چند دهه‌ي اخير در كشور ما بوده است  و تا مدتها نيز خواهد بود. من هرچه سعي كنم نه مي‌توانم آن را ابطال منطقي كنم و نه مي‌خواهم خودم را درگير اين‌گونه اباطيل نمايم. تنها كاري كه مي‌توانم انجام دهم اين است كه  از توهينات و اتهامات ايشان در مورد خودم ب‌گذرم  كه دنيا دار گذر است.

اما اين نوشته برخي نكات اجتماعي و فرهنگي دارد كه در آينده اگر حال و حوصله بود به ترتيب به آن‌ها خواهم پرداخت.

خلاصه كلام اين‌كه:

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سياه

هزار شكر كه ياران شهر بي‌‌گنهند

 

 



 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤  

 

بار ديگر ما به قصه آمديم...

 

ماجراي من و اين خانه:

 

دوستاني كه گاه و بيگاه از سرمهرباني به اين خانه پانهاده اند1 مي‌دانند كه اين درِ به مدت يكسال بسته بود. و به قول معروف از « موريش دود بلند نمي‌شد2».آخرين ياداشت من همان اجابت درخواست دوست عزيزم جناب هاتف بود - خداوند حافظ خانه‌اش - اما هرچه بود حكايت از ديده رفتن بود نه از دل رفتن كه هرروز به دنبال آن حال و هوا بودم كه جاروب بهانه بدستم بيفتد و بيايم حد اقل به پاس حرمت آن بزرگواراني كه پيامهاي دوستي شان آذين‌بند در و ديوار خاك گرفته اين خانه است، گرد و خاكي بكنم. اما حال و روزم دراين يكسال گذشته‌ چنان بود كه اين اندك مجال نيز دست نمي داد. مجال كه مي‌گويم لابد دوستان فعّال ما  فكر مي كنند كه البت من نيز مانند خودشان سخت گرفتار كار و فعاليت بوده‌ام. نه حقيقت اين بود كه ناخوشي مزاج و نداشتن دل و دماغ باعث اين هجران بود. اما هرچه به سالگرد اين تعطيلي نزديك‌تر مي‌شدم شوق اين باز آمدن بيشترمي‌شد. تا اين‌كه در اين روزهاي آخر دو واقعه اتفاق افتاد كه در حكم همان بهانه بود.

واقعه‌ي اول فعّال شدن تعدادي زيادي وبلاك تازه توسط شاعران و نويسندگان جوان جلسات شعر و قصه در ايران و خصوصا مشهد بود. كه خواه نا خواه آدم را وادار مي‌كرد هفته‌اي يكبار هم كه شده سري به اين وبلاكها بزند. ديدم خودت خانه نداشته باشي و به درخانه دوستان مدام بروي هم چندان وجهي ندارد. عامل دوم سفري بود كه يكي دوهفته‌ پيش در ركاب مولانا حسين مجاهد ثم الحيدربيگي دامت توفيقاته، به شهر قم داشتيم  كه مشروح اتفاقات اين سفر را عزيزم صادق دهقان كه از نازنينان روزگار است در وبلاك خودش آورده است. در اين سفر دهقان از طرح اعتراف شب يلدايش تبليغات كرد. ديدم كه بد نيست ما نيز به اين بهانه مشقهاي از ياد رفته نويسندگي مان را تكرار كنيم. اين بود كه چنين شد.

اما تا آمديم كه اين نوشته‌ي كوتاه را بگذاريم ديديم در خانه بر روي خود ما بسته است. هركاري كرديم باز نشد كه نشد. دست به دامان معمار آن يعني وحيدالله عباسي شديم كه به راز و رمز ساخته‌ي خودش واقف‌تر است.  پيام رسيد كه مشكل در خانه نيست در صاحب خانه است. احتمالا ويندوز ميندوزم مشكل دارد. همين اتفاق كوچك كافي بود تا اين عزم نا جزم شده‌ي ما تا اين بر سال سست شود. تا اين‌كه آن مشكلات هم بر طرف شد و سرانجام توانستيم با اين مطالب نا روز‌آمد اين خانه را به اصطلاح به روز كنيم .

اما علت اين‌كه اين مطالب نا روزآمد را گذاشتم هم اين بود كه عزيزاني مانند صادق دهقان و سركار خانم زهرا زاهدي گمان نكنند كه ما به قول مان وفا نكرده ايم.

 

 

آلهمّ مولايَ كم من قبيح سترتهُ3

 

پيش از بازي

 

وقتي صادق جان - كه گفتم از نازنينان روزگار است - از كم و كيف طرح اعتراف يلدا در وبلاك خودش مي‌گفت؛ زياد مكاشفه‌ي ذهني لازم نبود تا به اين نتيجه برسم كه مرد اين ميدان نيستم زيرا هنوز در سراي خود اندك سرمايه‌اي از تعلق به رد و قبول عامه را مي‌ديدم و نرسيده بودم به مقامي كه مثلا شاعر مي‌گويد:

چون در سرا نداري سرمايه‌ي تعلق

آن شب كه آتش افتد در خانه ماهتاب است

اما جان كلام اين است كه من از ميان جمله اسما و صفاتي كه مسلمين خداوند شان را با  آنها مي‌خوانند، «ستاريت» حضرتش را خيلي ملموس و قابل تصديق يافته ام ، يعني به آن خيلي دمخورم. حال با اين و ضع چكار است كه بيايم با دست خود آن پرده‌ي مبارك زندگي‌ساز را بسوزانم. اين بود كه با طرح قضيه‌ي اعترافات جوانه‌ي يك پرسش در ذهنم قد كشيد. پرسش اين بود كه چه مي‌شود كه كساني سر بي‌درد سر خويش به درد افكنده و مي‌آيند دل به چنين كاري مي‌دهند و  بدون كدام اجباري ازعيوب اخلاقي و لغزش‌هاي عملي شان سخن مي‌گويند و چيزهايي را كه مردم با هزار حيله‌مي‌پوشند اينان برآفتاب مي‌افكنند؟ گفتم  لابد علتي پشت اين كار است و دليلي در پي دارد. اين بود كه بعد از پيشنهاد طرح دعوت از طرف بانو زهرا زاهدي‌ رضي الله عنها، مخالفت نكردم و گفتم به شرطي در اين ميدان وارد مي‌شوم كه به قول علما، بحث ما ثمره‌ي علمي و عملي در پي‌داشته باشد و الا كاري لغو است و من نيز از آناني هستم كه لاف عقل مي زنم پس اين كار كي كنم؟

اما بعد ازآن كه تعدادي از به اصطلاح اعترافات جوانان معاصر را در وبلاكهاي‌شان روئت كردم. سوال ديگري نيز بر آن سوال قبلي افزوده شد و آن اين‌كه چرا ما كه هنوز هم به لحاظ هنجارهاي اجتماعي و فرهنگي و نيز خصوصيات روحي به آن مرحله‌از قدرت روحي و شجاعت اخلاقي نرسيده ايم كه دست به چنين رسكي بزنيم؟  ازاين مجال‌هاي به ظاهر معنوي و خود انگيخته نيز سكوي پرشي به نفع نفس اماره‌ي خود مي‌سازيم و به جايي اينكه با اين اقرار به ذنب خود مثلا به آرامشي برسيم و با استعانت از ذكر«ظلمت نفسي» رابطه‌مان را با خود و خلق اندكي تصحيح كنيم اين فرصت را نيز صرف خاك پراكني بيشتر براي گم شدن سيماي واقعي خود مي‌كنيم. و بذر بسياري ديگر از ابهامات و نفاقها را دور و بر شخصيت مان مي‌پاشيم. خلاصه كلام اين‌‌كه ما آدمها از هرچيزي نبايد قصيده‌ي بلندي براي ستايش از خود بسازيم. حتي از اعتراف به كاستي‌هاي خود.

پرسشي ديگري كه از لابلاي اين دو پرسش قبلي طرح شد اين بود كه ديدم بسياري از دوستان بدون اين‌كه اصولا موضوع براي شان ايضاح كافي يافته باشد وارد گود شدند و آش شله قلمكاري را تحويل دادند كه در جاي خودش قابل برسي است. مثلا تا آن‌جا كه من مي‌دانم كلمه‌ي اعتراف ربطي به اخلاق كريمه‌ و اعمال ممدوحه‌ي آدمي ندارد. يعني في المثل اگر كسي به ‌صراحت بگويد: « من دروغ نمي‌گويم»  يا نه، اندكي عبارت را اصلاح نمايد و بگويد: « من از آدم دروغگو بدم مي‌آيد»  اين هردو حالت را اعتراف نمي‌گويند. اعتراف بايد در رابطه‌ با چيزي از مقوله‌ حقوقي جرم و مقوله شرعي گناه باشد ونيزنبايد چيزي از حوزه‌ي طبيعت‌ و خصلت‌هاي جبلّي آدمي باشد. مثلا اينكه‌ يك آدم ذاتا ترسو است و شجاعت ندارد، او نبايد اين خصلت را براي خودش گناه تلقي كند. نكته‌ي بعدي اين‌كه اين اعترافات در حوزه امور اختياري انسان باشد. مثلا چيزي مثل مقوله‌ي عشق نمي‌تواند داخل در موضوعات اعتراف باشد. اين‌كه دوستان ما اغلب، عشق را يكي از موارد محوري اعترافات خودشان قرار داده بودند و با آن مانند جرم و گناه رفتاري نا خوشايند داشتند نيز سخن ديگري است كه خود آن مي‌تواند يكي از موضوعات مورد بحث اين نوشته باشد. مگر اين‌كه عشق به حوزه روابط جنسي كشيده شده باشد كه خودش حرف ديگري است.

حال با توجه به آنچه گفته شد من چند موضوع را با خوانندگان اين نوشته در ميان مي‌گذارم و در قدم اول از دوستاني كه دعوت‌شان خواهم كرد و درقدم بعد از تمامي دوستاني كه به نوعي در اين سلسله‌ي ارجمند قرار گرفته ‌اند دعوت مي‌كنم كه هركدام از زاويه‌ي تخصص شان به تبين و تشريح اين موضوعات بپردازند.

1- ارزش تربيتي و معنوي سنت اعتراف تا چه مقدار است و آيا اصولا چنين ارزشي بروي مترتب است يا نه برعكس است.

2- چه علل و عواملي باعث طرح و ترغيب جوانان اين روزگار به سمت چنين موضوعاتي مي‌شوند.

3- چه عواملي سبب مي‌شود كه با وجود داوطلب شدن در چنين ميداني باز نتوانند چنانكه بايد حرف بزنند و باز مجبور مي‌شوند دست به خودسانسوري بزنند؟

4- سابقه‌ي اين سنت در فرهنگ ما چگونه بوده است؟ آيا ما نيز معادلهاي براي سنت اعتراف داشته ايم يا نه؟ نسبت ميان اين سنت و سنتي كه صوفيان ملامتيه براي خودشان داشتند چگونه است؟

5- به‌فرض كه تعدادي هم پيدا بشوند كه شجاعت اعتراف نيز داشته باشند؛ اين عمل چه كاربرد اجتماعي يا فردي و يا بهره‌ وري نظري مي‌تواند داشته باشد؟

6- چه مقدار احتمال دارد كه اين انگيزه در ميان قشر سياستمداران  و ديگر اقشار جامعه ‌ما  نيز مطرح باشد و آنها نيز گاهي دغدغه‌ي اعتراف داشته باشند.

7- اگر قرار باشد روزگاري مردم ما در دادگاه تاريخ يا وجدان برتر خودشان بخواهند اعتراف نمايند، بزرگترين اعترافات اجتماعي و سياسي‌اش در اين سه دهه‌ي اخير چه خواهد بود؟

 

پانوشت:

1- - ابتدا نوشته بودم «سر زداند» بعد عوض كردم به اين دليل كه احساس كردم كه اين تركيب كمي خودخواهانه است. با توجه به اصطلاحات موجود در زبان فارسي، مانند با سر آمدن و سر به ديوار كسي كوفتن و سر ارادت نهادن و باقي تركيبات آن كه همگي به نوعي نشان ارادت است.

حضرت بيدل گفته است:

همه كس كشيده محمل به جناب كبريايت

من و خجلت سجودي كه نكرده ام برايت

نه به خاك در بسودم نه به سنگش آزمودم

به كجا برم سري را كه نكرده ام فدايت

اين است كه به گمان من اگر كسي بگويد سري به خانه‌ي ما نمي‌زني با اين‌كه قصدش تخفيف طرف نيست اما نا خود آگاه چنين مي‌كند. 

2 موري در لهجه‌ي هزاره‌ها يعني دودكش و از موري كسي دود بلند شدن نشانه‌ي ادامه‌ي زندگي در آن خانه است. نمي‌دانم شايد فارسي باشد و با مور ارتباط داشته باشد يعني چيزي كه شبيه خانه موران است. با وجه شبيه باريك و تاريك بودن آن. به قول قايل:

ملاي نا ملا طالي مره ديد

از موري توخانه جاگي مره ديد

از موري توخانه جاگه چه باشد

اناراي سر سينه‌ي مره ديد

لعنت برشيطان رجيم. در اين دوبيتي «طالي» همان طالع است و «توخانه» نيز در حكم اتاق پذيرايي امروز است و «جاگه» نيز رختخواب معني مي‌دهد كه بگذريم.

3- پاره‌‌اي از دعاي مشهور كميل، منسوب به امام علي عليه‌السلام كه معمولا شبهاي جمعه خوانده مي‌شود. اين دعا در ساختار بياني  و معارف معنوي خود از چنان اوجي برخوردار است كه حقيقتا آدم باور مي‌كند كه بايد از روح بزرگي چون علي سر زده باشد. من هرچند از آن جمله آوليايي هستم كه دهان از دعا بسته دارند و به خيلي از دعاهاي موجود چندان اعتقادي هم ندارم ولي حقيقتا هروقت اين دعا را مي‌خوانم و يا در جايي مي شنوم نا خود آگاه جذب آن مي‌شوم. هرچند برخي از پاره‌هاي آن اصلا درموقعيت و مقام افرادي چون من نيست. از باب مثال وقتي مي‌گويد:« فهبني يا الهي و سيّدي و مولاي و ربّي صبرتُ علي عذابكَ فكيف اصبرُ علي فراقك و هبني صبرتُ علي حرّ ناركَ فكيف اصبرُ عن النّظرِ الي كرامتك..» من نمي‌توانم با آن همدلي كنم چون از مقام  خيلي بلندي حرف مي‌زند كه براي من قابل درك نيست. يا وقتي در ادامه‌ي همين بخش مي‌‌فرمايد:« و يا الهي العالمين افتَراك سبحانك يا الهي و بحمدك تسمع فيها صوت عبد مسلم سُجِن فيها بمخالفته ذاق طعم عذابها بمعصيته حُبس بين اطباقها بجرمه و جريرته و هو يضجّ اليك ضجيج مومّل لرحمتك و يناديك بلسان اهل توحيدك و يتوسّل اليك بربوبيّتك يا مولاي فكيف يبقي في‌العذاب و هو يرجو ما سلف من حلمك ام كيف تولمه النّار و هو يامل فضلك و رحمتك ام كيف يحرقهُ لهيبها و انت تسمعُ صوتهُ و تري مكانهُ ام كيف يشتملُ عليه‌ زفيرها و انت تعلمُ ضعفهُ ..» ديگر تا حد بسيار زيادي از هيمنه‌ و رعب و حشتي كه جهنم فقها در دنياي ذهنم ايجاد كرده كاسته مي‌شود.؟